من متولد دهه سی، چهل یا پنجاه نیستم.  اولین کلاس دبستانم را وقتی رفتم که امام با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار از میان ما رفته بود.

من متولد دهه سی، چهل یا پنجاه نیستم. هیچ وقت در سخنرانی شهید مطهری حاضر نبوده ام. من شهید بهشتی را از نزدیک ندیده ام. هیچ وقت از کنار میتینگ فداییان خلق رد نشده ام. من با هیچ توده ای بر سر جزوه های مارکسیستی اش بحث نکرده ام. هیچ وقت اعلامیه امام را پخش نکرده ام. در هیچ تظاهراتی مرگ بر شاه نگفته ام. از ساواک فرار نکرده ام. شکنجه نشده ام.  من حتی آدرس کمیته مشترک ضدخرابکاری را هم بلد نیستم.

من متولد دهه سی، چهل یا پنجاه نیستم. وقتی عراق حمله کرد حتی به دنیا هم نیامده بودم. من هیچ وقت در امتحان رفتن یا نرفتن به جبهه ها شرکت نکرده ام. شب های عملیات را تجربه نکرده ام. روزهای اسارت را زندگی نکرده ام. من برای آزادی خرمشهر خون و عرق نریخته ام. من هیچ وقت گلوله نخورده ام. شیمیایی نشده ام.

من متولد دهه شصتم، دهه جنگ! اما روزهای جنگ را به خاطر ندارم. خاطرات من همگی دهه هفتادی و هشتادی و نودی اند. من متولد دهه شصتم، کسی که برای انقلاب حتی یک سیلی هم نخورده است و هر چه فکر می کنم این اصلا منصفانه نیست! مگر می شود آدم دغدغه انقلاب را داشته باشد و برای انقلاب سیلی نخورده باشد؟ مگر می شود انقلابی بود و طعم تیر را حس نکرد؟ مگر می شود نان انقلاب را خورد و از جان و مال و نام برای انقلاب هزینه نکرد؟ مگر خاطره کوچه های مدینه ثابت نمی کند سند انقلابی بودن، سیلی خوردن است؟ پس کجاست تهمتی، سیلی ای، لگدی یا تیری که باید برای این انقلاب به جان بخرم؟ نکند در همه این سال ها ادای انقلابی بودن را در آورده ام؟ نکند ...