غربت
و حسین آینه ی غربت علی!
و حسین آینه ی غربت علی!
دنیا از عباس دست برید
از علی (ع) و فاطمه (س)
دختری مثل زینب (س) زاده نمی شد
بیچاره "سالی" که تلخ ترین سال تاریخ شد
بیچاره "مدینه ای" که عاقبتش شبیه کوفه شد
بیچاره "خورشیدی" که در تشییع جنازه غایب بود
بیچاره "زمینی" که خیس از اشک های علی شد
بیچاره "مظلومی" که تنهای تنهای تنها شد
بیچاره "شیعه ای" که به دنبال قبر شما ...
نمایشگاه کتاب امسال هم تمام شد و رفت. حاشیه هایش ماند و البته کتاب هایی که از آنجا خریده ام:
1. به دلایل مختلف برگزاری نمایشگاه کتاب در مصلی اشتباه است. یکی از آنها عدم توانایی شبکه ی مترو در ارائه ی خدمات به بازدیدکنندگان به ویژه در ساعات و روزهای پایانی است. دلیل دیگر عدم وجود امکانات رفاهی مناسب است به گونه ای که برای یک تکه سایه نیاز به کنکاش و جستجوی زیاد نباشد. از همه مهمتر برگزاری نمایشگاه در شبستان مصلی که قاعدتا حکم و شان مسجد را دارد با وجود حضور پررنگ برخی بی حجاب ها و بد حجاب ها چندان پسندیده نیست. گویا بناست که سال بعد نمایشگاه در این محل برگزار نشود، خدا کند چنین باشد.
2. نمایشگاه کتاب برای کسانی که به دنبال رصد وضعیت فرهنگی کشور هستند جای منحصر به فردی است. از نوع کتاب های منتشر شده تا شلوغی برخی غرفه ها و از ترکیب جمعیتی بازدیدکنندگان تا نوع پوشش و نحوه ی رفتار اجتماعی برخی جوانان می توان نکات بسیار مفیدی برداشت کرد. این نمایشگاه بنده را مطمئن کرد که قشر جوان جامعه ی ما درگیر یک بحران عمیق جنسی است. بی حجابی، گسترش دوستی های بین دو جنس مخالف و ... تنها نشانه هایی از این بحران هستند که البته در این نمایشگاه بسیار به چشم می آمدند.
3. جمهوری اسلامی مدام متهم به عدم رعایت حقوق بشر یا سانسور افکار می شود. چیزی که من در این نمایشگاه دیدم هیچ سنخیتی با این اتهام نداشت. وجود غرفه ای که به انتشار کتب آقای صانعی پرداخته و عکس وی را با عنوان "مرجع عالیقدر" به دیوار زده یا غرفه هایی از برادران اهل سنت که آزادانه به تبلیغ کتاب های حاوی عقاید خود می پرداختند شاهدی بر این مدعاست. آیا حتی می توان تصور کرد چنین شرایطی برای یک غرفه ی انتشاراتی شیعه در عربستان یا بحرین و ... وجود داشته باشد؟
4. نمایشگاه کتاب فرصتی است برای دیدن نویسندگان. این بار دیدن آقای امیرخانی در غرفه ی افق نصیب بنده شد و البته صحبتی انتقادی در مورد علت سکوت ایشان در ایام فتنه هم با این نویسنده ی محبوب داشتم. صحبتی که با حلقه زدن تعدادی از بازدیدکنندگان و ایجاد ازدحام متاسفانه بیش از چند دقیقه طول نکشید. شاید در فرصتی دیگر به این صحبت کوتاه و دلایل غیر قابل پذیرش ایشان بپردازم.
5. برگشتم به اهواز هم خودش ماجرایی داشت تامل برانگیز! پس از ورود به هواپیما و پیش از پرواز حال یکی از مسافران که خانمی مسن بودند بد شد. ابتدا سرمهماندار با او صحبت کرد گویا از پرواز ترسیده بود و سابقه ی حمله ی قلبی را هم داشت. پزشک هواپیما بالای سر این خانم آمد و پس از معاینه تصمیم بر این شد که ایشان از هواپیما پیاده شوند. این خانم مسافر خودش با پای خودش از هواپیما پیاده شد ولی پایین پلکان حالش بد شد و سکته کرد. سرمهماندار از طریق بلندگو درخواست کرد که اگر بین مسافران پزشکی وجود دارد خودش را معرفی کند. نفر کناری من بلافاصله بلند شد و پایین رفت. بعد از چند دقیقه در حالی که متاثر بود برگشت. پرسیدیم چه شد؟ جواب داد متاسفانه مرد. این پزشک که متخصص جراحی بود معتقد بود پایین بردن چنین بیماری بدون برانکارد یا ویلچر باعث فشار به ایشان و سکته ی قلبی شده است و این اقدام کاملا اشتباه بوده است. البته در تمام این مدت هم خبری از آمبولانس نبود. درهای هواپیما درحالی بسته شد که همه ی مسافران و خدمه به شدت متاثر بودند. هواپیما به سمت باند پرواز حرکت کرد اما در همین لحظه سرمهماندار از طریق بلندگو اعلام کرد به دلیل نقص فنی در ارتباط رادیویی ناچار به برگشت به فرودگاه هستیم و در صورت عدم رفع مشکل باید از هواپیما پیاده و سوار هواپیمای دیگری شوید. بعد از چند دقیقه و با رفع مشکل، پروازمان با یک مسافر کمتر که زودتر پریده بود انجام شد!
پی نوشت 1: شرکت هواپیمایی مذکور، آسمان بود (پرواز شماره ی 747 ساعت 8 صبح 23 اردیبهشت)جهت اطلاع مسئولین امر!
پی نوشت 2: پزشکی که کنارم نشسته بود متخصص جراحی از آلمان بود با 23 سال سابقه ی کار در اروپا که دو سه سالی می شد تصمیم گرفته بود به ایران برگردد و در نقاط محروم خدمت کند پیش از این در بندر خمیر و زهک طبابت کرده و اکنون در بیمارستانی در بهبهان مشغول است و احتمالا به زودی عازم گناوه می شود!
پی نوشت 3: نفر سمت راستی ام خانمی بود که بعد از برگشتن دکتر سوالات تخصصی پزشکی از ایشان در مورد بیمار پرسید. کاشف به عمل آمد ایشان هم رزیدنت سال آخر چشم پزشکی هستند! تا آخر پرواز صحبت دو نفر سمت راستی و چپی من در مورد مشکلات سیستم بهداشتی کشور بود و البته خیال بنده راحت بود که در صورت ایجاد مشکل در طول پرواز از خدمات کامل پزشکی بهره مند خواهم شد!
فرمانده قرارگاه سري نصرت! چه خوب كردي برگشتي. ولي مي شود حالا كه كمي خودماني تر شديم بپرسم سر آمدنت، اين همه ديرتر از 67 چيست؟ نمي شد مثل همه ي اين فيلم هاي آبكي در حالي كه مدام پشت بي سيم مي گفتي " سيد حاجيتو كشتن" يا چه مي دانم " نقل و نبات بريزين" و خط اتوي لباس سپاهيت توي آن همه خاك و خل، خربزه را قاچ مي كرد يك تير مي خورد وسط سينه ات و شربت شهادت را رو به دوربين با كادر بندي عالي مي نوشيدي و خيال خودت و ما را راحت مي كردي؟ اصلا بگذار بپرسم چرا شهيد شدي؟ اگر مي ماندي عقب و نمي رفتي توي دل دشمن بهتر نبود؟ سال هاي پس از جنگ بيشتر به شما نياز نبود؟ اين همه پست و مقام لايق شما نبود؟
فرمانده سپاه ششم! خوب كردي شهيد شدي. اگر مي ماندي يا بايد خون دل مي خوردي يا مال مردم را. ما همه اينجا يكي از اين دو كار را مي كنيم. فرمانده! خوب كردي شهيد شدي، ديگر توي خيابان هاي كيانپارس و كوروش و نادري گيسوي رهاي دختران بي حياي شهرت را نمي بيني. ديگر كسي به خاطر دفاع از ولي فقيه به تو فحش ناموسي نمي دهد. خوب كردي شهيد شدي اگر مي ماندي عاشقان مدونا و امينم، همت و باكري را مي كوبيدند توي سر تو كه همرزم همت و باكري بودي. اگر مي ماندي بايد از خيانت خواص سرت را محكم مي كوبيدي به ديوار. بايد نگاه مي كردي كه چطور عده اي در خيابان ولي عصر سوداي محاربه با امام زمان دارند و توي خيابان انقلاب شعار مرگ بر ولايت فقيه مي گويند. اگر مي ماندي دلت خون مي شد از اين همه تنهايي حضرت ماه، از اين همه غربت حضرت روح الله.
فرمانده ي شهيد! چه مي شد ما سي سال زودتر به دنيا مي آمديم. آن وقت كنار شما توي هور، زائر نور مي شديم. به جاي اينكه با ارز از اروند رد شويم با عشق از عرض اروند رد مي شديم. توي تاريكي شب هاي جنوب نماز شب مي خوانديم. سربند يا زهرا مي بستيم. عشق مي كرديم با خدا.
شهيد هاشمي! از قديم گفته اند يوسف گم گشته باز آيد به ايران غم مخور. حالا هم كه شما از هور مصر برگشته اي و ما دل توي دلمان نيست كه از نژاد يعقوبيم يا از طايفه ي برادران يوسف.
شهيد عزيز! خوب كردي شهيد شدي، خوب كردي برگشتي، اصلا خوب كردي كه دير برگشتي تا ما توي اين هياهو هاي بيهوده چشم هاي كورمان را اين بار از هور به نور خدا روشن كنيم.
باقي حرف ها باشد براي فردا، تشييع پيكر شما.
اين روزها كه مي گذرد
مدام از حساب خالي بي اعتبارم
چك بي محل دعا مي كشم
ای "عزیز"دل های کنعانی ما
برگرد از این "مصر" غیبت
شب های جمعه که می شود
بغض جهان لایه لایه در گلوی من رسوب می شود
حس غریبی است انتظار
انتظار کسی که داستان زندگی اش
زیباترین قصه ی دنیاست
شب های جمعه که می شود
بی آنکه قراری با کسی داشته باشم
دلم بی قرار می شود
و بی قراری دل نشانه ای است
برای آنها که اهل نشانه اند
آقای من
شب های جمعه که می شود
من مدام به این فکر می کنم
چه بی ارزش است
تلاشی، حرکتی، جنبشی، جوششی، فریادی، آهنگی، گلوله ای، علمی، تجربه ای، عمری
که وقف شما نباشد

این اولین جمعه ای است که ندبه نمی خوانیم.
جمعه ی پیش وسط های دعا خبر آمد:
ـ آقا ظهور کرد.
از مسافرت که برگشتند خانه به هم ریخته بود. روی آینه نوشته ای چسبانده بودند:
_ ببخشید خانه به هم ریخته است. راستش آمده بودیم دزدی. مدارکتان را که گشتیم اسمتان را هم فهمیدیم. دیگر نمی شد وسایل را ببریم. از مادرتان خجالت می کشیدیم.
10 دقيقه ي پيش من مردم و اين اصلا چيز عجيبي نيست چون در واقع من 10 دقيقه ي پيش اعدام شدم و معمولا كساني كه اعدام مي شوند مي ميرند و اين اصلا چيز عجيبي نيست چون هدف از اعدام يك فرد مرگ اوست و اين هدفي است كه با فراهم كردن شرايط مثل حضور متهم، طناب دار ، دادستان و بقيه محقق مي شود. پشت سرم هم كمي درد ميكند و با توجه به فشار طناب دار اين هم اصلا چيز عجيبي نيست. منتها چيزي كه يك مقدار عجيب است اين است كه مگر قرار نبود آن كسي كه لباس نگهبان زندان را پوشيده و آنجا ايستاده اعدام شود.
کتاب هایی که در مورد دفاع مقدس نوشته شدن دو دسته هستن. یا درقالب ادبیات داستانی هستن مثل سفر به گرای ۲۷۰ درجه احمد دهقان، شطرنج با ماشین قیامت حبیب احمدزاده و.... یا درحوزه ی خاطره نویسی و خاطره نگاری هستن مثل هفت روز آخر محمدرضا بایرامی و... در هر دو حوزه به سبب غنای ذاتی موضوع و عظمت اتفاقی که کلمات راویان اون هستن و به خاطر حضور واقعی نویسندگان در شرایط جنگی چیزی که به مخاطب ارائه میشه یک سر وگردن از بقیه ی آثار ادبی ما در حوزه های دیگه بالاتره. این وسط وقتی کتابی منتشر میشه که هم به لحاظ روایی و ارائه ی یک سیر داستانی و هم به لحاظ مضمونی و محتوایی این قدر قوی باشه اتفاق خوشایندی در حوزه ی ادبیات مقاومت افتاده.
کتاب دا خاطرات سیده زهرا حسینی دختر ۱۷ ساله ی خرمشهریه که ما رو با جزییات تاثیر گذارش به خوبی توی فضای روزهای اول جنگ می بره. شکل داستانی روایت این خاطرات باعث شده هر حادثه ای با ریزه کاری ها و جزییات بسیار به تصویر کشیده بشه و این شیوه باعث میشه مخاطب خودش رو در دل ماجرا و در خرمشهر ۱۳۵۹ حس کنه، با زهرا همراه بشه و جنگ رو با همه ی خشونتش و با همه ی رنجی که برای زهرا و دیگران به وجود میاره حس کنه.


کتاب های زیادی در مورد جنگ ایران و عراق خوندم . اما دا با همه ی این کتاب ها فرق داره. این فرق شاید از اینجا ناشی میشه که راوی هیچ کتابی این قدر با جزیی نگری روزهای اول جنگ رو روایت نکرده و شاید این موضوع هم بی تاثیر نباشه که نویسنده با استفاده از ظرافت های ادبیات داستانی به انتقال این فضا خیلی کمک کرده.
به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم خوندن این کتاب رو از دست ندن.
برای خوندن مصاحبه های راوی و نویسنده ی این کتاب می تونین به این آدرس مراجعه کنین:http://www.ketabeda.blogfa.com/
ـ یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش ... هف...
ـ خانم ببخشید میشه منو از خیابون رد کنید٫ مدرسه ام داره دیر میشه
نگاهی به دختر کوچولو انداخت و گفت:
ـ چی کار کنم ؟
ـ از خیابون ردم کنید ... لطفا
دختر کوچولو را از خیابان رد کرد.
ـ خداحافظ خانوم
ـ خداحافظ ... راستی اسمت چیه خانوم کوچولو ؟
ـ اسمم فرشته است خانوم٫ فرشته ایزدی
دختر کوچولو که رفت چشمهایش رابست. اما قبل از اینکه دوباره شمردن را شروع کند چشمهایش را باز کرد نوبت دکترش داشت دیر می شد.
جواب داد: نمی دونم.
گفتم: بالاخره باید براش یه اسمی انتخاب کنین . اینجوری که نمیشه
گفت: من دوست داشتم اسمش رو بذارم محمد. مامانش دوست داشت بذاره مهدی. به خاطر همین شاید بهتر باشه اسمش رو بذارم محمد مهدی. اینجوری شاید خودش هم راضی باشه.
گفتم: آره حتما این جوری بهتره.
این رو که گفتم نگاهی به من کرد، بغضش رو فرو داد و بعد بلند شد محمد مهدی رو گذاشت توی قبر و آرام آرام روش خاک ریخت. اشک هاش خاک تازه رو خیس می کرد.
به خانه که برگشتم مادرم پرسید:"کجا بودی؟" گفتم :"مراسم ختم کسی" گفت:" کی؟" گفتم :"یکی از همکلاسی هام" گفت:" می شناختمش ؟" گفتم:"نه اما اگه تصادف نمی کرد شاید بعد ها می شناختیش." و بعد رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تختم.
می نشینی کنار من روی نیمکت و به بچه هایی که دارند بازی می کنند نگاه می کنی .
من فقط به نوک کفش هایم نگاه می کنم. این بار هم به خاطر تو خوب واکس شان زده ام. قطره اشکی از چشمت پایین می افتد. درست است که دارم به نوک کفش هایم نگاه می کنم اما صدای افتادن اشکت را مگر می شود نشنوم.
انگشتری که روز نامزدی برایت آورده بودم را می گذاری روی نیمکت، درست بین من و خودت و بعد بلند می شوی و ... می روی.
به بچه هایی که دارند بازی می کنند نگاه می کنم. صدای افتادن اشک های کسی شنیده می شود.
پیرمرد نشست کنار سفره و گفت:
- آخه زن یه حرف رو چند بار باید بهت زد تا حالیت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من ما...کا...رو...نی دوست نـ...دا...رم. باید مثه دفعه ی قبلی بشقاب رو پرت کنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی؟ دفعه های قبلی حداقل شله نمی شد این دفعه که دیگه حسابی گند زدی. چرا چیزی نمی گی. همین جور نشستی منو نگاه می کنی که چی؟ مثلا می خوای مظلوم نمایی کنی نه؟ اه نمکم هم که نداره. آب هم که سر سفره نیست. پس تو چه غلطی می کنی توی این خونه.
پیرمرد جمله ی آخر را که گفت چند لحظه ای سکوت کرد اشک توی چشمهایش جمع شد و به قاب عکسی که پای سفره به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. روبان سیاهی گوشه عکس پیرزن نشسته بود.
- مرتضوی !
- حاضر
- مسعودی !
- بله آقا
- میرزایی!... میرزایی!... میر...
- غایبه آقا !
- چرا؟
- آخه آقا، مادرش می خواد بزاد.
- می خواد بزاد یعنی چی نصیری؟ باید بگی می خواد بچه به دنیا بیاره. تازه از اینها گذشته مادرش می خواد بزا... یعنی منظورم اینه می خواد بچه به دنیا بیاره میرزایی که خودش نمی خواد بچه ...
از بس وقت حرف زدن از این شاخه به آن شاخه پریده ام تصمیم گرفته ام حرف هایم را توی این دفترچه ی خاطرات بنویسم. راستش را بخواهی هیچ وقت فکر نمی کردم این دفترچه به درد بخورد. همان وقت هم که مجید برای روز تولدم این دفترچه را خرید پیش خودم گفتم این برادر شاعر مسلک ما هم دلش خوش است، به جای این که برود چه می دانم پیراهنی، عطری، کفشی یا حداقل شاخه گلی بخرد رفته و این دفترچه ی خاطرات را برایم گرفته که مثلا چه خاکی توی سرم بریزم؟ حالا خنده دار است که توی همین دفترچه ی بی مصرف دارم برای خودم چرت و پرت می نویسم آن هم خطاب به تو یعنی ببخشید خطاب به شما. همین اول کار بگویم برای این چرت و پرت ها اسم هم انتخاب کرده ام اسمش را گذاشته ام ...
خوابیده ای روی تختت، دستت را هم تا مچ کرده ای توی حلقت و با آن چشم های درشتت زل زده ای به من که چی؟ مثلاً پیش خودت خیال کرده ای اگراینطورمظلومانه نگاهم کنی می آیم بغلت می کنم و می برمت توی بالکن که بیرون را تماشا کنی؟ مگر همین دیروز ندیدی بابایت چطور سنگ روی یخم کرد که :
_آخه زن حسابی آدم بچه ی پنج ماهه رو ساعت شیش و نیم صبح یه روز بارونی می بره تو بالکن؟
تازه شانس آوردم که سرما نخوردی و گرنه این بابای عصبانی شما حتماً زنده زنده پوستم را می کند. اصلاً من نمی فهمم دختر خوب الان چه وقت بیدارشدن است؟
لابد آن روز که سالنامه را با بقیه ی به قول خودت آت وآشغال ها انداختی دور خیالت راحت شد ، نه؟ یادت که می آید کدام سالنامه را می گویم، همان که جلد سبزی داشت و بالای هر صفحه اش به خط ریز شعری از حافظ نوشته بود. حتما یادت هست، نیست؟ یا شاید هم یادت هست که نباید یادت باشد ... . باشد قبول، باز دارم چرت وپرت می گویم اما می دانم که یادت می آید و به رویت نمی آوری ... داشتم چه می گفتم ... آها یادم آمد شعرهای حافظ، همان ها که قرار گذاشتیم هر دفعه که سالنامه دست یکی از ما بود بین همه ی بیت های یک غزل یکی را انتخاب کنیم و کنارش تیک بزنیم تا دفعه ی بعد که سالنامه افتاد دست آن یکی، بفهمد از بین بیت ها ی یک صفحه کدام یکی مورد پسند دیگری بوده. بیچاره حافظ دلش خوش بوده که میان این همه...
نشسته است بی صدا و به رو میزی خیره شده. انگار مجسمه ای است ساخته ی دست یکی از همین مجسمه ساز های عشق جماعت نسوان که راه و بی راه از تمام حالات این قشر عزیز و فهیم و فرهیخته و صد البته زیبا، تمثال درست می کنند تا چه می دانم بگذاریمشان گوشه ی اتاقی، کنج دکوری، روی تاقچه ای.
این یکی اما نشسته است بی صدا و فقط به رومیزی ِ روی میز خیره مانده. لابد من باید شروع کنم. چه کنم نشسته است بی صدا و لام تا کام حرف نمی زند فقط خیره شده به این رومیزی لعنتی، گلو را صاف می کنم و می گویم:
- شناخت باید دو طرفه باشه و این شناخت معمولاً از تعامل افراد با هم به وجود می آد که یه راهش همین حرف زدنه.
موهای حمید آشفته و در هم بود، قدمهایش نامطمئن و پر تردید. از پله های آهنی که بالا می رفت باورش نمی شد تا اینجا آمده باشد. پیرمردِ پشت میز، دو سه تا دستگاه زهواردر رفته جلویش گذاشته بود و عینک کلفتی هم که قاب قهوای پلاستیکی داشت، به چشم زده بود.نسیمی که از پنجره ها ی نیمه باز داخل می آمد، اول پرده های آبی و بعد موهای سفید پیر مرد را تکان می داد. با یک تیغ زنگ زده و یک چسب نواری داشت صد تومانی پاره ای را بخیه می زد.حمید روی یکی از صندلی های سیاه کنار در نشست.نگاهی به کابین های روبرویش انداخت. توی کابین اول دختر جوانی ایستاده بود. مانتوی نارنجی رنگ کوتاهی پوشیده بود و عینکی که در دستش گرفته بود را مدام می چرخاند. کفش پاشنه بلند سیاهی به پا داشت...
کفش ها را می کنم و می گذارم توی جا کفشی مسجد. چند دقیقه ای ماند ه است به اذان مغرب. مسجد نسبتاً خلوت است فقط چند تایی پیر مرد کج و کوله که انگار هیچ کار دیگری ندارند تکیه داده اند به پشتی ها و با هم گپ می زنند. آن طرف تر تک و توکی جوان هم هستند. یکی ایستاده است به نماز، دومی سه چهار ردیف عقب تر نشسته و رحلی جلویش است و قرآنی باز هم روی آن، یکی دیگر هم در سجده است و شانه هایش مدام تکان می خورد. مهری بر می دارم و می نشینم ردیف سوم درست پشت سر امام جماعت. ردیف سوم اصولاً جای خوبی است نه آن قدر نزدیک است مثل ردیف اول که آتش تقرب به ذات اقدسش سر وصورتم را بسوزاند نه آن قدر دور است که آدم خیال کند بیخودی قاطی این ...
"ساعت21، اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران"
صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. از ماشین پیاده شد و دست ها را در جیب کاپشنش فرو کرد.
"به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی رئیس جمهور در راس هیئتی 30 نفره امروز صبح وارد پکن شد. در این دیدار که قرار است سه روز..."
نگاهی به اطراف انداخت. دو سه تا راننده ی دیگر هم منتظر مسافر بودند. تکیه داد به ماشین و به انتهای خیابان مه آلود خیره شد. ...
داشت دکمه های مانتویش را می بست که پدر از توی راهرو داد زد:
ـ فاطمه زود باش دیگه
مقنعه را سرش کرد و راه افتاد طرف آینه. چند تار مویی که بیرون مانده بود را با انگشت داخل مقنعه کرد وزیر لب گفت:
ـ فقط گردی صورت
چادر را از چوب لباسی کنار آینه برداشت٬ کفش ها را از توی جا کفشی در آورد و کیفش را روی دوشش انداخت . پدر در حالی که در حیاط را باز می کرد صدا زد:
ـ د زود باش دختر! ...