تبليغاتX
از چشم من
من هشتم دی ماه ۶۲ به دنیا آمدم. مادرم هشتم دی ماه ۶۲ از دنیا رفت. پدرم آن وقت ها که کوچکتر بودم ـ گاهی که با خودش حرف می زد ـ می گفت: " انگار دنیا برای هر دو نفرشان جا نداشت." پدرم خیلی با خودش حرف می زد آن هم با صدای بلند، من دیگر عادت کرده بودم.

وقتی بچه بودم هیچ کس برایم جشن تولد نگرفت. امروز هشتم دی ماه است. یک کیک گرفته ام و آمده ام سر قبر پدر و مادرم. این را یادم رفت بگویم پدرم هشتم دی ماه سال پیش تصادف کرد و مرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:12 توسط حامد ملحانی |

تصمیمش را گرفته بود. تصادف با ماشین بهترین راه خودکشی بود. اینجوری ننگ خودکشی دختر دامن پدر و مادر را نمی گرفت. چشم هایش را بست و تصمیم گرفت تا هفت بشمارد و بعد یک مرتبه بپرد وسط خیابان.

ـ یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش ... هف...

ـ خانم ببخشید میشه منو از خیابون رد کنید٫ مدرسه ام داره دیر میشه

نگاهی به دختر کوچولو انداخت و گفت:

ـ چی کار کنم ؟

ـ از خیابون ردم کنید ... لطفا

دختر کوچولو را از خیابان رد کرد.

ـ خداحافظ خانوم

ـ خداحافظ ... راستی اسمت چیه خانوم کوچولو ؟

ـ اسمم فرشته است خانوم٫ فرشته ایزدی

دختر کوچولو که رفت چشمهایش رابست. اما قبل از اینکه دوباره شمردن را شروع کند چشمهایش را باز کرد نوبت دکترش داشت دیر می شد.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط حامد ملحانی |

پرسیدم: اسمش چیه؟

جواب داد: نمی دونم.

گفتم: بالاخره باید براش یه اسمی انتخاب کنین . اینجوری که نمیشه

گفت: من دوست داشتم اسمش رو بذارم محمد. مامانش دوست داشت بذاره مهدی. به خاطر همین شاید بهتر باشه اسمش رو بذارم محمد مهدی. اینجوری شاید خودش هم راضی باشه.

گفتم: آره حتما این جوری بهتره.

این رو که گفتم نگاهی به من کرد، بغضش رو فرو داد و بعد بلند شد محمد مهدی رو گذاشت توی قبر و آرام آرام روش خاک ریخت. اشک هاش خاک تازه رو خیس می کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:4 توسط حامد ملحانی |

جنازه را که بلند کردند کسی گفت :" بلند بگو لا اله الا الله "  زیر لب گفتم:" لااله الا الله" و خم شدم. آن قدر که دیگر جایی را نمی دیدم. از دور صدایی می آمد، کسی تلقین می گفت، کسی سنگ لحد را می گذاشت، کسی روی جنازه خاک می ریخت، کسی گریه می کرد، کسی ناله می کرد، کسی... کسی شبیه من دورتر از دیگران داشت می مرد.

به خانه که برگشتم مادرم پرسید:"کجا بودی؟"  گفتم :"مراسم ختم کسی"  گفت:" کی؟"  گفتم :"یکی از همکلاسی هام"  گفت:" می شناختمش ؟"  گفتم:"نه اما اگه تصادف نمی کرد شاید بعد ها می شناختیش."  و بعد رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تختم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:28 توسط حامد ملحانی |

می نشینی کنار من روی نیمکت و به بچه هایی که دارند بازی می کنند نگاه می کنی .

من فقط به نوک کفش هایم نگاه می کنم. این بار هم به خاطر تو خوب واکس شان زده ام. قطره اشکی از چشمت پایین می افتد. درست است که دارم به نوک کفش هایم نگاه می کنم اما صدای افتادن اشکت را مگر می شود نشنوم.

انگشتری که روز نامزدی برایت آورده بودم را می گذاری روی نیمکت، درست بین من و خودت و بعد بلند می شوی و ... می روی.

به بچه هایی که دارند بازی می کنند نگاه می کنم. صدای افتادن اشک های کسی شنیده می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:28 توسط حامد ملحانی |

پیرمرد نشست کنار سفره و گفت:

- آخه زن یه حرف رو چند بار باید بهت زد تا حالیت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من ما...کا...رو...نی دوست نـ...دا...رم. باید مثه دفعه ی قبلی بشقاب رو پرت کنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی؟ دفعه های قبلی حداقل شله نمی شد این دفعه که دیگه حسابی گند زدی. چرا چیزی نمی گی. همین جور نشستی منو نگاه می کنی که چی؟ مثلا می خوای مظلوم نمایی کنی نه؟ اه نمکم هم که نداره. آب هم که سر سفره نیست. پس تو چه غلطی می کنی توی این خونه.

پیرمرد جمله ی آخر را که گفت چند لحظه ای سکوت کرد اشک توی چشمهایش جمع شد و به قاب عکسی که پای سفره به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. روبان سیاهی گوشه عکس پیرزن نشسته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:52 توسط حامد ملحانی |

- مرتضوی !

- حاضر

- مسعودی !

- بله آقا

- میرزایی!... میرزایی!... میر...

- غایبه آقا !

- چرا؟

- آخه آقا، مادرش می خواد بزاد.

- می خواد بزاد یعنی چی نصیری؟ باید بگی می خواد بچه به دنیا بیاره. تازه از اینها گذشته مادرش          می خواد بزا... یعنی منظورم اینه می خواد بچه به دنیا بیاره میرزایی که خودش نمی خواد بچه  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:3 توسط حامد ملحانی |

از بس وقت حرف زدن از این شاخه به آن شاخه پریده ام تصمیم گرفته ام حرف هایم را توی این دفترچه ی خاطرات بنویسم. راستش را بخواهی هیچ وقت فکر نمی کردم این دفترچه به درد بخورد. همان وقت هم که مجید برای روز تولدم این دفترچه را خرید پیش خودم گفتم این برادر شاعر مسلک ما هم دلش خوش است، به جای این که برود چه می دانم پیراهنی، عطری، کفشی یا حداقل شاخه گلی بخرد رفته و این دفترچه ی خاطرات را برایم گرفته که مثلا چه خاکی توی سرم بریزم؟ حالا خنده دار است که توی همین دفترچه ی بی مصرف دارم برای خودم چرت و پرت می نویسم آن هم خطاب به تو یعنی ببخشید خطاب به شما. همین اول کار بگویم برای این چرت و پرت ها اسم هم انتخاب کرده ام اسمش را گذاشته ام ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:40 توسط حامد ملحانی |

 خوابیده ای روی تختت، دستت را هم تا مچ کرده ای توی حلقت و با آن چشم های درشتت زل زده ای به من که چی؟ مثلاً پیش خودت خیال کرده ای اگراینطورمظلومانه نگاهم کنی می آیم بغلت می کنم و می برمت توی بالکن که بیرون را تماشا کنی؟ مگر همین دیروز ندیدی بابایت چطور سنگ روی یخم کرد که :

_آخه زن حسابی آدم بچه ی پنج ماهه رو ساعت شیش و نیم صبح یه روز بارونی می بره تو بالکن؟

تازه شانس آوردم که سرما نخوردی و گرنه این بابای عصبانی شما حتماً زنده زنده پوستم را می کند. اصلاً من نمی فهمم دختر خوب الان چه وقت بیدارشدن است؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 2:26 توسط حامد ملحانی |

لابد آن روز که سالنامه را با بقیه ی به قول خودت آت وآشغال ها انداختی دور خیالت راحت شد ، نه؟ یادت که می آید کدام سالنامه را می گویم، همان که جلد سبزی داشت و بالای هر صفحه اش به خط ریز شعری از حافظ نوشته بود. حتما یادت هست، نیست؟ یا شاید هم یادت هست که نباید یادت باشد ... . باشد قبول، باز دارم چرت وپرت می گویم اما می دانم که یادت می آید و به رویت نمی آوری ... داشتم چه می گفتم ... آها یادم آمد شعرهای حافظ، همان ها که قرار گذاشتیم هر دفعه که سالنامه دست یکی از ما بود بین همه ی بیت های یک غزل یکی را انتخاب کنیم و کنارش تیک بزنیم تا دفعه ی بعد که سالنامه افتاد دست آن یکی، بفهمد از بین بیت ها ی یک صفحه کدام یکی مورد پسند دیگری بوده. بیچاره حافظ دلش خوش بوده که میان این همه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:19 توسط حامد ملحانی |

 نشسته است بی صدا و به رو میزی خیره شده. انگار مجسمه ای است ساخته ی دست یکی از همین مجسمه ساز های عشق جماعت نسوان که راه و بی راه از تمام حالات این قشر عزیز و فهیم و فرهیخته و صد البته زیبا تمثال درست می کنند تا چه می دانم بگذاریمشان گوشه ی اتاقی، کنج دکوری، روی تاقچه ای. این یکی اما نشسته است بی صدا و فقط به رومیزی ِ روی میز خیره مانده. لابد من باید شروع کنم. چه کنم نشسته است بی صدا و لام تا کام حرف نمی زند فقط خیره شده به این رومیزی لعنتی، گلو را صاف می کنم و می گویم:

_ شناخت باید دو طرفه باشه و این شناخت معمولاً از تعامل افراد با هم به وجود می آد که یه راهش همین حرف زدنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:59 توسط حامد ملحانی |

امشب هم دوباره همین اتفاق می افتد. نیمه های شب وقتی همه خوابند و امیر در رختخوابش بیداراست، باز دوباره دیوانه می شود. اول کمی در رختخواب غلت می زند. چشم هایش را  روی هم فشار می دهد و خودش را به خواب می زند. چند لحظه ای که می گذرد بلند می شود. کتابی را از کتابخانه بر می دارد و در تاریکی به صفحه های سفیدش خیره می شود. بی حوصله می شود. می نشیند. قلم را بر می دارد. روی کاغذ کلمه ای می نویسد. در مانده می شود. بلند می شود. راه می رود. روی لبه ی تخت می نشیند. با خودش کلنجار می رود. پرده را می کشد. کتاب را روی میز می گذارد. تصمیمش عوض می شود و نمی نشیند. روی تخت دراز می کشد. تصمیم می گیرد بخوابد. سکوت همه جا را فرا می گیرد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:8 توسط حامد ملحانی |

 موهای حمید آشفته و در هم بود، قدمهایش نامطمئن و پر تردید. از پله های آهنی که بالا می رفت باورش نمی شد تا اینجا آمده باشد. پیرمردِ پشت میز، دو سه تا دستگاه زهواردر رفته جلویش گذاشته بود و عینک کلفتی هم که قاب قهوای پلاستیکی داشت، به چشم زده بود.نسیمی که از پنجره ها ی نیمه باز داخل می آمد، اول پرده های آبی و بعد موهای سفید پیر مرد را تکان می داد. با یک تیغ زنگ زده و یک چسب نواری داشت صد تومانی پاره ای را بخیه می زد.حمید روی یکی از صندلی های سیاه کنار در نشست.نگاهی به کابین های روبرویش انداخت. توی کابین اول دختر جوانی ایستاده بود. مانتوی نارنجی رنگ کوتاهی پوشیده بود و عینکی که در دستش گرفته بود را مدام می چرخاند. کفش پاشنه بلند سیاهی به پا داشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:53 توسط حامد ملحانی |

کفش ها را می کنم و می گذارم توی جا کفشی مسجد. چند دقیقه ای ماند ه است به اذان مغرب. مسجد نسبتاً خلوت است فقط چند تایی پیر مرد کج و کوله که انگار هیچ کار دیگری ندارند تکیه داده اند به پشتی ها و با هم گپ می زنند. آن طرف تر تک و توکی جوان هم هستند. یکی ایستاده است به نماز، دومی سه چهار ردیف عقب تر نشسته و رحلی جلویش است و قرآنی باز هم روی آن، یکی دیگر هم در سجده است و شانه هایش مدام تکان می خورد. مهری بر می دارم و می نشینم ردیف سوم درست پشت سر امام جماعت. ردیف سوم اصولاً جای خوبی است نه آن قدر نزدیک است مثل ردیف اول که آتش تقرب به ذات اقدسش سر وصورتم را بسوزاند نه آن قدر دور است که آدم خیال کند بیخودی قاطی این ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:30 توسط حامد ملحانی |

"ساعت21، اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران"

صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. از ماشین پیاده شد و دست ها را در جیب کاپشنش فرو کرد.

"به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی رئیس جمهور در راس هیئتی 30 نفره امروز صبح وارد پکن شد. در این دیدار که قرار است سه روز..."

نگاهی به اطراف انداخت. دو سه تا راننده ی دیگر هم منتظر مسافر بودند. تکیه داد به ماشین و به انتهای خیابان مه آلود خیره شد. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:59 توسط حامد ملحانی |

داشت دکمه های مانتویش را می بست که پدر از توی راهرو داد زد:

ـ فاطمه زود باش دیگه

مقنعه را سرش کرد و راه افتاد طرف آینه. چند تار مویی که بیرون مانده بود را با انگشت داخل مقنعه کرد وزیر لب گفت:

ـ فقط گردی صورت

چادر را از چوب لباسی کنار آینه برداشت٬ کفش ها را از توی جا کفشی در آورد و کیفش را روی دوشش انداخت . پدر در حالی که در حیاط را باز می کرد صدا زد:

ـ د زود باش دختر! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:24 توسط حامد ملحانی |

 
Search Engine Optimization