حال نوشتن
برای نوشتن گاهی باید ایده و فکر داشت، گاهی ذوق و خلاقیت و ... .
برای نوشتن گاهی باید برنامه ریزی و نظم داشت، گاهی ...
برای نوشتن اما همیشه باید حال داشت، حال این روزهای نوشتن من ابری است!
برای نوشتن گاهی باید ایده و فکر داشت، گاهی ذوق و خلاقیت و ... .
برای نوشتن گاهی باید برنامه ریزی و نظم داشت، گاهی ...
برای نوشتن اما همیشه باید حال داشت، حال این روزهای نوشتن من ابری است!
و هر چقدر صبر می کنم این بغض نمی شکند
فقط یک چیزی را خودمانی عرض می کنم خدمتتان
" خراسان شمالی دورترین نقطه به این جنوبی ترین مغرب کشور است"
زودتر برگرد عزیز دل
دلمان از این فاصله گرفت
تجربه ی چندین سال دانش آموزی و دانشجویی به من ثابت کرده است که شب های امتحان، شب های خاصی هستند. اتفاقاتی که در این شب ها می افتد منحصر به فردند! چند دلیلش اینها هستند:
۱. این شب ها تاثیر عجیبی بر حس خداشناسی جماعت دانشجو دارد. طرف هر چقدر هم با خدا قهر باشد شب امتحان که می شود و حجم کتاب و جزوه ی خوانده نشده را که می بیند آنچنان ایمان می آورد به ذات اقدس باریتعالی که انگار سال ها از زهاد و عباد درگاه حضرت حق بوده است! بساط نذر و نیاز هم که صد البته به راه است و نسبت سنگینیش رابطه ی کاملا مستقیمی دارد با تعداد صفحات کتاب مربوطه. در این بین هستند کسانی که به خدا پیشنهاد معامله هم می دهند که مثلا اگر فلان امتحان نتیجه اش خوب شود فلان گناه را دیگر هیچ وقت انجام نمی دهم یا نمازم را سر وقت می خوانم! کلا در شب های امتحان به تعداد مومنین جهان اضافه می شود و البته بعد از تمام شدن ایام امتحانات و اعلام نمرات به همان مقدار از این تعداد کم می شود!
۲. شب های امتحان برنامه های تلویزیون جذاب تر از همیشه می شوند. اصلا انگار جوری می شود که دوست داری بنشینی پای تلویزیون و سخنرانی فلان فرهیخته ی بزرگوار را در باب "تفاوت مبنایی فلسفه ی ارسطویی با نگرش ملاصدرا" با جان و دل ببینی و بشنوی. در همین شب ها خواب به شدت دلپذیر می شود جوری که تو که در شب های معمولی ساعت سه و نیم نصفه شب می خوابیدی در شب امتحان از همان ساعت ۹ چنان خمیازه می کشی که انگار ۷۲ ساعت است پلک روی پلک نگذاشته ای!
۳. در شب های امتحان روحیه ی فلسفی اهالی علم و دانش شکوفا می شود. استدلال هایی شبیه این که "من این سیستم آموزشی نمره محور رو قبول ندارم" یا "اصلا کی گفته مدرک داشتن دلیل باهوش و با شعور بودنه؟" یا "اونهایی که این همه درس خوندن به کجا رسیدن مگه؟" یا "برای من نمره مهم نیست فهمیدن درس مهمه" و یا "حالا که خوب نخوندم حذفش می کنم ولی قول میدم ترم بعد خوب بخونمش" تنها نمونه ای از این دلایل فوق منطقی هستند!
۴. شب های امتحان فرصت خوبی برای پی بردن به عمق بعضی ضرب المثل هاست، ضرب المثل هایی مثل "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" یا "مثل خر توی گل گیر کردن" یا "نه راه پیش و نه راه پس داشتن" یا "خودکرده را تدبیر نیست" و یا "کی گفته مرد نباید گریه کنه؟" از این دسته اند!
۵. شب های امتحان خاصیتی دارند که به شدت باعث شاد شدن ارواح اموات استاد مربوطه در عالم برزخ می شوند. هر چقدر که امتحان سخت تر و استاد سختگیرتر باشد حجم دعاهایی که جماعت دانشجو نثار این اموات بیچاره می کنند بیشتر است. اصلا من فکر می کنم این اموات عزیز در عالم برزخ هم، زمان برگزاری امتحانات پایان ترم را خوب متوجه می شوند!
۶. نظریه نسبیت انیشتین در شب های امتحان به شکل خدشه ناپذیری ثابت می شود. این شب ها حتی اگر در چله ی زمستان هم باشند به شدت کوتاهند و کلا سه چهار ساعت بیشتر طول نمی کشند! یعنی "این قافله ی عمر عجب می گذرد" را می شود خیلی راحت در این شب ها با تمام وجود حس کرد!
۷. شب های امتحان با همه ی این مصیبت ها شب های نزول بلایای دیگری هم هستند. درست در همین چند ساعت کوتاه، یا برق می رود، یا سردرد می گیرید یا مهمان می آیدخانه تان، یا حال یکی از نزدیکانتان بد می شود، یا موبایلتان را دزد می زند یا ...
شب های امتحان برای بچه درس خوان ها، فرق چندانی با دیگر شب ها ندارد. شاید از جهتی خوشحال تر هم هستند که بالاخره زمان انتظارشان به سر می رسد و می توانند بروند اندوخته های ذهنیشان را عرضه کنند و یک نمره ی بیست شیرین بگیرند.
شب های امتحان پایان ترم می گذرند اما زندگی پر از شب های امتحان است. خوب درس نخوانده باشی، شک نکن خراب می کنی. این ردخور ندارد!
بیچاره "سالی" که تلخ ترین سال تاریخ شد
بیچاره "مدینه ای" که عاقبتش شبیه کوفه شد
بیچاره "خورشیدی" که در تشییع جنازه غایب بود
بیچاره "زمینی" که خیس از اشک های علی شد
بیچاره "مظلومی" که تنهای تنهای تنها شد
بیچاره "شیعه ای" که به دنبال قبر شما ...
دلار می رود بالا، غصه می خوریم. ۳۰۰۰ میلیارد تومان اختلاس می کنند از بانک ها، غصه می خوریم. دختر بدحجاب می بینیم توی خیابان، غصه می خوریم. دوستان سر صندلی های مجلس با هم دعوا می کنند، غصه می خوریم. رییس جمهور یازده روز می نشیند توی خانه، غصه می خوریم. رفیق صمیمیش سخنرانی می کند، غصه می خوریم. همکارمان به خدا و پیغمبر بد و بیراه می گوید، غصه می خوریم. دوستمان نماز نمی خواند، غصه می خوریم. رفیق حزب اللهیمان می زند جاده خاکی، غصه می خوریم. آمار تصادفات جاده ای را می شنویم، غصه می خوریم. بانک مرکزی را تحریم می کنند، غصه می خوریم. بانک ها رسما ربا می دهند به مردم، غصه می خوریم. سایت ها از احتمال فتنه بعد از انتخابات مجلس می نویسند، غصه می خوریم. کسی برای مهدویت کار درست و حسابی نمی کند، غصه می خوریم. سریال های تلویزیون را می بینیم، غصه می خوریم. داستان سریال های فارسی وان را می شنویم، غصه می خوریم. مستند بی بی سی در مورد امام خامنه ای را می بینیم، غصه می خوریم. نامه های توهین آمیز نوری زاد را می خوانیم، غصه می خوریم. بی بصیرتی بعضی خواص را، کج فهمی بعضی عوام را، تنگ نظری بعضی خودی ها را، می بینیم، غصه می خوریم. این روزها که می گذرد ما مدام غصه می خوریم. پس کی می رسد آن لحظه ی سرور و بهجت ما؟!
فدای دلت ای امام زمان، ما که هیچی حالیمان نیست این قدر غصه می خوریم شما که از همه جا با خبری چه می کشی؟!
پی نوشت: خدایا لطفا عزیز دلمان امام خامنه ای را نگهدار!
گاهی وقت ها آدم باید از نیل بگذرد، حتی اگر ظاهرا معجزه ای در کار نباشد!
وقت فتنه كه مي رسد، صبور و با بصيرتي
با شاعران، اهل شعر و وزن و قافيه اي
در جمع قاريان، بهترين داور و معلمي
هنگام سان ديدن از نظاميان، محكم و قد كشيده اي
در ديدار جانبازان، مظهر مهرباني و عطوفتي
در همايش حمايت از فلسطين، نماد اقتدار و صلابتي
آخر بگو آقاي من
عجيب نيست اگر ما عاشقت نباشيم ؟!
هنگام اذان روز دوشنبه چهارم مهرماه 1390 بود!
لحظه اي كه تا آخر عمر فراموشش نمي كنم.
پ ن: افسوس كه نمي توانم اين لحظه را شرح دهم!!!
امام خامنه اي عزيز!
اين روزهاي تلخ رفتن امام، اين روزهاي سخت پر كشيدن خميني كبير، اين روزهاي خميني و خامنه اي، تا خاطره ي دردناك رفتن امام مرور مي شود، اين دل بيقرار من به تپش مي افتد. مي ترسم نكند من باشم و شما ديگر نباشي. مي ترسم يكي از روزهاي يكي از ماههاي چند سال آينده ما بسيجيان امام خامنه اي يتيم شويم، بي پدر و بي ولي و بي امام شويم. مي ترسم اين ميراث شوم سياهپوش شدن براي امام به ما هم به ارث برسد. مي ترسم بروي و ما را در سال هاي دهه ي چهل هجري قمري، در زمانه ي امام حسن تنها بگذاري. مي ترسم از معاويه ها و عمروعاص هاي حريص و در كمين. مي ترسم از بي امام ماندن در اين روزگار نمازهاي فراداي تقلبي. مي ترسم از ... . وقتي مي بينم با صلابت براي مردم سخنراني مي كني، خطبه ي نماز جمعه مي خواني، به ديدار خانواده ي شهدا مي روي، وقتي مي بينم لبخند مي زني دلم كمي آرام مي گيرد. اما چه كنم تا خرداد به نيمه مي رسد اين دل بيقرار من نه براي امام عزيزمان كه به عرش اعلي سفر كرده كه براي شما عجيب به تپش مي افتد.
امام خامنه ای من!
این روزها که بعضی ها دارند نقش منتظری زمان امام را برای شما بازی می کنند و فضا بوی سال ۶۷ را می دهد، دلم از نزدیکی خرداد ۶۸ می لرزد!

امام خامنه ای عزیز سلام
امشب شب عید قربان است و باز نمی دانم این دل وامانده چرا عجیب هوایی شده. اینها را که اینجا می نویسم احتمالا شما هیچ وقت نمی خوانی. مهم نیست من به هرحال می نویسم. حتی اگر کسی توی این پنجره ی بلاگفا سرک نکشد. حتی اگر دشمنان شما بیایند و مسخره ام کنند و فحشم بدهند.اصلا می دانی، تقصیر یکی از رفقا شد یک سی دی آورد از سفر شما به قم و دل مرا این نصف شب هوایی کرد. از شما نوشتن نصف شب و اول صبح نمی شناسد. می شناسد؟ این چه حسی است بین من و شما. از کجا پیدا شد یک مرتبه این علاقه ی عجیب و غریب. خودم هم نمی دانم. چقدر بدبختند آنها که این عشق را نمی فهمند. گاهی با خودم فکر می کنم وقتی سرداری با دل ها چنین می کند پس وای از دلبری فرمانده ی اصلی. حالا که به اینجا رسیدیم بگذار مخاطب نامه ام را عوض کنم.
امام زمان عزیز من سلام.
بگذار بی مقدمه بروم سر اصل مطلب. پس کی می آیی؟ خسته شدیم از این همه بی کسی و تنهایی، خسته شدیم از عیدهای بی ولی، ازمحرم های بی امام، از جمادی های غصه دار طولانی. یعنی جان من نمی شود کاری کنی کمی زودتر بیایی. آخر گناه من بیچاره چیست که در زمانه ی غیبت شده ام شیعه ی امام ندیده. اخر خودت قضاوت کن دوباره دارد محرم ماه غم، دوباره دارد حسین از حج ناتمام، دوباره دارد یک کاروان از راه می رسد و باورکن بعضی وقت ها مثل الان دل ما عجیب می گیرد و این حفره ی بزرگی که ته دلمان سر باز می کند را هیچ چیز پر نمی کند. شما که می دانی ما آن قدر پاک نیستیم که توفیق دیدارتان را پیدا کنیم. شما که می دانی این چشم بی ارزش ما حتی در خواب هم به زیارت چشم هایتان نیامده. شما که می دانی این دلمان همین دل آلوده گاهی بدجوری هوایی می شود. پس چرا نمی آیی؟
جوانی من یکی دارد تمام می شود. نمی خواهی بیایی؟!
يك مرتبه از كجا آمدي و ما را اين طور به هم ريختي اي شهيد. توي هور دور از چشم مردم مي ماندي و دم بر نمي آوردي بهتر نبود. اصلا براي اينكه بيكار نباشي خوب بود فكر مي كردي هنوز فرمانده قرارگاه سري نصرت هستي و آن طرف ها را شناسايي مي كردي و نقشه ي عمليات مي كشيدي.
اين طرف را هم شناسايي كردي يا نه، نمي دانم اما به خاطر همشهري بودن هم كه باشد بد نيست كمي از اين طرف هم به شما آمار بدهم. شايد بخواهي در آينده ي نزديك با مولايمان برگردي و دوباره عمليات راه بياندازي.
پارسال اين موقع توي كشور غوغايي بود. انتخابات نزديك بود و همه خودشان را داشتند آماده مي كردند براي شب قدر نظام يعني روز 22 خرداد. خرداد را كه خوب مي شناسي اصلا انگار اين ماه، ماه رمضان انقلاب است، هر بار يك روزش مي شود شب قدر: 2 خرداد، 3 خرداد، 13 خرداد، 14 خرداد، 15 خرداد، 22 خرداد، 25 خرداد، 29 خرداد، 30 خرداد و... . اصلا راستش را بخواهي فكر كنم انقلاب هم اول قرار بود توي خرداد پيروز شود، خدا دلش برايمان سوخت به جاي شب قدر، پيروزي را انداخت روز غدير!
توي اين كشور 4 كانديدا بودند كه 3 تايشان را شما خوب مي شناختي و يكيشان را نه. بعد از انتخابات نمي داني چه غوغايي شد. فضاي كشور درست شده بود مثل سال 60، بني صدريون يك طرف، بهشتيون يك طرف. خواص بي بصيرت يا ساكت بودند يا دوپهلو موضع مي گرفتند، خواص خائن هم از روي نمايشنامه ي جمل نقش هايشان را بازي مي كردند. رسانه هاي بيگانه با فتوشاپ دروغ هاي تصويري مي گفتند. مردم هنوز گيج فتنه بودند. ولي فقيه آن قدر تنها بود كه مجبور شد از تريبون نماز جمعه با امام زمان صحبت كند. بسيجي ها مدام از در و ديوار طعنه مي شنيدند. عكس همت و باكري افتاده بود دست جماعتي كه اگر ازشان مي پرسيدي كدام همت است كدام باكري هاج و واج مي ماندند. باورت مي شود روز قدس آنها كه روزه خواري مي كردند شعار نه غزه نه لبنان سر مي دادند. 13 آبان مرگ بر آمريكا را خط زدند و با پرچم آمريكا عكس يادگاري گرفتند. 16 آذر عكس امام و رهبري را پاره كردند. روز عاشورا توي لشكر يزيد به دسته هاي عزاداري امام حسين هم رحم نكردند. اوضاعي بود سيد.
9 دي و 22 بهمن را برايت تعريف نمي كنم. چون مي دانم اين دو روز از قرارگاه هور مرخصي گرفته بودي و آمده بودي سر تنگه ي احد ايستاده بودي تا كسي ما را دور نزند.
حاج علي شهيد، سالي كه گذشت اين سيد علي عزيز ما بدجوري تنها بود. نه از استوانه ي دو پهلو خبري بود، نه از بقيه ي خواص بي خاصيت. اسامي اين خواص را ليست كرده ام گذاشته ام كنار. هر وقت با مولايمان آمدي بگو تا بدهم به شما بروي حسابشان را بگذاري كف دستشان.
فرمانده قرارگاه سري نصرت! چه خوب كردي برگشتي. ولي مي شود حالا كه كمي خودماني تر شديم بپرسم سر آمدنت، اين همه ديرتر از 67 چيست؟ نمي شد مثل همه ي اين فيلم هاي آبكي در حالي كه مدام پشت بي سيم مي گفتي " سيد حاجيتو كشتن" يا چه مي دانم " نقل و نبات بريزين" و خط اتوي لباس سپاهيت توي آن همه خاك و خل، خربزه را قاچ مي كرد يك تير مي خورد وسط سينه ات و شربت شهادت را رو به دوربين با كادر بندي عالي مي نوشيدي و خيال خودت و ما را راحت مي كردي؟ اصلا بگذار بپرسم چرا شهيد شدي؟ اگر مي ماندي عقب و نمي رفتي توي دل دشمن بهتر نبود؟ سال هاي پس از جنگ بيشتر به شما نياز نبود؟ اين همه پست و مقام لايق شما نبود؟
فرمانده سپاه ششم! خوب كردي شهيد شدي. اگر مي ماندي يا بايد خون دل مي خوردي يا مال مردم را. ما همه اينجا يكي از اين دو كار را مي كنيم. فرمانده! خوب كردي شهيد شدي، ديگر توي خيابان هاي كيانپارس و كوروش و نادري گيسوي رهاي دختران بي حياي شهرت را نمي بيني. ديگر كسي به خاطر دفاع از ولي فقيه به تو فحش ناموسي نمي دهد. خوب كردي شهيد شدي اگر مي ماندي عاشقان مدونا و امينم، همت و باكري را مي كوبيدند توي سر تو كه همرزم همت و باكري بودي. اگر مي ماندي بايد از خيانت خواص سرت را محكم مي كوبيدي به ديوار. بايد نگاه مي كردي كه چطور عده اي در خيابان ولي عصر سوداي محاربه با امام زمان دارند و توي خيابان انقلاب شعار مرگ بر ولايت فقيه مي گويند. اگر مي ماندي دلت خون مي شد از اين همه تنهايي حضرت ماه، از اين همه غربت حضرت روح الله.
فرمانده ي شهيد! چه مي شد ما سي سال زودتر به دنيا مي آمديم. آن وقت كنار شما توي هور، زائر نور مي شديم. به جاي اينكه با ارز از اروند رد شويم با عشق از عرض اروند رد مي شديم. توي تاريكي شب هاي جنوب نماز شب مي خوانديم. سربند يا زهرا مي بستيم. عشق مي كرديم با خدا.
شهيد هاشمي! از قديم گفته اند يوسف گم گشته باز آيد به ايران غم مخور. حالا هم كه شما از هور مصر برگشته اي و ما دل توي دلمان نيست كه از نژاد يعقوبيم يا از طايفه ي برادران يوسف.
شهيد عزيز! خوب كردي شهيد شدي، خوب كردي برگشتي، اصلا خوب كردي كه دير برگشتي تا ما توي اين هياهو هاي بيهوده چشم هاي كورمان را اين بار از هور به نور خدا روشن كنيم.
باقي حرف ها باشد براي فردا، تشييع پيكر شما.
كنكور دادن مثل مردن مي ماند روزهاي قبل از كنكور مثل روزهاي زندگي در دنيا زمان برگزاري آزمون مثل جان كندن هنگام مرگ روزهاي مانده تا اعلام نتيجه مثل زندگي در برزخ و اعلام نتيجه هم مثل روز قيامت
من به تازگي مرده ام
اين روزها كه مي گذرد
مدام از حساب خالي بي اعتبارم
چك بي محل دعا مي كشم
ای "عزیز"دل های کنعانی ما
برگرد از این "مصر" غیبت
از 21 شهریور 63
تا 21 شهریور 88
این یعنی 25 سال زندگی
یعنی تقریبا یک سوم عمر انسان طبیعی
یعنی اتمام کودکی، نوجوانی و بخش زیادی از جوانی
آه از فرصت هایی که مثل باد گذشتند.
------------------------------------------------
پ ن1: روز تولدم مبارک!
پ ن 2: من چرا این قدر غمگینم؟
پ ن 3: چه تقارن جالبی است شب قدر و شب تولد من!
قصه ی هر کسی یک جور تمام می شود
و من درست بالای قبر ایستاده بودم
وقتی قصه ی مادربزرگ داشت تمام می شد