راه پر پیچ و خم یک انتخاب

رد شدن از مرز تجرد و ورود به دنیای تاهل حال و هوای خاصی دارد که تا حسش نکنی هرچقدر هم که توصیفش را بشنوی و بخوانی فایده ای ندارد. اینکه ناگهان کسی که تا دیروز برای تو یک غریبه بوده تبدیل می شود به محرم ترین آدم دنیا، چیز غریبی است. اصلا لذتبخش ترین قسمت ماجرا همین ناگهان آشنا شدن یک غریبه است. غریبه ای که به تدریج از همه ی مرزهای تو رد می شود و وارد درونی ترین اتاق قلعه ی وجود تو می شود. این احساس عجیب آشنایی وقتی بیشتر مزه می دهد که پیش  از تاهل اهل رابطه های گناه آلود نبوده باشی و روحت را بکر و دست نخورده نگه داشته باشی.

حالا که به فضل و لطف خدای مهربان از این مرز رد شدم بد نیست چند نکته ای را به دوستان مجردم برادرانه گوشزد کنم. به ویژه آنکه در این روزها از این دست سوال ها که چطور انتخاب کنیم و چه بپرسیم و چه کنیم را زیاد می شنوم:

۱. بگذار حرف آخر را اول بزنم اگر خدا در ازدواجت بخواهد با تو به عدالت رفتار کند خیلی عاقبت خوشی نداری. کارنامه جوانی و نوجوانی اکثریت ما آن قدر روشن نیست که فقط به خاطر لیاقت خودمان یک مورد مناسب گیرمان بیاید. اگر خیلی از مراتب زهد و تقوای خودت مطمئنی پس باید بگویم ول معطلی اخوی! در ازدواج باید توکل کنی و عاجزانه از خدا بخواهی با رحمتش با تو رفتار کند نه با عدالتش! سال ها در قنوتت بگو "اللهم ارزقنی زوجه صالحه" تا خدا صبحی یا ظهری یا شبی آنکه باید ببینی را نصیبت کند!

۲. بعد از توکل باید توسل داشته باشی. درددل هایت را در این زمینه بگذار برای یکی از معصومین و هر وقت دلت گرفت یا ناامید شدی یا شک کردی درست مثل یک رفیق صمیمی وضو بگیر و بنشین رو به قبله و با زبان خودمانی همه چیز را برایش تعریف کن! هم سبک می شوی هم عجیب سریع جواب می گیری!

۳. اگر توکل و توسلت حل شد تازه اول راه است. یک بار بنشین ببین به لحاظ روحی، عاطفی، جسمی و  به ویژه شغلی و مالی توانایی یک زندگی دونفره را داری یا نه. اگر هنوز آمادگیش را نداری به جای اینکه انرژیت را بگذاری برای پیدا کردن یک گزینه ی مناسب اول برو شرایط خودت را درست کن. در این مدت هم به هیچ وجه خیالبافی نکن و تمرکزت را به هم نزن. اما اگر شرایطش را داری در یک خلوت مناسب بنشین یک گوشه و معیارهای اصلی و فرعی فرد مناسبت را در یک برگه بنویس. معیارهای اصلی معیارهایی هستند که قرار نیست به هیچ وجه از آنها کوتاه بیایی اما معیارهای فرعی قابل مذاکره هستند.

انشاالله در آینده در مورد این معیارهای اصلی و فرعی بیشتر صحبت می کنم.

 

پی نوشت: سعی کن جوری ازدواج کنی که صمیمی ترین دوستت همسرت باشد!

سلیقه یا عقیده

زندگی در این دنیا یعنی مدام انتخاب کردن. از انتخاب های کوچک و بی اهمیت بگیر تا انتخاب های مهم و سرنوشت ساز. هر یک از ما شاید روزی صدها تصمیم مختلف می گیریم تصمیم هایی مثل اینکه چه ساعتی از خواب بیدار شویم، چه بپوشیم، با چه وسیله ای و از چه راهی به سر کار یا دانشگاه برویم، چه کاری را در اولویت قرار دهیم و ...

بسیاری از این تصمیم های روزانه که اتفاقا وقت زیادی را هم از ما می گیرند چندان تاثیری بر دنیا و آخرتمان ندارد. اینکه امروز پیراهن آبی بپوشی یا زرد، ناهار ساندویچ بخوری یا چلو کباب، به دوستت زنگ بزنی یا پیامک بدهی و ... خیلی انتخاب های مهمی نیستند. وقتی کسی مثلا اصول لباس پوشیدنش را به عنوان یک تصمیم مهم انتخاب کرده است دیگر رنگ لباسش یک انتخاب اساسی نیست. در انتخاب های غیر اساسی سلیقه حرف اول را می زند و در انتخاب های اساسی، عقیده!

کسی که جای سلیقه و عقیده اش عوض شده باشد یا فقط از یکی برای تصمیم هایش استفاده بکند زده است جاده خاکی. عده ای هستند برای کوچک ترین تصمیم های زندگیشان دنبال آیه و حدیث می گردند. چیزی هم پیدا نکنند خودشان ارتباط مستقیم برقرار می کنند با ذات اقدس باریتعالی و به مدد استخاره تصمیم می گیرند. مثلا می خواهد برود بیرون استخاره می کند با تاکسی برود یا با اتوبوس بعد همین آدم وقتی به جایی می رسد که بر اساس تکلیفش باید عمل کند و رضایت خدا را بر رضایت خودش مقدم کند به هزار توجیه و ترفند متوسل می شود که ته همه  شان این است که "دلم نمی خواهد" یعنی جای سلیقه و عقیده اش عوض شده است. عده ی دیگری هستند که خیال خودشان را راحت کرده اند. همه تصمیم هایشان بر مبنای همین روش "دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد" استوار است. مثلا وقتی ازش بپرسی فلانی چرا نماز نمی خوانی جواب می دهد "خیلی حال نمی کنم" می گویی چرا حجابت را درست رعایت نمی کنی می گوید "این جوری راحت ترم"  می پرسی به نظر بهتر نبود با پدر و مادرت بهتر رفتار می کردی  جواب می دهد " دلم می خواد من همینم که هستم" دوستانه یک گوشه ای می کشیش کنار و می گویی این چه رفیقی است که انتخاب کرده ای با عصبانیت جواب می دهد " من خیلی هم با کارهاش حال می کنم" و از این دست، نمونه  بسیار است.

ایراد کار اینجاست که حواسمان نیست این "دلم می خواهد" از کجا ریشه می گیرد. خدایی است یا غیر خدایی. خیال می کنیم هر کاری دلمان خواست مجازیم انجامش دهیم. وقتی خواسته دلمان در تضاد با خواسته خدایمان قرار گرفت تازه اول مصیبت است.

واقعیت تلخ این است که یاد نگرفته ایم کجا عقیده به خرج دهیم و کجا سلیقه! و این فقط به ما اختصاص ندارد، برای هر کسی که مختار است این خطر هست. حواسش نباشد می شود از جنس شیطان. شیطان برای چه سجده نکرد؟ چون دلش نخواست!

افسران خسته

جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. هر کسی سرباز و سردار این جنگ نمی شود. برای کسی که افسر این جبهه شد یک زندگی معمولی بی دغدغه معنا ندارد. افسر این جنگ زود موهایش سفید می شود، اگر چه به پیروی از اصل "بشره فی وجهه" لبخند به لب دارد ولی غم و اندوهی همیشه در قلبش هست که "حزنه فی قلبه". این غم اما از جنس غصه های بی ارزش همه گیر نیست. غم پول و پست نیست. آدم را نیازمند روانشناس و روانپزشک نمی کند. اما به هر حال سنگین است. آدم را افسرده نمی کند اما سینه را فشرده می کند. گاهی وقت ها بغضی می شود که راه نفس را تنگ می کند و گاهی اشکی در تاریکی شبی.

جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. وقت و علم و ذوق و بصیرت و انرژی و انگیزه می خواهد. کار آدم های نازک نارنجی که با اولین سختی و مصیبت، قهر می کنند نیست. کار کسانی که از سر بیکاری دنبال جایی برای پر کردن اوقات فراغتشان می گردند نیست. کار بی دغدغه ها، بی اراده ها، بی غیرت ها نیست. کار آنهایی که مدام چرتکه می اندازند کدام ذکر را بگویند که ثواب بیشتری گیرشان بیاید نیست. جنگیدن در این جبهه، شیعه ی تنوری می خواهد. شیعه ی تنوری دلش غمگین و سینه اش فشرده و گلویش پر بغض و چشمش خیس از اشک و بدنش بی رمق می شود اما ... اما خسته نمی شود. کم نمی آورد. نمی برد. تمام نمی شود.

افسران جنگ نرم خسته نمی شوند یعنی نباید خسته شوند. پس چرا ما خسته می شویم؟ کجای کار ایراد دارد؟ چه چیزی کم است؟ شاید آنچه در پی می آید پاسخی مختصر به این پرسش باشد:

۱. مرد باشی یا زن. کافر باشی یا مسلمان. غربی باشی یا شرقی فرقی نمی کند. در حصاری به نام زمان محصوری. شبانه روزت بیست و چهار ساعت بیشتر ندارد. باید مثل بقیه بخوری، بخوابی، درس بخوانی، کار کنی و البته برخلاف بقیه باید در این جبهه بجنگی. برای جنگیدن باید وقت داشته باشی. وقتت را خوب نتوانی مدیریت کنی شب امتحان پایان ترم به هرچه کار فرهنگی است بد و بیراه می گویی که نگذاشته به درست برسی. وقتت را که نتوانی برنامه ریزی کنی گیر می افتی. گیر که افتادی خسته می شوی. خسته که شدی آخرش می بری. می زنی جاده خاکی.

۲. موتور کار فرهنگی کردن، دغدغه داشتن است. باید انگیزه داشته باشی. باید دلت سوخته باشد. باید عمق فاجعه را درک کرده باشی. وقتی شدت مصیبت را فهمیده باشی حتی فکر خسته شدن هم به ذهنت خطور نمی کند. اگر خدای نکرده زلزله ای بیاید و همه ی عزیزانت زنده زیر آوار مانده باشند برای نجات دادنشان چه می کنی؟ توانت ممکن است تمام شود. حتی ممکن است آنقدر خاک ها را کنار بزنی که غش کنی اما مطمئنم خسته نمی شوی. حتی فکر خسته شدن را هم نمی کنی.

۳. برای جنگیدن در این جبهه باید علمی داشته باشی که در این عرصه به کار بیاید. استاد درجه یک قرآنی یا متخصص فتوشاپ فرقی نمی کند، مهم این است که علمی داشته باشی و خودت را موظف بدانی روز به روز در این علم بهتر شوی. در این جنگ اسلحه، علم است. سربازی که علم نداشته باشد و یا از علمش استفاده ای نمی کند، شلیک نمی تواند بکند. چنین کسی یا خسته می شود از ماندن و می رود پی کارش یا می ماند و شروع می کند به گیر دادن به این و آن. 

۴. برای خسته نشدن در این جبهه باید چشم های تیزبینی داشته باشی. باید افق را خوب ببینی. کل صحنه را، کل این خط مقدم را خوب رصد کنی. وقتی افق را خوب دیدی دیگر فرقی نمی کند اگر در این نزدیکی ها کسی برای مدت کوتاهی گرد و خاک کرده باشد. وقتی اهداف بلند مدت را در نظر داشته باشی دیگر محقق نشدن دو سه تا هدف کوتاه مدت مقطعی باعث خستگی و ناامیدی نمی شود.

۵. اگر ورود در این میدان صد در صد مخلصانه نباشد بالاخره یک جای کار که برسی کم می آوری. اگر برای دل خودت آمده ای. برای اینکه محبوب شوی. اگر برای دلخوشی رفیقت، همسرت، و یا خانواده ات آمده ای ممکن است چند روزی دوام بیاوری اما در این جبهه انگیزه ی غیر خدایی زود تمام می شود. تازه اگر حضورت مخلصانه هم باشد گاهی وقت ها این قدر سرگرم کارکردن برای خدا می شوی که یادت می رود برای چه کسی داری کار می کنی. یادت می رود هدفت انجام وظیفه است. اگر هدف، "عمل به تکلیف" شد دیگر "دو دو تا چهار تای نتیجه" عذابت نمی دهد.

۶. اگر کار فرهنگی کردن باعث رشد نشود حتما باعث خستگی می شود. کسی که وقتش را خوب مدیریت می کند و انگیزه و علم و بصیرت و اخلاصش هم حرف ندارد ولی باز احساس خستگی می کند لابد باید شکل شلیک کردنش را عوض کند. شاید ساخته نشده است برای آر پی جی زدن ولی به درد تک تیر انداز بودن می خورد. باید بگردد استعدادش را در این عرصه کشف کند نه اینکه همه چیز را ببوسد بگذارد کنار به این بهانه که خسته شده است.

۷. کار فرهنگی کردن توکل و توسل می خواهد. وگرنه آنقدر تنها می مانی که خستگی کمترین ترکش این نبرد می شود. باور نمی کنم کسی که احساس خستگی می کند، در دل تاریکی شب دو رکعت نماز بخواند و بعد کل قضیه را برای امام زمانش مطرح کند و اشک بریزد و دعا کند و آمین بگوید و دوباره خسته بماند.

 

اگر دلت یک زندگی آرام بی دغدغه می خواهد که هیچ. ولی اگر سرت درد می کند برای اینکه حال دشمن را بگیری و چنان شکستش بدهی که کمر راست نکند، اگر دلت پر می کشد برای اینکه در سپاه حضرت عشق سربازی کنی، اگر بی اراده نیستی، اگر بی غیرت نیستی، اگر بی تفاوت نیستی پس بگذار خیالت را راحت کنم، در این جبهه نباید خسته بشوی یعنی حتی فکر خسته شدن را هم نباید بکنی.

براي آرميتا

سلام آرميتا! سلام آرميتا رضايي نژاد پنج ساله! سلام دختر شهيد! 

شنيدم تازگي ها ميهمان عزيزي داشته اي. آقا آمده بوده ديدن شما. شنيده ام برايش نقاشي كشيده اي. برايش پري دريايي كشيده اي. كلي در مورد پري درياييت براي آقا شيرين زباني كرده اي. شنيدم از مهمانت پذيرايي كرده اي. برايش بادام زميني برده اي. شنيدم به آقا گفته اي اسراييلي ها پدرت راشهيد كرده اند. گفته اي "اسراييل جزيره ي آدم بدهاست. آدم خوبا رو شهيدشون مي كنن" و در ادامه براي اسراييلي ها پيغام فرستاده اي كه " اول دستگيرشون مي كنيم بعد ميندازيمشون جهنم". شنيده ام آخر سر هم آقا خواسته يكي از نقاشي هايت را داشته باشد و تو هم يكي را هديه داده اي به آقا.

دختر خوب، خوب بلد بودي دل كس را ببري كه دل همه ي ما را برده است. خوب بلد بودي براي كشوري كه دويست تا كلاهك هسته اي دارد خط و نشان بكشي. خوب بلد بودي به عالم و آدم بگويي براي فهميدن اينكه اسراييل جزيره ي آدم بدهاست پنج سال سن هم كافيست. لازم نيست آدم حتما متخصص و كارشناس باشد تا بفهمد كار آدم بدها شهيد كردن آدم خوب هاست. 

باوركن آرميتاجان بعضي ها جزيره ي آدم بدها را با آدم خوب ها بدجوري اشتباه گرفته اند. الحمدلله كه فعلا پنج ساله اي و كاري به كار دنياي سياست هاي هنري و هنرهاي سياسي نداري. وگرنه اگر مي شنيدي از 16 فوريه يكي از فيلم هاي ايراني كه كلي جايزه داخلي و خارجي را درو كرده است قرار است در سينماهاي اسراييل نمايش داده شود و پوستر فيلم را هم به زبان عبري مي ديدي از خودت كلي سوال مي پرسيدي كه اين ماجرا يك شايعه رسانه اي است يا يك خبر تاسف آور؟ تهيه كننده و كارگردان اين فيلم در اين ماجرا چه نقشي دارند؟ اصلا براي كسي اين موضوع مهم هست يا نه؟

آرميتاجان اگر از من بپرسي آن نقاشي كه از پري دريايي كشيدي صد شرف دارد به بعضي فيلم هاي عزيزان هنرمند!


پي نوشت1: براي خواندن حاشيه هاي حضور امام خامنه اي در منزل شهيد رضايي نژاد اينجا را كليك كنيد.

پی نوشت2: از اینکه این نوشته مورد توجه خانواده ی شهید رضایی نژاد قرار گرفته بسیار خوشحالم. این عزیزان در بخش نظرات این مطلب ضمن معرفی وبلاگی که برای شهید ساخته اند چنین نوشته اند: "زنده نگه داشتن یاد شهدا چیزی کمتر از شهادت نیست.با سلام و درود خدمت تمام کسانیکه الان در فکر تنها یادگار داریوش عزیزمان هستن.ما از شما سپاسگزاریم زیرا با این حرکت مطمئنا روح داریوش بزرگ را شاد کرده اید."



جدايي نادر از گلشيفته

در اين دنيا بعضي چيزها به بعضي ديگر سنجاق شده اند. يعني تا به يكيشان مي رسي چه بخواهي، چه نخواهي آن يكي هم از راه مي رسد. و اين سنجاق ها براي آنها كه اهل انديشه اند، نشانه اند:

1. گاهي وقت ها علاوه بر اينكه نوع و رنگ جايزه مهم باشد، شكل و شخصيت جايزه دهنده هم مهم است. آدم وقتي جايزه را از دست مدونا بگيرد ديگر بايد تا ته خط را بخواند كه هدف از اين اهداي جايزه چه بوده است يا چه چيز ماجراي اين جدايي قند توي دل داوران جشنواره آب كرده است كه برايش دارند سر و دست مي شكنند.

2. آدم وقتي با كت و شلوار عكس بگيرد و مصاحبه كند و بگويد از حجاب متنفر است خب معلوم است چهار صباح ديگر جلوي دوربين فلان جشنواره پيراهن از تن در مي آورد تا نشان دهد يك "خودشيفته" چه قدر راحت عريان شدن را براي خودش تاج افتخار مي كند!

3. وقتي دست دادن و عكس گرفتن با بازيگري مثل آنجلينا جولي كه در فيلم هايش همه ي مرزهاي حيا را درنورديده است براي سينماگران ايراني افتخار باشد، خب معلوم است كه بازيگر زن فيلم همان كارگردان اعلام مي كند كه از نمايش صحنه هاي خصوصي در جشنواره ي فيلم مراكش لذت مي برد.


در اين دنيا بعضي چيزها به بعضي ديگر سنجاق شده اند. يعني تا به يكيشان مي رسي چه بخواهي، چه نخواهي آن يكي هم از راه مي رسد. اين ديگر حساب دو دو تا، چهار تاست. الحمدلله دوستان كه خوب حساب و كتاب را بلدند!

دزدان دريايي كاراييب و آقاي ضرغامي

ديشب سومين قسمت دزدان دريايي كاراييب از شبكه نمايش رسانه ي ملي پخش شد. در ابتداي فيلم قهرمان زن داستان "اليزابت" به همراه چند نفر به ديدن يكي از دزدان دريايي چيني مي روند تا از او كمك بگيرند. در همين حال تعدادي از دوستانشان هم به راهروي زيري محل ملاقات نفوذ مي كنند تا در صورت نياز به كمك اليزابت و همراهانش بروند. در حالي كه بحث بين اليزابت و رييس دزدان چيني بالا گرفته، يكي از افراد مخفي شده در پايين كه آدم دون پايه اي است، از بين الوارهاي كف اتاق، بالا را نگاه مي كند. اتفاقا الیزابت درست بالای همین نقطه ایستاده است. دوربين روي صورت اين مرد زوم مي كند كه با لبخندي موذيانه و چشمي حريص دارد از بين شكاف الوارها بالا را نگاه مي كند. او سپس دوستش را فرا مي خواند تا او هم اين صحنه ي جالب! را ببيند. اليزابت در گرماگرم بحث دو سه قدم جلوتر مي رود و يكي از افراد غول پيكر چيني جاي او را مي گيرد و اين باعث مي شود وقتي دوست مرد اول از شكاف الوارها به منظره ي بالا نگاه مي كند بر خلاف دوستش چيزي عايدش نشود!  
كل اين صحنه ها شايد به بيست ثانيه هم نمي رسيد. اما نمايش اين بيست ثانيه چند سوال ايجاد مي كند كه اي كاش آقاي ضرغامي عزيز به آنها پاسخ دهند:
1. مي شود لطفا از كسي كه سانسورهاي اين فيلم را انجام داده است بپرسيد به نظرش اين بيست ثانيه مورد خاصي دارد يا نه؟
2. آيا تاثير چنين صحنه هايي كه مستقيما تصاوير غيراخلاقي را نشان نمي دهند اما ذهن و تخيل بيننده را درگير ماجرا مي كنند از تاثير صحنه هاي غيراخلاقي كمتر است؟
3. اگر كودكي همراه شما اين فيلم را نگاه كند و بلافاصله بعد از نمايش اين بيست ثانيه از شما بپرسد جريان از چه قرار است، چه جوابي به او مي دهيد؟
4. چه عاملي باعث نمايش چنين صحنه هايي مي شود؟ سهل انگاري يا تساهل و تسامح؟ از دستتان در رفته است يا معتقديد تنها برهنگي هاي ظاهري را بايد در فيلم ها وصله پينه كنيد؟

راه اندازي شبكه هاي متعدد، اقدام خوبي است كه بايد از آن تقدير شود ولي انتظار مي رود همان قدر كه به كميت توجه مي شود به كيفيت برنامه هاي پخش شده هم توجه شود.

پي نوشت: براي نوشتن اين مطلب ترديد داشتم، چون قلم حرمتي دارد كه نمي توان با آن هر صحنه اي را توصيف كرد ولي چه كنم كه جز اين راه، راه ديگري براي رساندن حرفم به جمع جام جم نشينان نداشتم!


تنگه ي احد و خورشت مرغ و آلو

چند روز پيش انتشار نظر يكي از كارگردانان سينما در مورد فساد موجود در اين عرصه جنجال هايي آفريد. فرج الله سلحشور با اشاره به احتمال حضور آنجلینا جولی به خبرنگار يكي از خبرگزاري ها گفت: "باید دید چه شخصی اجازه می‌دهد آنجلینا جولی به ایران بیاید، آمدن آنجلینا جولی به ایران اتفاق خوبی است، برای سینمایی که فاحشه‌خانه است باید برای ادامه فعالیت خود نیز فاحشه بین‌المللی بیاورد." وی خاطر نشان کرد‌: "سینمای ایران فاحشه‌خانه است، مگر صبح تا شب عکس‌های هنرمندان چاپ نمی‌شود. وقتی زن‌های ما افتخارشان این است که عکس‌های خود را به صورت نیمه‌عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند."
در واكنش به اين سخنان موج اعتراضات به ويژه از بازيگران زن سينماي ايران به سمت سلحشور سرازير شد.
چندي بعد فرج الله سلحشور با اعلام این مطلب که گفت‌وگویش با یکی از سایت‌ها بد منعکس شده، اظهار داشت: "من گفته‌ام که آوردن بازیگری مثل «آنجلینا جولی» اهانت به خود بازیگران سینمای ایران است. ممکن است در بازیگران زن ایران، افراد نابابی هم وجود داشته باشد ولی بسیاری از آن‌ها انسان‌های سالم و درستی هستند که به نظرم این اقدام اهانت به خود بازیگران سینمای ایران است."
اين ماجرا با صحبت هاي مريلا زارعي و مهناز افشار از يك سو و حجت الاسلام رسايي از سوي ديگر در برنامه ي "هفت" 13 آبان ادامه پيدا كرد.
با توجه به اين جنجال ها توجه به چند موضوع مفيد به نظر مي رسد:
1. فارغ از اينكه سلحشور چنين جمله اي را گفته باشد يا نه. قطعا بديهي است كه منتسب كردن صفت فاحشگي به همه ي زنان بازيگر سينماي ايران اتهامي ناروا و نا به جاست. اين صفت معنا و مفهوم خاصي را به ذهن متبادر مي كند كه به اين راحتي نمي توان گروهي را با آن توصيف كرد.
2. از طرف ديگر وجود فساد و ابتذال در سينماي ما همان قدر بديهي و آشكار است كه فحاشي برخي تماشاگران فوتبال در ورزشگاه ها و بي اخلاقي بعضي بازيكنان و كثيفي فوتبال اين روزهاي ما ! به فرض كه شخصي به اشتباه جمله اي را در مورد سينماي ايران گفته باشد و در اين مسير از اعتدال خارج شده باشد. اين دليل نمي شود كساني تصور كنند با هياهو مي توانند بر لجن زاري اسم اقيانوس بگذارند!
3. غيرت برخي از بازيگران زن در دفاع از عفت و پاكدامني هم صنفان خود ستودني است. اما در صورت امكان مي شود در كنار اين لحن حماسي به اين سوال جواب بدهند كه برخي از بازيگران زن بر مبناي كدام اصل شرعي  پرتره هاي با آرايش غليظ و گاهي نيمه عريان خود را با وضع حجاب بسيار زننده  منتشر مي كنند؟ اصلا از نظر اين دوستان، بايدها و نبايدهاي يك بازيگر زن مسلمان چيست؟ آيا دين جايي در اخلاق حرفه اي اين عده دارد؟ آيا بازيگري مثل آنجلينا جولي كه تمام پرده هاي حيا را به عنوان يك انسان در فيلم هايش دريده از نظر اين بازيگران يك الگوست؟ نظرشان در مورد گلشيفته فراهاني كه در فيلم تازه اش، خورشت مرغ و آلو صحنه هاي بوسيدن هنرپيشه ي مرد فيلم را دارد چيست؟ 
4. بخشي از گناه شرايط فعلي سينماي ايران به گردن كساني است كه دغدغه ي فرهنگي دارند اما همت كار هنري ندارند. تجربه نشان داده هيچ گاه با دشنام دادن كاري درست نمي شود. وقتي BBC عليه شخصيت والاي امام خامنه اي مستند مي سازد و ما هيچ پاسخ تصويري مناسبي نداريم، وقتي در سيما و سينماي امروزمان بايد با ذره بين دنبال فيلم مذهبي بگرديم، اين يعني ايها المومنون تنگه ي احد امروز كشور ما حوزه ي هنر است!


سينماي ايران فاحشه خانه نيست. سينماي ايران مسجد هم نيست. سينماي ايران خرمشهر در اشغالي است كه جهان آرا ندارد!!!

خرمشهر اشغال شده ی نظام ما

برای کسانی که کمی دغدغه ی جنگ و ماجراهایش را دارند، خرمشهر جای خاصی است. از یک سو شروع جنگ با حمله ی ناجوانمردانه ی عراق به این شهر و دفاع مظلومانه ی مدافعانش هم زمان است و از سوی دیگر بازپس گیریش تقریبا با پایان استیلای عراق بر خاک کشورمان مصادف است. شاید به همین علت است که خرمشهر روزگاری به نماد ایران با جمعیت ۳۶،۰۰۰،۰۰۰ نفری تبدیل شد. اما اگر بپذیریم ما هنوز با دشمنان این انقلاب در جنگیم، پرسشی که پیش می آید این است که الان کدام نقطه ی این کشور در اشغال است؟ دیروز جبهه ی جنگ، مرزهای جنوبی و غربی ایران بود، امروز کدام مرزها صحنه ی نبردند؟ امروز کدام سلاح های متعارف و غیر متعارف در چنگ دشمنند؟ امروز نام کدام فرمانده، محمد جهان آرا است؟ پاسخ به این پرسش ها با کمی تامل چندان مشکل نیست:

۱. جنگ جدید ما با دشمن درست از همان نقطه ای شروع شد که جنگ قدیم ما تمام شد، مرزهای فرهنگی!

 "تهاجم فرهنگی"، "شبیخون فرهنگی"، " ناتوی فرهنگی"، "جنگ نرم" و ... واژه هایی هستند که امام خامنه ای به عنوان فرمانده ی ارشد این دفاع مقدس نوین در طول سال های گذشته بارها و بارها به مردم و مسئولین گوشزد کرده اند که نشان از اهمیت زیاد قضیه دارد. تذکری که متاسفانه از سوی هیچ کدام از این دو سوی ماجرا درست شنیده نشد.

۲. وقتی عرصه ی فرهنگ تبدیل به جبهه ی جنگ شد کاملا مشخص است که دیگر از توپ و تانک و هواپیما ی دشمن خبری نیست. این بار هدف دشمن روح این ملت است و چه سلاحی بهتر از گسترش ابتذال فرهنگی با انواع و اقسام روش های مختلف. هر تار مویی که از زیر روسری ها و مقنعه های دختران این کشور، حراج چشم های نامحرمان کوچه و خیابان و دانشگاه شد، ترکشی بود از خمپاره ی این سلاح جدید و هر چشمی که با بی تقوایی اسیر گناه نگاه شد تیری بود از جنس این اسلحه ی نامریی و از این دست تیرها و ترکش ها در این سال ها بسیار نوش جان کرده ایم.

۳. در جنگ جدید دیگر تفاوتی بین مردم عادی و افراد نظامی نیست. مردم عادی در عین اینکه غیر نظامیند، سربازند. کسی که باید دفاع کند و چیزی که باید دفاع شود یکی است. اگر در جنگ پیشین، انسان باید از زمین دفاع می کرد، در این جنگ، انسان باید از انسان دفاع کند و پیچیدگی ماجرا همین جاست.

۴. دیروز محمد جهان آرا با یک سپاه هفتاد و هفت نفری جلوی عراقی ها مقاومت می کرد. امروز فرمانده ی دفاع باید اساتید حوزه ی علوم انسانی، نویسندگان، هنرمندان و فرهیختگان باشند و متاسفانه نقطه ی ضعف ما همین جاست. اکثریت این فرماندهان جدید یا اساسا انقلاب و ولایت را قبول ندارند یا اگر هم داشته باشند دغدغه ای برای حفظ و نگهداریش از خود نشان نمی دهند. متاسفانه اکثریت این جمع حتی اگر ظاهر اسلامی داشته باشند مبانی فکری غیر اسلامی دارند. چند استاد ولایتمدار فلسفه می شناسید که درس دادنش و بحث کردنش مو را بر تن همه ی شیفتگان فلسفه ی غرب سیخ کند؟ چند نویسنده ی رمان می شناسید که در ایام فتنه تمام قد از ولایت فقیه دفاع کرده باشد و آبروی خود را به پای نظام هزینه کرده باشد و به جای سکوت کردن یا سفرنامه نوشتن، خار چشم دشمنان باشد؟ چند کارگردان می شناسید که "قصه ی بسیجی شهر ما" را در خرداد پر حادثه جلوی دوربین ببرد؟ چند بازیگر سینما یا تئاتر را می شناسید که هدفش از کار کردن نه رضایت تماشاگر و تقدیر فلان جشنواره که رضایت خدا باشد؟ چند مستندساز می شناسید که بی وضو دست به دوربین نبرد؟ چند تهیه کننده ی سریال های تلویزیون می شناسید که نماز شبش ترک نشود؟ چند مدیر فرهنگی با بودجه های میلیاردی می شناسید که زیارت عاشورایش قطع نشود؟ انصافا چند هنرمند و اهل فرهنگ می شناسید که در ایام فتنه از غصه، مو سفید کرده باشد؟ مگر می شود در عرصه ی فرهنگ جنگید و نیایش های شبانه با امام زمان نداشت؟ مگر می شود؟

وقتی خرمشهر در سوم خرداد آزاد شد، کسانی در بین فاتحان وارد شهر شدند که حتی نام خیابان های شهر را هم نمی دانستند. آنها احساس تکلیف کرده بودند و برای آزادی خونین شهر آمده بودند. چرا جوانان عاشق ولایت برای ورود به عرصه های فرهنگی و هنری، حتی اگر به آن ناآشنا باشند، احساس تکلیف نمی کنند و بنی صدریون فرهنگی را از خرمشهر جدید بیرون نمی کنند؟

امروز خرمشهر اشغال شده ی نظام ما، عرصه ی فرهنگ و هنر است!

اندر حواشی یک نمایشگاه

نمایشگاه کتاب امسال هم تمام شد و رفت. حاشیه هایش ماند و البته کتاب هایی که از آنجا خریده ام:

1. به دلایل مختلف برگزاری نمایشگاه کتاب در مصلی اشتباه است. یکی از آنها عدم توانایی شبکه ی مترو در ارائه ی خدمات به بازدیدکنندگان به ویژه در ساعات و روزهای پایانی است. دلیل دیگر عدم وجود امکانات رفاهی مناسب است به گونه ای که برای یک تکه سایه نیاز به کنکاش و جستجوی زیاد نباشد. از همه مهمتر برگزاری نمایشگاه در شبستان مصلی که قاعدتا حکم و شان مسجد را دارد با وجود حضور پررنگ برخی بی حجاب ها و بد حجاب ها چندان پسندیده نیست. گویا بناست که سال بعد نمایشگاه در این محل برگزار نشود، خدا کند چنین باشد.

2. نمایشگاه کتاب برای کسانی که به دنبال رصد وضعیت فرهنگی کشور هستند جای منحصر به فردی است. از نوع کتاب های منتشر شده تا شلوغی برخی غرفه ها و از ترکیب جمعیتی بازدیدکنندگان تا نوع پوشش و نحوه ی رفتار اجتماعی برخی جوانان می توان نکات بسیار مفیدی برداشت کرد. این نمایشگاه بنده را مطمئن کرد که قشر جوان جامعه ی ما درگیر یک بحران عمیق جنسی است. بی حجابی، گسترش دوستی های بین دو جنس مخالف و ... تنها نشانه هایی از این بحران هستند که البته در این نمایشگاه بسیار به چشم می آمدند.

3. جمهوری اسلامی مدام متهم به عدم رعایت حقوق بشر یا سانسور افکار می شود. چیزی که من در این نمایشگاه دیدم هیچ سنخیتی با این اتهام نداشت. وجود غرفه ای که به انتشار کتب آقای صانعی پرداخته و عکس وی را با عنوان "مرجع عالیقدر" به دیوار زده یا غرفه هایی از برادران اهل سنت که آزادانه به تبلیغ کتاب های حاوی عقاید خود می پرداختند شاهدی بر این مدعاست. آیا حتی می توان تصور کرد چنین شرایطی برای یک غرفه ی انتشاراتی شیعه در عربستان یا بحرین و ... وجود داشته باشد؟

4. نمایشگاه کتاب فرصتی است برای دیدن نویسندگان. این بار دیدن آقای امیرخانی در غرفه ی افق نصیب بنده شد و البته صحبتی انتقادی در مورد علت سکوت ایشان در ایام فتنه هم با این نویسنده ی محبوب داشتم. صحبتی که با حلقه زدن تعدادی از بازدیدکنندگان و ایجاد ازدحام متاسفانه بیش از چند دقیقه طول نکشید. شاید در فرصتی دیگر به این صحبت کوتاه و دلایل غیر قابل پذیرش ایشان بپردازم. 

5. برگشتم به اهواز هم خودش ماجرایی داشت تامل برانگیز! پس از ورود به هواپیما و پیش از پرواز حال یکی از مسافران که خانمی مسن بودند بد شد. ابتدا سرمهماندار با او صحبت کرد گویا از پرواز ترسیده بود و سابقه ی حمله ی قلبی را هم داشت. پزشک هواپیما بالای سر این خانم آمد و پس از معاینه تصمیم بر این شد که ایشان از هواپیما پیاده شوند. این خانم مسافر خودش با پای خودش از هواپیما پیاده شد ولی پایین پلکان حالش بد شد و سکته کرد. سرمهماندار از طریق بلندگو درخواست کرد که اگر بین مسافران پزشکی وجود دارد خودش را معرفی کند. نفر کناری من بلافاصله بلند شد و پایین رفت. بعد از چند دقیقه در حالی که متاثر بود برگشت. پرسیدیم چه شد؟ جواب داد متاسفانه مرد. این پزشک که متخصص جراحی بود معتقد بود پایین بردن چنین بیماری بدون برانکارد یا ویلچر باعث فشار به ایشان و سکته ی قلبی شده است و این اقدام کاملا اشتباه بوده است. البته در تمام این مدت هم خبری از آمبولانس نبود. درهای هواپیما درحالی بسته شد که همه ی مسافران و خدمه به شدت متاثر بودند. هواپیما به سمت باند پرواز حرکت کرد اما در همین لحظه سرمهماندار از طریق بلندگو اعلام کرد به دلیل نقص فنی در ارتباط رادیویی ناچار به برگشت به فرودگاه هستیم و در صورت عدم رفع مشکل باید از هواپیما پیاده و سوار هواپیمای دیگری شوید. بعد از چند دقیقه و با رفع مشکل، پروازمان با یک مسافر کمتر که زودتر پریده بود انجام شد!

پی نوشت 1:  شرکت هواپیمایی مذکور، آسمان بود (پرواز شماره ی 747 ساعت 8 صبح 23 اردیبهشت)جهت اطلاع مسئولین امر!

پی نوشت 2: پزشکی که کنارم نشسته بود متخصص جراحی از آلمان بود با 23 سال سابقه ی کار در اروپا که دو سه سالی می شد تصمیم گرفته بود به ایران برگردد و در نقاط محروم خدمت کند پیش از این در بندر خمیر و زهک طبابت کرده و اکنون در بیمارستانی در بهبهان مشغول است و احتمالا به زودی عازم گناوه می شود!

پی نوشت 3: نفر سمت راستی ام خانمی بود که بعد از برگشتن دکتر سوالات تخصصی پزشکی از ایشان در مورد بیمار پرسید. کاشف به عمل آمد ایشان هم رزیدنت سال آخر چشم پزشکی هستند! تا آخر پرواز صحبت دو نفر سمت راستی و چپی من در مورد مشکلات سیستم بهداشتی کشور بود و البته خیال بنده راحت بود که در صورت ایجاد مشکل در طول پرواز از خدمات کامل پزشکی بهره مند خواهم شد!

متولیان فرهنگی و خاطرات یک دختر 16 ساله!

 وبلاگ نویسی هم فرصتی است برای نوشتن و هم خوانده شدن. این فرصت برای هر کسی که تمایل به حضور در فضای مجازی داشته باشد فراهم است. در این بین خواندن وبلاگ آدم های متفاوت، شناختی از فضای فرهنگی- اعتقادی اطرافمان را به ما عرضه می کند. به خاطر حضور ما در حلقه های غالبا بسته ی ارتباطی، اطلاعاتی که از این نوشته های وبلاگی به دست می آید در بیشتر مواقع گسترده تر از  داده های به دست آمده از کانال های رسمی (تلویزیون، سینما، روزنامه ها، خبرگزاری ها و ...) و کانال های سنتی (خانواده، همکاران، دوستان، آشنایان و...) است. اما چه کسانی باید بیش از همه به این شناخت جامع و کامل از بافت فرهنگی جامعه دست پیدا کنند؟ اصلا چه نیازی به داشتن چنین شناختی هست؟ داشتن این شناخت عمیق مقدمه ی حل چه مشکلاتی است؟ قبل از پاسخ به این سوالات بهتر است قسمت هایی از وبلاگ یک دختر ۱۶ ساله را با هم بخوانیم : 

" یکشنبه ۲۱ فروردین ۹۰:

پویان تموم شد و رفت. تنهام گذاشت، بعد از 7ماه دوستی، عشق و عاشقی به پایان رسید دیگه کاره هر روز و ساعتم شده گریه. دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم شانس بیارم امتحانامو گند نزنم........

دیشب سپهر، دوستش، sms  داد، بهش گفته بودم حالم بده. sms  داد گفت حالت بهتر شد؟ گفتم آره بهترم. گفت پویانم حالش خوب نبود. گفتم چرا اونکه باید عالی باشه. گفت چرا این حرفو میزنی؟ چرا باید عالی باشه؟؟؟؟؟؟گفتم چرا نباید باشه؟ دیگه کم آورد هیچی نگفت.ازم پرسید سر چی دعواتون شده؟؟؟؟؟؟؟ ماجرا رو براش گفتم. گفت هرجور صلاح میدونی..........گفتم اینجوری بهتره.........

دیشب با سپهر قرار هم گذاشتیم واسه روز شنبه، واسه اینکه وسایلای پویان رو بهش بدم. اما بهش گفتم پویان نفهمه گفت باشه. دیگه واسه زندگی کردن آماده نیستم منتظره مرگمم. اگه پویان واقعا دوستم داشته باشه که نداره، شنبه خودش با سپهر میاد چون من سپهر رو میشناسم همه چی رو به پویان میگه یا پویان گوشی سپهر رو میگیره، sms رو میخونه.............نمیدونم فقط دعا میکنم تا شنبه بیاد...........

با حسین هم میخوام تموم کنم اما روم نمیشه..........دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه اما واسه پسرا این مهم نیست من دل خیلی ها رو شکستم مثل محمد......ایمان..........اینا واقعا عاشقم بودن اما من نه..............از همشون معذرت میخوام امیدوارم پویانم دختر مورد علاقشنو پیدا کنه

دوشنبه ۲۲ فروردین ۹۰:

میخوام به پوریا  sms  بدم بگم میشه خواهر برادری باشیم؟؟اخه خیلی دوسش دارم اما روم نمیشه.............تازه یه کمم میترسم...........نمیدونم چه کنم؟از یه پسر کمک میخوام چون پسرا بهتر میدونن لطفا کمکم کنید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟sms بدم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پویانم که تموم شد!!!!!!!!!!!  "

کسانی که متولی فرهنگی جامعه هستند از شیوع این روابط در بین نوجوانان کشورمان خبر دارند؟ دختری که در سن ۱۶ سالگی تجربه ی دوستی با چند پسر را داشته و در حال حاضر با دو پسر دوست است و هنوز از یکی از دوستی ها فارغ نشده به نفر دیگر فکر می کند در آینده به چه سرنوشتی دچار می شود؟ پدر و مادر و خانواده ی این فرد چقدر از وضعیت دختر خود آگاهند؟ چه برنامه های فرهنگی موثری برای بیرون کشیدن چنین فردی از منجلاب گناه در مدارس، مساجد، فرهنگسراها، رسانه ها و... وجود دارد؟ کدام ارگان متولی اصلی مواجهه با این معضلات فرهنگی است؟ چه کسی مسئول آگاه سازی است؟ چه کسی باید به این دختر نوجوان، لذت خدایی شدن، طعم فرشته بودن را بچشاند؟ اصلا کسانی که متولی امور فرهنگی این کشورند از عمق ماجرایی که لابه لای روابط پنهانی تعدادی از نوجوانان این کشور به ویژه در شهرهای بزرگ رخ می دهد باخبرند؟

کافیست صفحه ی بلاگفا را باز کنید و ده وبلاگ اولی که به روز شده است را باز کنید، قول می دهم پنج تای آنها شرح عشق های هوس آلود خیابانی باشد! و این یک فاجعه است!  

فرصت يك ساله

بخشي از حكم امام خامنه اي به آقاي ضرغامي:   ... از تجربه هاي موفق يا ناموفقِ دوره ي پنجساله ي بايد براي رساندن اين رسانه به اين كيفيت برتر سود ببريد و با زمانبندي برنامه‌ها و تعيين شاخص‌هاي قابل اندازه گيري، حركت مجموعه را تكميل يا تصحيح نمائيد. انتظار دارد نشانه هاي اين تحول در اولين سال مسئوليت جنابعالي مشاهده شود. توفيق شما را از خداوند متعال خواستارم.

سيدعلي خامنه‌اي
16/آبان/1388

مهلت يك ساله ي امام خامنه اي به آقاي ضرغامي چند روزي است كه تمام شده اما آيا نشانه هاي تحول در صدا و سيما ديده مي شود؟ اشكال كار رسانه ي ملي ما كجاست؟ چه چيزي بايد تغيير مي كرد؟ دكور اخبار شبكه ي يك يا چيزي فراتر از آن؟ بد نيست كمي در اين مورد تامل كنيم:

۱. مهمترين سلاح يك رسانه ي برتر در اين هجوم رسانه اي موجود در جهان چيست؟ البته كه پاسخ  ابتكار و نوآوري است. رسانه ي قابل پيش بيني رسانه ي مرده است. رسانه اي كه نتواند مخاطبانش را شگفت زده كند رسانه اي بي مخاطب است. مهمترين آفت رسانه ي ملي ما همين تكراري بودن سو‍ژه ها و  شيوه ي پرداختن به  آن هاست. به خاطر همين است كه در ميان اين همه بخش هاي خبري با كمي ابتكار ۲۰:۳۰ جلب توجه مي كند يا نجف زاده و دلاوري شاخص مي شوند يا نود و ديروز امروز فردا پر بيننده مي شوند.

۲. با احترام به همه ي نويسندگان، تهيه كنندگان و كارگردانان صدا و سيما بايد گفت تجربه نشان داده است از كوزه همان برون تراود كه در اوست. وقتي فردي خودش اعتقاد به موضوعي كه درباره اش برنامه مي سازد، ندارد چطور مي تواند در اين آشفته بازار رسانه اي بر مردم تاثيرگذار باشد. حالا اين موضوع مي خواهد سفر امام خامنه اي به قم باشد يا شهادت امام جواد عليه السلام، چندان فرقي نمي كند. مگر مي شود بازيگر سريال ماه رمضان پشت صحنه روزه خواري كند و بعد جلوي دوربين جوري بازي كند كه دل هاي مردم را به خدا نزديك تر كند؟ مگر مي شود گوينده ي راديويي كه مدام با عشوه و ناز و خنده حرف مي زند در مورد حجاب متني را بخواند و بعد اين متن روي دختر جوان شنونده تاثير بگذارد؟ مگر مي شود فلان تهيه كننده ثروتمند كه معلوم نيست مالش را از راه حلال به دست آورده يا حرام سريالي بسازد و مردم را دين دارتر كند؟

۳. رسانه اي در نبرد امروز پيروز است كه بتواند از دل درياها تا سر كوهها خبرهاي دست اول براي مخاطبش فراهم كند. تا وقتي  هر اتفاقي كه در شرق آسيا مي افتد گزارش هاي خبريمان مارك كوالالامپور را دارند به جايي نمي رسيم. ترجمه ي آفريقايي كوالالامپور مي شود كيپ تاون و ايضا ترجمه ي آمريكاي لاتينيش كاراكاس. خدا مي داند روزانه چه قدر خبرهاي دست اول و جالب در سرتاسر دنيا دارد از دستمان مي رود. رسانه ي ملي ما در ايتاليا يعني قلب اروپا پانزده سال است كه يك خبرنگار دارد كه همزمان كار فيلم برداري را هم انجام مي دهد و اين يعني فاجعه. اوضاع در بقيه كشورها بهتر از اين نيست. چرا مسئولين صدا وسيما در حداقل صد كشور دنيا نمايندگي فعال با خبرنگارهاي زبده ندارند؟

۴. يكي ديگر از شاخصه هاي رسانه ي برتر جسارت است. اين جسارت گاهي در رسانه ي ملي مثل جرقه اي ظهور مي كند و بعد زود خاموش مي شود. تنها مورد تداوم اين جسارت در كم خطرترين حوزه يعني ورزش و آن هم در برنامه ي نود به چشم مي خورد وگرنه بلايي كه سر برنامه ي ديروز امروز فردا آمد به خوبي نشان مي دهد كه كارنامه ي حوزه ي سياسي صدا و سيما چندان روشن نيست. اخباري كه در بخش هاي خبري مي شنويم نصف چيزي كه واقعا اتفاق مي افتد نيست. آخرين باري كه اسم مهدي هاشمي را در خبرهاي تلويزيون شنيديد كي بود؟ آخرين باري  كه يك گزارش مردمي پخش شد و توي آن يك نفر از اوضاع اقتصادي كشور شديدا ـ شبيه آنچه هر روز در تاكسي و اتوبوس و... مي شنويم ـ گله كرد كي بود؟ آخرين باري كه يك جوان بسيجي درددلهايش را از اوضاع مبتذل سينما و تئاتر و كوچه و خيابان مطرح كرد كي بود؟

۵. سفر امام خامنه اي به قم و سفر آقاي احمدي نژاد به لبنان دو نمونه ي آشكار فرصت سوزي رسانه بودند. تهيه گزارش هاي جذاب از حاشيه ي اين سفرها، ساخت مستندهاي زيبا و نماهنگ هاي جذاب به جاي تكرار خبرهاي مربوطه در بخش هاي خبري مي توانست خيلي موثر باشد. به خصوص در مورد سفر امام به قم و حضور ده روزه ي ايشان و عطش مردم به داشتن اطلاعات بيشتر -خارج از فرم و كليشه ي رسمي- اين فرصت سوزي بيشتر به چشم مي خورد.

از سريال هاي آبكي بي محتوا، از برنامه هاي مذهبي و مناسبتي كليشه اي، از برنامه هاي گفتگو محور خشك و خالي، از اين همه بدسليقگي رسانه اي خسته شده ايم. خدا كند كه چيزي تغيير كند! 

 بازتاب اين مطلب در سايت جهان نيوز

انتخاب های وبلاگی

پیش از ظهور پدیده ی وبلاگ نویسی تعداد کسانی که فرصت داشتند عقایدشان را با استفاده از رسانه ها به مردم منتقل کنند چندان زیاد نبودند. ولی الان هر کسی با صرف چند دقیقه وقت می تواند صاحب یک هویت مجازی و یک صفحه ی شخصی در دنیای اینترنت بشود. در ایران این پدیده چند سالی است که رو به گسترش است. از وقتی خودم صاحب وبلاگ شدم و به وبلاگ های دیگران سر زدم برایم جالب بود تا ببینم چه جور آدم هایی با چه شخصیت و چه طرز فکری پشت این صفحات قرار دارند. تجربه ی این سه سال و خورده ای به من ثابت کرده بالای ۸۵ درصد وبلاگ نویس ها سنی بین پانزده تا سی سال دارند و اگر شایع بودن وبلاگ نویسی را بین جوان ها به این فرض اضافه کنید می شود این جور نتیجه گرفت که فضای وبلاگ نویسی تقریبا نمایی از جامعه ی جوان کشور ماست. اما این وبلاگ ها در مورد چه چیزهایی هستند؟ آیا می شود آنها را طبقه بندی کرد؟ آیا می شود موضوعات وبلاگ ها را تحلیل کرد؟

وبلاگ ها را در یک تقسیم بندی کلی به ۱۰ دسته می توان تقسیم کرد:

۱. وبلاگ های عاشقانه: بیشترین تعداد از کل وبلاگ ها را تشکیل می دهند. بیشتر مواقع پس زمینه ی سیاه یا قرمز دارند و نویسنده شان غالبا دختر هستند گرچه در بعضی مواقع پسرها هم در این زمینه دست به کار می شوند. در بعضی وبلاگ ها هم نویسنده شان یک دختر و پسر است. در این وبلاگ ها عکس ها و شعرهای عاشقانه به وفور یافت می شود. تقریبا همه ی این وبلاگ ها نمود اینترنتی دوستی های خیابانی هستند و تعداد زیادشان زنگ خطری است برای پدرها و مادرهایی که سرشان را در برف فرو کرده اند. این وبلاگ ها نقطه ی لغزش کاربران نوجوان به خصوص دختران سنین راهنمایی هستند. چون اگرچه در این وبلاگ ها همه چیز گل و بلبلی و عاشقانه است اما نوجوانان به خصوص دختران در سن راهنمایی را به ماجراجویی های جنسی تحریک می کند.

۲. وبلاگ های کثیف: این وبلاگ ها یک قدم از وبلاگ های عاشقانه جلوتر هستند. سن نویسندگان این وبلاگ ها بالاتر از بیست سال است. پسرها در نوشتن چنین وبلاگ هایی پیشقدم هستند. در این جور وبلاگ ها عکس ها و نوشته ها بدون هیچ پرده پوشی و با مستهجن ترین شکل ممکن ارائه می شوند. خطر این نوشته ها شکستن قبح بسیاری از گناه هاست. وقتی خواننده در وبلاگی شرح روابط نامشروع نویسنده ی وبلاگ که با لذت و افتخار نوشته شده است را می خواند ناخودآگاه بعضی از نگرش هایش به زندگی و رفتارهایش تغییر می کند. 

۳. وبلاگ های شخصی: این جور وبلاگ ها یک جور دفترچه یادداشت خصوصی هستند که حالا در معرض دید دیگران قرار گرفته. این وبلاگ ها هم سهم عمده ای از کل وبلاگ ها را به خود اختصاص می دهند. در این نوع، مرکز و هدف نوشته ها شخصی ترین حالات و نظرات نویسنده است. مثلا شما وارد یک وبلاگ شخصی می شوید و می بینید به عنوان مطلب توی وبلاگش نوشته که امروز سرما خورده و سرش درد می کند یا مثلا نوشته دیشب مهمان داشته و حوصله ی مهمان ها را نداشته است یا از همین جور چیزها. یک شاخه ی دیگر از این وبلاگ ها وبلاگ های خاطرات هستند که در آنها نویسنده به نوشتن خاطرات گذشته ی خود می پردازد.

۴. وبلاگ های ارزشی: تا قبل از فتنه ی ۸۸ این وبلاگ ها محدود به تعدادی وبلاگ مذهبی و هیئتی بودند. اما از سال پیش ناگهان جهشی در تعداد این وبلاگ ها به وجود آمد. طیف گسترده ای از مسایل دینی فرهنگی و اجتماعی در این وبلاگ ها مطرح می شوند. در واقع این وبلاگ ها خط مقدم بچه های ولایی و بسیجی در فضای اینترنت هستند. مباحث مربوط به مهدویت، ولایت فقیه، مسایل سیاسی روز و ... بیشتر از دیگر موضوعات در این وبلاگ ها مطرح می شود.

۵. وبلاگ های تخریبی: این وبلاگ ها در نقطه ی مقابل دسته ی قبل قرار می گیرند. در این وبلاگ ها از نوشته های سیاسی ضد نظام تا تبلیغ بهاییت و شیطان پرستی دیده می شود. با فروکش کردن فتنه ی ۸۸ از شاخه ی سیاسی این دسته وبلاگ ها کاسته شده ولی شاخه ی فرهنگی آن همچنان فعال است. در این وبلاگ ها هر چیزی که به خدا، اسلام و انقلاب اسلامی مربوط شود شدیدا مورد تمسخر و حمله قرار می گیرد.

۶. وبلاگ های ادبی: شامل شعر، قطعات ادبی و داستان های خود نویسنده ی وبلاگ یا دیگران و یا علاقمندان به کتاب و کتاب خوانی است. تعدادشان در مجموع چندان زیاد نیست.

۷. وبلاگ های طرفداران: موضوع این وبلاگ هواداری و طرفداری از شخص یا گروه خاصی است مثلا طرفداران تیم استقلال یا هواداران سوسانو. هر چیزی را که فکرش را بکنید در این اینترنت طرفدار دارد و در این بین سریال ها و بازیگران کره ای حضور پررنگی دارند.

۸. وبلاگ های هنری، علمی  و تخصصی: این وبلاگ ها هم گستره ی زیادی دارند. از نجوم تا نفت، از سینما تا حقوق و از اقتصاد تا فلسفه در آنها یافت می شود. ولی بیشتر از همه، موضوعات مربوط به کامپیوتر و روانشناسی در بین آنها دیده می شود.

۹. وبلاگ های نهادها، شرکت ها و ادارات: بعضی از نهادها و ادارات کوچک که توانایی راه اندازی سایت را ندارند از فضای وبلاگی برای حضور خود در شبکه ی جهانی استفاده می کنند.

۱۰. وبلاگ های کشکولی: در این جور وبلاگ ها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شود. از دانلود نرم افزار موبایل تا جدیدترین جوک های بالای ۱۸ سال و از دعای سلامتی امام زمان تا عکس های خنده دار و صحنه دار همه با هم حضوری مسالمت آمیز دارند.

در پایان می توان گفت ۷۵ درصد کل وبلاگ ها حتی ارزش یک بار خواندن را هم ندارند و این زنگ خطری است که نشان می دهد در خوشبینانه ترین حالت ۷۵ درصد کسانی که دستی برآتش وبلاگ نویسی دارند ازالگوی ایده آل یک جوان مسلمان ایرانی بسیار فاصله دارند!

فاجعه ی اتللو

درد خودمان را به کی بگوییم؟ با کی دعوا کنیم؟ سر چه کسی داد بزنیم؟ پیش کی برویم؟ لابد با خودتان می گویید چی شده که داغ کردم. اول لطفا اين عكس ها را نگاه کنید.

خب نظرتان چیست؟ فوق العاده است نه؟ توی همین تهران خودمان اتفاق افتاده. آن هم هر شب، نه مخفی و پنهانی بلکه علنی و رسمی.

برادران بسیجی من،نمی شود این بار برویم جلوی وزارت ارشاد علیه این وضعیت آشفته ی تئاتر و سینما شعار بدهیم؟ نمی شود به خاطر این فاجعه جنبش وبلاگی راه بیاندازیم؟ نمی شود کمی سر این مسئولین داد بزنیم؟

این قدر ساکت بوده ایم که هر کسی  هر کاری دلش می خواهد با این کشور می کند!

اندر احوالات جام جهانی

جام جهانی به سلامتی تمام شد و اسپانیا هم قهرمان. به همین خاطر ذکر چند نکته در این مورد بی فایده نیست:

۱. برنده ی اصلی جام نوزدهم اسپانیایی نبود که با گل دقیقه ی ۱۱۶ اینیستا قهرمانیش را جشن گرفت بلکه اسراییلی بود که مثل آب خوردن  به مدد تب فوتبال از تبعات حمله  به کاروان آزادی که داشت روز به روز بیشتر اوج می گرفت راحت شد.  آخرین خبری که در مورد تظاهرات مردمی علیه این اقدام اسراییل و یا حرکت مجدد کاروان کشتی ها شنیدید مربوط به چه زمانی است؟ ووووزلا کار خودش را خوب انجام داد نه؟

۲. در مورد نشانه های ماسونی جام جهانی حرف و حدیث های بسیاری هست. اگر هیچ کدامشان هم صحیح نباشد این اسم توپ جام جهانی "Jabulani" بد جوری مشکوک می زند!

۳. دکور برنامه ی یک جهان یک جام نسبت به سال های گذشته افتضاح بود. خود برنامه هم نسبت به برنامه ی ۴ سال پیش ضعیف تر بود (به یاد بیاورید کل کل مجری و گزارشگرها را در مورد تیم مورد علاقه در دوره ی قبل)  حتی یکی از نشریات معروف کشور از این برنامه با عنوان عصر یخبندان ۴ یاد کرد. آن وقت در چنین شرایطی در این برنامه هر شب یک سری گزارش های گلچین شده از مردم پخش می شد که توی آنها همه بالاتفاق از این برنامه تعریف و تمجید می کردند و حتی یک نفر هم پیدا نمی شد که انتقاد کند. چرا تهیه کننده ی یک برنامه می تواند از آنتن صدا و سیما برای تبلیغ رایگان برنامه ی پر اشکال خودش استفاده کند و صدای هیچ کس هم به اعتراض بلند نمی شود؟

۴. با فوتبال به عنوان یک سرگرمی مخالف نیستم حتی بعضی وقت ها مثل همین جام جهانی آن را دنبال هم می کنم. اما مسخره نیست مسئله ی بی اهمیتی مثل فوتبال و جام جهانی توجه میلیاردی مردم دنیا را به خودش جلب  و خوشحالی یا ناراحتی آنها را تعیین می کند اما کشته شدن بی گناهان در غزه و عراق و افغانستان وجدان خواب آلوده ی بشریت را بیدار نمی کند؟ انصافا تعداد کسانی که از باخت برزیل در همان شب بازی با هلند در کل دنیا ناراحت شدند از تعداد کسانی که توی این سال های محاصره ی غزه دلشان  از مظلومیت فلسطینی ها گرفته بیشتر نیست؟ مشکل امروز دنیای ما مهم شدن چیزهایی است که اصلا مهم نیستند!

۵. در اینکه گزارشگرهای فوتبال و علی الخصوص عادل خان با گریز زدن به حاشیه های فوتبال دیدن بازی را جذاب می کنند حرفی نیست. ولی گفتن اینکه در چند دوره ی گذشته تیمی که از راست به چب بازی را شروع کرده فینال را باخته است چه دردی را دوا می کند؟  از این دست آمار و اطلاعات در این گزارش ها بسیار است. آمارهایی که هیچ جنبه ی علمی و فنی ندارند و تنها فوتبال و جامعه را بیشتر از چیزی که هست به خرافات آغشته می کنند.

۶. خدا را شکر که جام جهانی هر چهار سال یک بار است. اگرچه جام ملت های اروپا و المپیک و جام ملت های آسیا و  المپیک آسیایی و جام باشگاههای اروپا و لیگ برتر و سری آ و لالیگا و ... هم هست که خدا ان شاء الله حفظشان کند! در ضمن جام جهانی بعدی هم که مصادف می شود با ماه رمضان سال ۱۴۳۵ هجری قمری. عجب ماه رمضان با معنویتی بشود!

 

يخرجهم من الظلمات الی النور

۱. آدم های متفاوتی توی این دنیا زندگی می کنن. این قدر متفاوت که شاید تصورش هم سخت باشه ولی همین آدم های متفاوت بیشتر وقت ها با کسانی سر و کار دارن که از خیلی جهات به هم شبیهن.

۲. خوندن وبلاگ آدم هاي مختلف با طرز فكرهاي متفاوت به آدم كمك مي كنه كه شناخت بيشتري نسبت به "ديگران" پيدا كنه. به همين دليل با كوچ دسته جمعي بچه هاي ارزشي از بلاگفا به پلاكفا مخالفم.

۳. توي يه نگاه كلي بيشتر وبلاگ ها چيزي براي ارائه ندارن. به جز وبلاگ هاي ارزشي بيشترشون پر از چرت و پرت هاي وقت تلف كن و بيهوده هستن. ولي بين همين وبلاگ هاي " ديگران " گاهي وبلاگ هايي پيدا ميشه كه با خوندنش برق سه فاز از كله ي آدم مي پره.

۴. اگه وقت دارين به اين وبلاگ فاحشه ای در آغوش خدا نگاهي بياندازين. ماجراي دختري كه به عقيده ي من مصداق يخرجهم من الظلمات الی النور است.

جهاد در ايستگاه اتوبوس

مانده بودم چيزي بگويم يا نه. اين امر به معروف و نهي از منكر هم از سخت ترين واجبات است. دلم را زدم به دريا و بهش نزديك شدم. پسر خوش تيپ و خوش هيكلي بود كه يك تي شرت سفيد پوشيده بود و مثل من توي ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاده بود. گفتم آقا ببخشيد. گفت بفرماييد. گفتم مي خواستم نكته اي رو خدمتتون عرض كنم. نگاهي با تعجب به من انداخت. بلافاصله ادامه دادم مي دونين روي تي شرتتون چي نوشته. يه لبخندي زد و گفت آره يعني اينقدر تابلوئه؟ گفتم براي كسي كه توجه كنه بله، تازه شما خوش تيپ هم هستيد و همه هم نگاهتون مي كنن، زياد خوب نيست. گفت همين ديروز خريدمش فقط مي خواستم يه چيزي بپوشم كه ارزون باشه. گفتم مگه چند خريدي؟ گفت سه تومن خريدمش، از ميدون شوش. چند لحظه اي به سكوت گذشت بعد خودش با لبخندي كه كمي شرمندگي هم داشت گفت تازه فروشنده موقع فروش تبليغ هم مي كرد، مي گفت بخريد روش نوشته اسرائيل.

اتوبوس رسيد. سوار شدم، پسري با تي شرت سفيد كه با فونت بزرگ و به رنگ آبي رويش نوشته بودISRAEL هم همين طور. و من به اين فكر مي كردم چقدر احتمال دارد توي قلب تل آويو يا بيت المقدس فروشنده اي پيدا بشود كه تي شرتي بفروشد كه رويش نوشته شده باشد IRAN و تازه براي تبليغ، اين موضوع را بلند هم داد بزند!

پي نوشت: سخت است و البته كار ظريفي است اما بايد ياد بگيريم به همديگر تذكرهاي زباني محترمانه بدهيم. شما فكر مي كنيد اگر تا شب سه نفر ديگر به اين بنده ي خدا در همين حد تذكر بدهند فردا دوباره اين تي شرت را مي پوشد؟

عاقبت به خيري مرداب

جماعت مسلمين مثل دريا مي ماند، حالا اين جماعت مي خواهد نماز جمعه و جماعت باشد يا جلسات روضه و منبر يا حتي راهپيمايي و تظاهرات روزهاي خاص، خيلي فرقي نمي كند.

آدم هر چقدر هم كه خوب باشد وقتي از دريا جدا افتاد، بركه اي مي شود يا مردابي كه هر از گاهي باران رحمت الهي -به شرط بارش- تازه اش مي كند اما درياييش نمي كند. و اگر اين بارش در كار نباشد عاقبت، آفتاب روزگار يا خشكش مي كند يا تبديلش مي كند به باتلاقي كه كارش دفن تدريجي رهگذران بي خبر است در خود.

مرداب براي فرار از روزمرگي چاره اي جز جاري شدن به سمت دريا ندارد. اگر به آنچه هست راضي بماند قطعا آينده ي خوبي نخواهد داشت. شما تا به حال مردابي را ديده ايد كه عاقبت به خير شده باشد؟

پي نوشت: چقدر وحشتناك است با كسي روبرو شويد كه روزگاري آرزو داشته اقيانوس آرام بشود و امروز به باتلاق گاو خوني رضايت داده است!

ادعا و امتحان

"احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون"      آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم‏، به حال خود رها مى‏شوند و آزمايش نخواهند شد؟

سوره ي عنكبوت، آيه ي ۲

ادعا كردن مثل آب خوردن مي ماند. كافيست ژست حق به جانبي به خود بگيري و كمي هم اعتماد به نفس داشته باشي و يك خورده هم اطلاعات از زمينه ي مورد ادعا داشته باشي ديگر همه چيز حل است. اين وسط يك مشكل كوچولويي وجود دارد. يعني اگر همين يك مشكل نبود ديگر واقعا نور علي نور مي شد. مشكل اين است كه هر چقدر طرفي كه داري برايش بلوف مي زني خبره تر باشد، دستت زودتر رو مي شود. يعني ممكن است توي يك چشم به هم زدن از تو سوالي بپرسد يا توي موقعيتي قرارت بدهد كه زود خودت را لو بدهي و بشود آنچه نبايد بشود.

كار آنجا خرابتر مي شود كه طرف تو به جاي يك آدم خبره، خود خدا و ادعايت به جاي يك بلوف كوچك، ايمان آوردن باشد. آن وقت است كه فقط آنهايي كه از ته دل حرف مي زنند و پايش مي ايستند روسفيد از امتحان بيرون مي آيند.

براي بچه هاي مذهبي اين توالي "ادعاي ايمان" و "امتحان ايمان" زياد اتفاق مي افتد. اي كاش نمره هاي قبولي مان هم متوالي باشد.

پي نوشت: نمي دانم براي شما هم پيش آمده يا نه. سر يك دوراهي گير كرده ايد و سر جلسه ي امتحان ايمانتان نشسته ايد و نمي دانيد چه خاكي بر سرتان كنيد كه يك مرتبه چشمتان مي خورد به آيه اي يا حديثي كه نقش بسته روي ديواري يا شيشه ي اتوبوسي يا گوشه ي كتابي يا ... و انگار توي كل عالم مخاطبش فقط شما هستيد. اين نشانه ها را دست كم نگيريد.

 

خواهرم حجابت ...

خدا لعنت كند رضاخان را كه اگر هيچ خيانت ديگري هم نكرده بود همين كشف حجاب براي جهنمي شدنش كافي بود.

امروز اما همچنان مهمترين مسئله ي فرهنگي جامعه ي ما همين كشف! حجاب است. يعني هنوز براي خيلي ها ارزش و اهميت حجاب در پيشرفت و سعادت يك ملت كشف نشده است. اين خيلي ها شامل عده ي زيادي مي شود، از خانواده هاي سنتي و نه مذهبي كه چون درك درستي از فرهنگ حجاب ندارند نتوانسته اند دختران خود را در مقابل موج هاي سهگين تهاجم فرهنگي واكسينه كنند تا آن مسئولين بي فرهنگي كه چادر را براي زندانيان زن اجباري مي كنند، از آن فيلمسازان بي بصيرتي كه تا مي خواهند يك خانواده ي فقير و بيچاره را نشان بدهند سر مادر خانواده يك چادر رنگ و رو رفته مي كنند تا آن خانم هاي چادري كه با شلختگي و بي نظمي چادر به سر مي كنند، از آن مسئولين آموزش و پرورشي كه از فرهنگ سازي در دبستان هاي دخترانه غافلند تا آن دسته از خانم هاي معلمي كه بدون اعتقاد به فرهنگ حجاب سر كلاس هاي درس حاضر مي شوند، از آن مسئولين بي فكري كه چادر بيست سي هزار توماني و مانتوي تنگ شش هفت هزار توماني را مي بينند و هيچ كاري نمي كنند تا...

عمر آدم مثل برق و باد مي گذرد و چين و چروك هاي پاييزي زود از راه مي رسند. طراوت و شادابي جواني درست مثل تعطيلات نوروز به يك چشم به هم زدن تمام مي شود و در اين بين آنها كه به همين چند روز دنيا دل خوش كرده اند بد جوري بازي را باخته اند. خوش به حال دختراني كه صورت هاي آرايش كرده را با چهره هاي معصومانه و نگاه هاي گناه آلود رهگذران را با نظر رحمت خداوند عوض مي كنند. جواني و زيبايي ابدي در بهشت گواراي وجودشان!

 امروز حفظ حجاب از مظاهر جهاد في سبيل الله است پس خواهرم لطفا حجابت ...

امام و اوشين

 در هشتم بهمن ماه سال67 و به مناسبت تولد حضرت زهرا(سلام الله عليها) و روز زن، راديوي جمهوري اسلامي ايران در برنامه اي به نام "سلام، صبح به خير" در گزارشي از مخاطبينش مي پرسد: "به نظر شما الگوي امروز زنان ايراني چه کسي است؟". اکثر مخاطبين، حضرت فاطمه را الگوي خود معرفي مي نمايند اما يکي از مصاحبه شوندگان در کمال تعجب مي گويد: " الگوي مناسب زنان ايراني "اوشين" است!". اوشين نام شخصيت اصلي داستان سريالي ژاپني به نام "سالهاي دور از خانه" بود که آن روزها با سانسور شديد و تغييرات بنيادين در محتواي آن از سيما پخش مي شد و در نسخه ي اصلي چندين قسمت از فيلم، او نقش يک "گيشا" - يعني زني که روزي اش را از طريق فحشا به دست مي آورد- را بازي مي کرد. حضرت روح الله(ره) فرداي آن روز در واکنش به اين ماجراي موهن، طي پيامي رسمي و علني به شدت محمد هاشمي (رئيس وقت صدا و سيما) را مورد عتاب قرار مي دهد و مي فرمايد:

 "آقاي محمد هاشمي
مديرعامل صدا و سيماي جمهوري اسلامي
با کمال تاسف و تاثر روز گذشته (روز شنبه 8 بهمن) از صداي جمهوري اسلامي مطلبي در مورد الگوي زن پخش گرديده است که انسان شرم دارد بازگو نمايد. فردي که اين مطلب را پخش کرده است تعزير و اخراج مي گردد و دست اندرکاران آن تعزير خواهند شد. در صورتي که ثابت شود قصد توهين درکار بوده است، بلاشک فرد توهين کننده محکوم به اعدام است. اگر بار ديگر از اين گونه قضايا تکرار گردد، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدي مسئولين بالاي صدا و سيما خواهد شد. البته در تمامي زمينه ها قوه قضاييه اقدام مي نمايد. "                                                                                                                 صحيفه نور ، جلد 21 : ص 76
 

غرض از اين بازگشت به گذشته، نگاهي دوباره به بيانيه ي روشنفكرترين زن ايران! به مناسبت روز جهاني زن است. رهنورد در قسمتي از اين بيانيه با کنار هم قرار دادن شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و شخصيت‌هاي افسانه‌اي، الگوي زن ايراني را شخصيت هاي خيالي شاهنامه عنوان مي كند:

"تاريخ مذهبي و اسلامي و تاريخ ملي ما سرشار از روزهاي بزرگي چون تولد حضرت زهرا (س) و پيام آوري زينب(س) است و همچنين سرشار از شخصيت هاي بزرگ ايران باستان چون آذر ميدخت ها و ايران دخت ها و زنان ايثارگر شاهنامه اي و اسطوره اي چون آناهيتا و تهمينه و رودابه و گردآفريد است ". 

در عظمت شاهكار جاودانه ي فردوسي عزيز و شخصيت هاي ماندگارش هيچ حرفي نيست. اما قرار دادن شخصيت برترين زن تاريخ بشريت در كنار زنان خيالي يك اثر هنري پذيرفتني است؟ حتي اگر بپذيريم مقصود از اين كنار هم قرار گرفتن، هم شان و هم مرتبه دانستن حضرت زهرا با ديگران نبوده است و تنها هدف، آوردن شاهد و مثالي از زنان نمونه ي ايراني بوده است آيا باز جاي پرسش نيست كه چرا از بين اين همه شخصيت واقعي زنان مسلمان، از شهربانو مادر امام سجاد گرفته تا همسران و مادران شهدا، در اين بيانيه ي روشنفكرانه! نامي برده نشده است؟

به راستي اگر امام زنده بود با نويسنده ي چنين بيانيه اي چه برخوردي مي كرد؟


سنجاق هاي دنيا

در اين دنيا بعضي چيزها به بعضي ديگر سنجاق شده اند. يعني تا به يكيشان مي رسي چه بخواهي، چه نخواهي آن يكي هم از راه مي رسد. 

وقتي قبله ات به جاي بيت الحرام، بيت العدل باشد، روز زن هم به جاي 20 جمادي الثاني برايت 8 مارچ مي شود. وقتي رزق و روزيت به جاي مال حلال، پول بهره و رشوه و اختلاس باشد، عشق به رهبري هم برايت يك لطيفه ي خنده دار مي شود. وقتي آرمانت به جاي صدور انقلاب، عضويت در بانك جهاني باشد، بالا رفتن از پله هاي كاخ اليزه برايت مهمتر از دست دادن با سيد حسن نصرالله و خالد مشعل مي شود. وقتي شهدا برايت تنها نام خيابان ها و كوچه ها باشند، ديگر كاري ندارد مدام از همت رد بشوي، روي چمران پل بزني يا وعده ي محاربه با امام زمان را در وليعصر بگذاري. وقتي به جاي ظهور مهدي مدام به راحتي مهدي جانت فكر كردي، خب طبيعي است كه مواضعت با منافع ساكنان خيابان 10 داونينگ استريت صيغه ي اخوت بخوانند. وقتي به جاي جيب بيت المال مدام به جيب و بيت و مال فكر كردي خب معلوم است كه دلت مدام براي خبرهاي خيابان پنجم نيويورك بال بال بزند. وقتي به اسم خط امام مدام امام را خط بزني و از خط قرمز امام با بنز سفيدت رد بشوي خب روشن است كه BBC و VOA و هزار ماهواره ي آواره ي ديگر برايت غش بكنند و هورا بكشند و كف بزنند. وقتي ... 

در اين دنيا بعضي چيزها به بعضي ديگر سنجاق شده اند. يعني تا به يكيشان مي رسي چه بخواهي، چه نخواهي آن يكي هم از راه مي رسد. اين ديگر حساب دو دو تا، چهار تاست. الحمدلله شما كه خوب حساب و كتاب را بلدي!

چهارشنبه سوزی

 

عجب گیری کردیم ها! هرچی تو ۹ دی و ۲۲ بهمن داد زدیم٬ شعار دادیم٬ ابراز انزجار کردیم٬ اظهار تنفر کردیم٬ به گوش این اراذل و اوباش لجنی نرفت که نرفت. حالا نشستن دارن برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کنن که اگه با اون چهارپای تروا نتونستن کاری بکنن٬ به شیوه ی اسکندر و نرون شهر رو به آتش بکشن.

برادران مسئول لطفا حواستون رو جمع کنین دوباره خیابون های تهران میدون جنگ نشه٬ دوباره کسی عکس امام و آقا را پاره نکنه دوباره ...

پ ن : ای کاش برای شب چهارشنبه کسی (از جنس همون ها که ریگی رو گرفتن) فکری بکنه.

مشاوره ي ازدواج

كم نيستن روحانيون عالم و نوراني و با صفايي كه مي شه براي رفع شبهات و مشكلات به اونها مراجعه كرد.

يكي از اين روحانيون جوان كه تخصصش در حوزه ي جوون هاست و با فضاي اينترنتي بيگانه نيست و مدام ازاين دانشگاه به اون دانشگاه مي ره  حاج آقا شهاب مرادي  است. به همه ي دوستان اينترنتيم توصيه مي كنم سري به ايشون بزنن و از مشاوره هاشون بهره مند بشن.

به خصوص در مورد ازدواج مشاوره هاي ايشون سودمنده. پيشنهاد مي كنم پرسش و پاسخ هاي جوون هاي هم سن و سال خودمون رو درباره ي ازدواج در  اين قسمت  بخونين.

سرعت سقوط

وقتي سنگي

     از شيب كوهي 

                پايين مي غلتد

هر چه مي گذرد

    سرعت سقوطش 

               بيشتر مي شود