تاهل

متاهل شدیم!

تاهل خودمان را به خودمان تبریک عرض نموده و برای تمام زوج های جوان آرزوی یک زندگی سرشار از معنویت و نشاط را داریم.

آقا این قدر حال می کنم وقتی اینو می بینم

بعد از نماز عشا توی مسجد نشسته بودم سر جلسه گروهی و داشتم مطلبی را برای بچه های اول راهنمایی که دور تا دورم نشسته بودند توضیح می دادم. همه حواسشان جمع بود الا یکی که محو نوشته ی دیوار پشت سرم شده بود. انگار نه انگار که نشسته است توی جلسه، خیره شد بود به نوشته. جلسه که تمام شد برگشتم ببینم روی دیوار چه نوشته است که این پسر را محو خودش کرده. دیدم درست پشت سرم کاشی کاری داخلی مسجد است، منقش به اسامی و تاریخ ولادت و شهادت معصومین علیهم السلام.

رو کردم سمتش با سوالی که توی چهره ام موج می زد، وقتی تعجب مرا دید لبخندی زد و در حالی که با دست اشاره می کرد گفت: "آقا این قدر حال می کنم وقتی اینو می بینم"  اشاره ی دستش را که دنبال کردم دیدم روی دیوار مقابل تاریخ شهادت امام زمان (عج)  نوشته شده : "ایشان زنده اند و در پرده ی غیبت به سر می برند"

وقتی خداحافظی کرد و رفت، برگشتم و دوباره به آن جمله نگاه کردم. حق داشت کل جلسه را محو همین یک جمله باشد!

سلیقه یا عقیده

زندگی در این دنیا یعنی مدام انتخاب کردن. از انتخاب های کوچک و بی اهمیت بگیر تا انتخاب های مهم و سرنوشت ساز. هر یک از ما شاید روزی صدها تصمیم مختلف می گیریم تصمیم هایی مثل اینکه چه ساعتی از خواب بیدار شویم، چه بپوشیم، با چه وسیله ای و از چه راهی به سر کار یا دانشگاه برویم، چه کاری را در اولویت قرار دهیم و ...

بسیاری از این تصمیم های روزانه که اتفاقا وقت زیادی را هم از ما می گیرند چندان تاثیری بر دنیا و آخرتمان ندارد. اینکه امروز پیراهن آبی بپوشی یا زرد، ناهار ساندویچ بخوری یا چلو کباب، به دوستت زنگ بزنی یا پیامک بدهی و ... خیلی انتخاب های مهمی نیستند. وقتی کسی مثلا اصول لباس پوشیدنش را به عنوان یک تصمیم مهم انتخاب کرده است دیگر رنگ لباسش یک انتخاب اساسی نیست. در انتخاب های غیر اساسی سلیقه حرف اول را می زند و در انتخاب های اساسی، عقیده!

کسی که جای سلیقه و عقیده اش عوض شده باشد یا فقط از یکی برای تصمیم هایش استفاده بکند زده است جاده خاکی. عده ای هستند برای کوچک ترین تصمیم های زندگیشان دنبال آیه و حدیث می گردند. چیزی هم پیدا نکنند خودشان ارتباط مستقیم برقرار می کنند با ذات اقدس باریتعالی و به مدد استخاره تصمیم می گیرند. مثلا می خواهد برود بیرون استخاره می کند با تاکسی برود یا با اتوبوس بعد همین آدم وقتی به جایی می رسد که بر اساس تکلیفش باید عمل کند و رضایت خدا را بر رضایت خودش مقدم کند به هزار توجیه و ترفند متوسل می شود که ته همه  شان این است که "دلم نمی خواهد" یعنی جای سلیقه و عقیده اش عوض شده است. عده ی دیگری هستند که خیال خودشان را راحت کرده اند. همه تصمیم هایشان بر مبنای همین روش "دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد" استوار است. مثلا وقتی ازش بپرسی فلانی چرا نماز نمی خوانی جواب می دهد "خیلی حال نمی کنم" می گویی چرا حجابت را درست رعایت نمی کنی می گوید "این جوری راحت ترم"  می پرسی به نظر بهتر نبود با پدر و مادرت بهتر رفتار می کردی  جواب می دهد " دلم می خواد من همینم که هستم" دوستانه یک گوشه ای می کشیش کنار و می گویی این چه رفیقی است که انتخاب کرده ای با عصبانیت جواب می دهد " من خیلی هم با کارهاش حال می کنم" و از این دست، نمونه  بسیار است.

ایراد کار اینجاست که حواسمان نیست این "دلم می خواهد" از کجا ریشه می گیرد. خدایی است یا غیر خدایی. خیال می کنیم هر کاری دلمان خواست مجازیم انجامش دهیم. وقتی خواسته دلمان در تضاد با خواسته خدایمان قرار گرفت تازه اول مصیبت است.

واقعیت تلخ این است که یاد نگرفته ایم کجا عقیده به خرج دهیم و کجا سلیقه! و این فقط به ما اختصاص ندارد، برای هر کسی که مختار است این خطر هست. حواسش نباشد می شود از جنس شیطان. شیطان برای چه سجده نکرد؟ چون دلش نخواست!