غربت
و حسین آینه ی غربت علی!
و حسین آینه ی غربت علی!
دنیا از عباس دست برید
از علی (ع) و فاطمه (س)
دختری مثل زینب (س) زاده نمی شد
جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. هر کسی سرباز و سردار این جنگ نمی شود. برای کسی که افسر این جبهه شد یک زندگی معمولی بی دغدغه معنا ندارد. افسر این جنگ زود موهایش سفید می شود، اگر چه به پیروی از اصل "بشره فی وجهه" لبخند به لب دارد ولی غم و اندوهی همیشه در قلبش هست که "حزنه فی قلبه". این غم اما از جنس غصه های بی ارزش همه گیر نیست. غم پول و پست نیست. آدم را نیازمند روانشناس و روانپزشک نمی کند. اما به هر حال سنگین است. آدم را افسرده نمی کند اما سینه را فشرده می کند. گاهی وقت ها بغضی می شود که راه نفس را تنگ می کند و گاهی اشکی در تاریکی شبی.
جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. وقت و علم و ذوق و بصیرت و انرژی و انگیزه می خواهد. کار آدم های نازک نارنجی که با اولین سختی و مصیبت، قهر می کنند نیست. کار کسانی که از سر بیکاری دنبال جایی برای پر کردن اوقات فراغتشان می گردند نیست. کار بی دغدغه ها، بی اراده ها، بی غیرت ها نیست. کار آنهایی که مدام چرتکه می اندازند کدام ذکر را بگویند که ثواب بیشتری گیرشان بیاید نیست. جنگیدن در این جبهه، شیعه ی تنوری می خواهد. شیعه ی تنوری دلش غمگین و سینه اش فشرده و گلویش پر بغض و چشمش خیس از اشک و بدنش بی رمق می شود اما ... اما خسته نمی شود. کم نمی آورد. نمی برد. تمام نمی شود.
افسران جنگ نرم خسته نمی شوند یعنی نباید خسته شوند. پس چرا ما خسته می شویم؟ کجای کار ایراد دارد؟ چه چیزی کم است؟ شاید آنچه در پی می آید پاسخی مختصر به این پرسش باشد:
۱. مرد باشی یا زن. کافر باشی یا مسلمان. غربی باشی یا شرقی فرقی نمی کند. در حصاری به نام زمان محصوری. شبانه روزت بیست و چهار ساعت بیشتر ندارد. باید مثل بقیه بخوری، بخوابی، درس بخوانی، کار کنی و البته برخلاف بقیه باید در این جبهه بجنگی. برای جنگیدن باید وقت داشته باشی. وقتت را خوب نتوانی مدیریت کنی شب امتحان پایان ترم به هرچه کار فرهنگی است بد و بیراه می گویی که نگذاشته به درست برسی. وقتت را که نتوانی برنامه ریزی کنی گیر می افتی. گیر که افتادی خسته می شوی. خسته که شدی آخرش می بری. می زنی جاده خاکی.
۲. موتور کار فرهنگی کردن، دغدغه داشتن است. باید انگیزه داشته باشی. باید دلت سوخته باشد. باید عمق فاجعه را درک کرده باشی. وقتی شدت مصیبت را فهمیده باشی حتی فکر خسته شدن هم به ذهنت خطور نمی کند. اگر خدای نکرده زلزله ای بیاید و همه ی عزیزانت زنده زیر آوار مانده باشند برای نجات دادنشان چه می کنی؟ توانت ممکن است تمام شود. حتی ممکن است آنقدر خاک ها را کنار بزنی که غش کنی اما مطمئنم خسته نمی شوی. حتی فکر خسته شدن را هم نمی کنی.
۳. برای جنگیدن در این جبهه باید علمی داشته باشی که در این عرصه به کار بیاید. استاد درجه یک قرآنی یا متخصص فتوشاپ فرقی نمی کند، مهم این است که علمی داشته باشی و خودت را موظف بدانی روز به روز در این علم بهتر شوی. در این جنگ اسلحه، علم است. سربازی که علم نداشته باشد و یا از علمش استفاده ای نمی کند، شلیک نمی تواند بکند. چنین کسی یا خسته می شود از ماندن و می رود پی کارش یا می ماند و شروع می کند به گیر دادن به این و آن.
۴. برای خسته نشدن در این جبهه باید چشم های تیزبینی داشته باشی. باید افق را خوب ببینی. کل صحنه را، کل این خط مقدم را خوب رصد کنی. وقتی افق را خوب دیدی دیگر فرقی نمی کند اگر در این نزدیکی ها کسی برای مدت کوتاهی گرد و خاک کرده باشد. وقتی اهداف بلند مدت را در نظر داشته باشی دیگر محقق نشدن دو سه تا هدف کوتاه مدت مقطعی باعث خستگی و ناامیدی نمی شود.
۵. اگر ورود در این میدان صد در صد مخلصانه نباشد بالاخره یک جای کار که برسی کم می آوری. اگر برای دل خودت آمده ای. برای اینکه محبوب شوی. اگر برای دلخوشی رفیقت، همسرت، و یا خانواده ات آمده ای ممکن است چند روزی دوام بیاوری اما در این جبهه انگیزه ی غیر خدایی زود تمام می شود. تازه اگر حضورت مخلصانه هم باشد گاهی وقت ها این قدر سرگرم کارکردن برای خدا می شوی که یادت می رود برای چه کسی داری کار می کنی. یادت می رود هدفت انجام وظیفه است. اگر هدف، "عمل به تکلیف" شد دیگر "دو دو تا چهار تای نتیجه" عذابت نمی دهد.
۶. اگر کار فرهنگی کردن باعث رشد نشود حتما باعث خستگی می شود. کسی که وقتش را خوب مدیریت می کند و انگیزه و علم و بصیرت و اخلاصش هم حرف ندارد ولی باز احساس خستگی می کند لابد باید شکل شلیک کردنش را عوض کند. شاید ساخته نشده است برای آر پی جی زدن ولی به درد تک تیر انداز بودن می خورد. باید بگردد استعدادش را در این عرصه کشف کند نه اینکه همه چیز را ببوسد بگذارد کنار به این بهانه که خسته شده است.
۷. کار فرهنگی کردن توکل و توسل می خواهد. وگرنه آنقدر تنها می مانی که خستگی کمترین ترکش این نبرد می شود. باور نمی کنم کسی که احساس خستگی می کند، در دل تاریکی شب دو رکعت نماز بخواند و بعد کل قضیه را برای امام زمانش مطرح کند و اشک بریزد و دعا کند و آمین بگوید و دوباره خسته بماند.
اگر دلت یک زندگی آرام بی دغدغه می خواهد که هیچ. ولی اگر سرت درد می کند برای اینکه حال دشمن را بگیری و چنان شکستش بدهی که کمر راست نکند، اگر دلت پر می کشد برای اینکه در سپاه حضرت عشق سربازی کنی، اگر بی اراده نیستی، اگر بی غیرت نیستی، اگر بی تفاوت نیستی پس بگذار خیالت را راحت کنم، در این جبهه نباید خسته بشوی یعنی حتی فکر خسته شدن را هم نباید بکنی.
آقای من سلام!
این روزها دلمان بدجوری گرفته است آقا. راستش را بخواهی سال هاست که دیگر این دل ما روز خوش و خرم به خودش ندیده است. تاریخ دقیقش را اگر بخواهی می شود از همان ثانیه ای که آتش، گر گرفت پشت در آن خانه ی کوچک و صمیمی. هزار و خرده ای سال است این دل ما گرفته است ولی این روزها غم و غصه مان بیشتر شده است. اشک توی چشم هایمان جمع شده است. حالمان خراب است. بغض راه نفس هایمان را بسته است.
مولای من!
با خودمان گفتیم جمادی، این ماه بغض و اشک و روضه های سنگین تمام می شود و رجب می آید و چشممان به جمال عزیز دلمان، علی بن ابیطالب روشن می شود و دلمان کمی، فقط کمی شاد می شود و چند روزی بغض هایمان را فراموش می کنیم و به شادی ولادت امام عزیزمان لبخند می زنیم که ... که نشد. یعنی نگذاشتند که بشود.
سرور من!
این روزها دلمان بدجوری گرفته است. راستش را بخواهی اشک هایمان را یواشکی می ریزیم تا دشمن شاد نشویم. گلویمان را بغض و غضب بد جوری می فشارد. بدیش این است که هر چه می کنیم، هر چه می نویسیم، هر چه لعنت و دشنام می فرستیم این دلمان خنک نمی شود.
امام زمان من!
یک وقت خدای نکرده شما زیاد خودتان را ناراحت نکنید. حالا یک بی شرفی یک چیزی خوانده، نکند گرد غم به دل شما بنشیند. خودمان به وقتش حسابش را می گذاریم کف دستش. همه ی وجود ما فدای خاک پای شما. شما فقط تو را به خدا یک کم لبخند بزن. آخر می دانی، برای ما در این دنیا همین لبخند شما مانده است!
اقدام اخیر یک خواننده ی رپ در توهین به مقدسات اسلامی به ویژه امام رضا، امام هادی و امام زمان علیهم السلام دل هر مسلمان آزاده ای را به درد می آورد. متاسفانه بسیاری از مومنین از حجم وسیع اهانت های صورت گرفته به امامان بزرگوار به ویژه امام هادی علیهم السلام در طول چند ماه اخیر بی خبرند. شاید این واقعه ی تاسف بار اخیر بهانه ای باشد تا کمی به خود بیاییم. در همین رابطه ذکر چند نکته مفید به نظر می رسد:
۱. جبران ضعف و نقص خود در مورد زندگی و شخصیت امام هادی علیه السلام با مطالعه ی کتب مربوط به ایشان
۲. تولید محتوا در قالب متن، تصویر، فیلم و ... و انتشار آن به هر وسیله ی ممکن در مورد شخصیت این امام بزرگوار
۳. برگزاری باشکوه مراسم شهادت حضرت امام هادی علیه السلام (حدود ده روز دیگر)
۴. آگاه کردن و حساس نمودن مومنین نسبت به این واقعه ی دردآور و نشان دادن واکنش گسترده به آن به وسیله برگزاری راهپیمایی بعد از نمازجمعه این هفته
۵. درخواست مجدد از صدا و سیما برای شروع ساخت سریال زندگی امام هادی علیه السلام
حاصل کار از هم اینک مشخص است: «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون» سوره مبارکه صف آیه 8.
در اين نكته شكي نيست كه امامان معصوم ما در هر عصر و زماني كه بوده اند، در نهايت مظلوميت زندگي كرده اند و عاقبت هم به دست ظالمان روزگار خود شهيد شده اند. در اين ميان اما مظلوميت سه امام نهم، دهم و يازدهم از جنس ديگري است. اين سه امام بزرگوار آنچنان در بين شيعيان خود ناشناخته و گمنامند كه دل هر شيعه ي مخلصي از غم غربت اين سه بزرگوار به درد مي آيد. در بين همين سه امام، امام جواد (ع) به واسطه ي ابن الرضا (ع) بودن و امام حسن عسگري (ع) به خاطر اباالمهدي بودن وضعيت بهتري دارند. اما هزار افسوس از مظلوميت امام هادي بزرگوار!
شايد همين غفلت ما در پرداختن به امام هادي (ع) اين جرات را به عده اي انسان نما براي جسارت به حضرت امام علي النقي (ع) و به سخره گرفتن ايشان در فضاي مجازي و به خصوص فيسبوك داده است.
موج جديدي كه تحت عنوان دهه ي بزرگداشت امام هادي (ع) در بين ولايتمداران و شيعيان مخلص فضاي مجازي به راه افتاده است، فرصت خوبي است كه اندكي از شرمندگي غربت اين امام عزيز به در آييم.

امشب شب بیست و دوم بهمن است. شب بیست و دوم بهمن شب خاصی است. شبیه شب عید فطر است. شب عید فطر آدم احساس خاصی دارد، هم تلخی تمام شدن فرصت های رمضان را دارد و هم شیرینی نماز عید فردا را.
سی و سومین سال انقلاب ما امشب تمام می شود و با این تمام شدن هم تلخی از دست رفتن فرصت های بهتر بودن، به کام آدم می ماند و هم امید به روزهای روشن فردا.
فردا راهپیمایی بیست و دوم بهمن، نماز روز عید فطر انقلاب ماست!
شهادت امام يازدهم ما با شهادت ديگر ائمه يك تفاوت ويژه دارد. كسي كه شاهد لحظه ي شهادت بوده است هنوز حي و حاضر و زنده است و خاطره ي دردناك هشتم ربيع الاول سال 260 هجري قمري، هر سال برايش تكرار مي شود.
1173 سال از آن شب مي گذرد و هر سال امام ما در هشتم ربيع الاول داغدار مي شود. غمي كه شايد هيچ فرزند شهيدي در طول تاريخ تجربه نكرده باشد! غمي كه هنوز تازه است و هنوز دل پسر را آتش مي زند. آجرك الله يا بقيه الله !
پي نوشت: اصلا امام ما، همه چيزش فرق مي كند!
همه ي ماجرا از علي شروع شد
عاشورا تکرار تصویر علي بوددر آينه ي حسين
و كربلا شهادت زمين بود
برحقانيت علي
تا فرزندان آدم بدانند
تاريخ پاره خطي است ميان دو نقطه
تجلي غربت علي، حسين
و تجلي انتقام علي، مهدي
و بفمند
از سه راهي جحفه تا مسجد كوفه
هميشه بايد از كربلا گذشت
راستش را كه بخواهي
همه ي ماجرا از علي شروع شد
و همه ي ماجرا هم
به علي ختم مي شود
اين روزها هيچ فريادرسي نداريم، داريم آقا؟!
اینجا هر كس به کسی وصل است
ما جز شما كس و كاري نداريم، داريم آقا؟!
دل های ما همه وصله پینه خورده اند
جز دست های شما رفوگری نداریم، داریم آقا؟!
اشک های نیمه شب ما گواه ماست
جز مهدی فاطمه دلبری نداریم، داریم آقا؟!
سربند یا حسین که بر پیشانی بسته ایم
یعنی که جز ولیعصر سروری نداریم، داریم آقا؟!
این دل نوشته، نامه ی دلداده ای به دلبر است
صد حیف نشانه و آدرسی نداریم، داریم آقا؟!
با يك كلمه ي 4 حرفي آشفته مي شود:
سين، پ، الف، ه
ميلاد امام حسين عليه السلام و روز پاسدار بر همه ي سپاهيان امام خامنه اي مبارك

برای کسانی که کمی دغدغه ی جنگ و ماجراهایش را دارند، خرمشهر جای خاصی است. از یک سو شروع جنگ با حمله ی ناجوانمردانه ی عراق به این شهر و دفاع مظلومانه ی مدافعانش هم زمان است و از سوی دیگر بازپس گیریش تقریبا با پایان استیلای عراق بر خاک کشورمان مصادف است. شاید به همین علت است که خرمشهر روزگاری به نماد ایران با جمعیت ۳۶،۰۰۰،۰۰۰ نفری تبدیل شد. اما اگر بپذیریم ما هنوز با دشمنان این انقلاب در جنگیم، پرسشی که پیش می آید این است که الان کدام نقطه ی این کشور در اشغال است؟ دیروز جبهه ی جنگ، مرزهای جنوبی و غربی ایران بود، امروز کدام مرزها صحنه ی نبردند؟ امروز کدام سلاح های متعارف و غیر متعارف در چنگ دشمنند؟ امروز نام کدام فرمانده، محمد جهان آرا است؟ پاسخ به این پرسش ها با کمی تامل چندان مشکل نیست:
۱. جنگ جدید ما با دشمن درست از همان نقطه ای شروع شد که جنگ قدیم ما تمام شد، مرزهای فرهنگی!
"تهاجم فرهنگی"، "شبیخون فرهنگی"، " ناتوی فرهنگی"، "جنگ نرم" و ... واژه هایی هستند که امام خامنه ای به عنوان فرمانده ی ارشد این دفاع مقدس نوین در طول سال های گذشته بارها و بارها به مردم و مسئولین گوشزد کرده اند که نشان از اهمیت زیاد قضیه دارد. تذکری که متاسفانه از سوی هیچ کدام از این دو سوی ماجرا درست شنیده نشد.
۲. وقتی عرصه ی فرهنگ تبدیل به جبهه ی جنگ شد کاملا مشخص است که دیگر از توپ و تانک و هواپیما ی دشمن خبری نیست. این بار هدف دشمن روح این ملت است و چه سلاحی بهتر از گسترش ابتذال فرهنگی با انواع و اقسام روش های مختلف. هر تار مویی که از زیر روسری ها و مقنعه های دختران این کشور، حراج چشم های نامحرمان کوچه و خیابان و دانشگاه شد، ترکشی بود از خمپاره ی این سلاح جدید و هر چشمی که با بی تقوایی اسیر گناه نگاه شد تیری بود از جنس این اسلحه ی نامریی و از این دست تیرها و ترکش ها در این سال ها بسیار نوش جان کرده ایم.
۳. در جنگ جدید دیگر تفاوتی بین مردم عادی و افراد نظامی نیست. مردم عادی در عین اینکه غیر نظامیند، سربازند. کسی که باید دفاع کند و چیزی که باید دفاع شود یکی است. اگر در جنگ پیشین، انسان باید از زمین دفاع می کرد، در این جنگ، انسان باید از انسان دفاع کند و پیچیدگی ماجرا همین جاست.
۴. دیروز محمد جهان آرا با یک سپاه هفتاد و هفت نفری جلوی عراقی ها مقاومت می کرد. امروز فرمانده ی دفاع باید اساتید حوزه ی علوم انسانی، نویسندگان، هنرمندان و فرهیختگان باشند و متاسفانه نقطه ی ضعف ما همین جاست. اکثریت این فرماندهان جدید یا اساسا انقلاب و ولایت را قبول ندارند یا اگر هم داشته باشند دغدغه ای برای حفظ و نگهداریش از خود نشان نمی دهند. متاسفانه اکثریت این جمع حتی اگر ظاهر اسلامی داشته باشند مبانی فکری غیر اسلامی دارند. چند استاد ولایتمدار فلسفه می شناسید که درس دادنش و بحث کردنش مو را بر تن همه ی شیفتگان فلسفه ی غرب سیخ کند؟ چند نویسنده ی رمان می شناسید که در ایام فتنه تمام قد از ولایت فقیه دفاع کرده باشد و آبروی خود را به پای نظام هزینه کرده باشد و به جای سکوت کردن یا سفرنامه نوشتن، خار چشم دشمنان باشد؟ چند کارگردان می شناسید که "قصه ی بسیجی شهر ما" را در خرداد پر حادثه جلوی دوربین ببرد؟ چند بازیگر سینما یا تئاتر را می شناسید که هدفش از کار کردن نه رضایت تماشاگر و تقدیر فلان جشنواره که رضایت خدا باشد؟ چند مستندساز می شناسید که بی وضو دست به دوربین نبرد؟ چند تهیه کننده ی سریال های تلویزیون می شناسید که نماز شبش ترک نشود؟ چند مدیر فرهنگی با بودجه های میلیاردی می شناسید که زیارت عاشورایش قطع نشود؟ انصافا چند هنرمند و اهل فرهنگ می شناسید که در ایام فتنه از غصه، مو سفید کرده باشد؟ مگر می شود در عرصه ی فرهنگ جنگید و نیایش های شبانه با امام زمان نداشت؟ مگر می شود؟
وقتی خرمشهر در سوم خرداد آزاد شد، کسانی در بین فاتحان وارد شهر شدند که حتی نام خیابان های شهر را هم نمی دانستند. آنها احساس تکلیف کرده بودند و برای آزادی خونین شهر آمده بودند. چرا جوانان عاشق ولایت برای ورود به عرصه های فرهنگی و هنری، حتی اگر به آن ناآشنا باشند، احساس تکلیف نمی کنند و بنی صدریون فرهنگی را از خرمشهر جدید بیرون نمی کنند؟
امروز خرمشهر اشغال شده ی نظام ما، عرصه ی فرهنگ و هنر است!
دانشجویان و طلاب مسجد حضرت فاطمه ی زهرا (س) اهواز، پنج شنبه شب گذشته در نشستی با حضور حجت الاسلام و المسلمین غفاری از نویسندگان مقالات مهدویت، به نقد و بررسی مستند "ظهور بسیار نزدیک است" پرداختند. در این نشست که به همت واحد امام خامنه ای (دانشجویان و طلاب) این مسجد برگزار شد حجت الاسلام غفاری با بیان تفاوت بین شرایط ظهور و علایم ظهور فرمودند برای پیروزی هر قیام و انقلاب وجود چهار شرط رهبری، برنامه ی حکومت، یاران مخلص و پذیرش عمومی ضروری است. ایشان با ذکر این نکته که برای تحقق قیام آن حضرت نیز وجود این چهار شرط لازم است، ادامه دادند دو شرط اول با وجود امام زمان به عنوان رهبر قیام جهانی و دین مبین اسلام به عنوان برنامه ی حکومت جهانی محقق شده است و به وجود آمدن دو عامل دیگر یعنی یاران مخلص و مقبولیت عمومی، ظهور منجی موعود را حتمی خواهد کرد. ایشان اضافه کردند توجه به شرایط ظهور و تفکر در مورد آن، باعث پویایی و رشد جامعه در جهت کمال آن می شود زیرا دانستن این نکته که بدون وجود 313 یار برگزیده و همچنین عدم خواست قلبی اکثر انسان ها ظهور اتفاق نمی افتد، منتظران را به سمت تلاش برای بهبود وضعیت معنوی جامعه سوق می دهد. این در حالی است که علائم ظهور تنها نشانه های آمدن منجی هستند یعنی این نشانه ها و علائم به ظهور و طبیعتا شرایط تحقق آن وابسته هستند، در حالی که برخی به اشتباه چنین برداشت می کنند که ظهور حضرت به تحقق این علائم و نشانه ها بستگی دارند. ایشان در ادامه فرمودند توجه بیش از حد به علائم و غفلت از شرایط ظهور وضعیتی را ایجاد می کند که منتظر دیگر تکلیفی برای خود احساس نمی کند و تنها با پیگیری نشانه ها به نوعی انتظار خنثی می رسد، این در حالی است که انتظار واقعی و مثبت همواره با پویایی و حرکت در جهت رشد و کمال خواص و عوام جامعه همراه است.
حجت الاسلام غفاری که از پژوهشگران عرصه ی مهدویت هستند در ادامه ی بررسی مستند "ظهور بسیار نزدیک است" به این نکته اشاره کردندکه در مورد احادیث و روایات مربوط به ظهور باید علاوه بر تحقیق در مورد صحت سند و وثوق سلسله ی راویان آن، از سطحی نگری دربرداشت مفهوم از روایات نیز اجتناب کرد. ایشان ضمن مذموم دانستن تعیین حتمی مصادیق شخصیت های دوران ظهور، به علت ناامیدی منتظران در صورت اشتباه در این تشخیص ها عنوان کردند بعضی از مصادیق ذکر شده در این مستند و یا مقالات مشابه در سایت ها مثل سید خراسانی و عبدالله عربستان به احتمال زیاد صحیح هستند ولی برخی مصادیق دیگر مانند یمانی و شعیب بن صالح با توجه به روایات معتبر، چندان صحیح به نظر نمی رسند.
حجت الاسلام و المسلمین غفاری در پایان این جلسه ی دو ساعته با ابراز خوشحالی از حضور در بین دانشچویان و طلاب پیشنهاد کردند که اینگونه نشست ها در آینده نیز با موضوعات مرتبط با ولایت فقیه ادامه پیدا کند. لازم به ذکر است مسجد حضرت فاطمه ی زهرا واقع در کوی ملت اهواز یکی از مساجد فعال سطح شهر بوده که متناسب با مسائل روز به برگزاری نشست های فرهنگی و سیاسی می پردازد.

سرعت تحولات جهان اسلام به حدی است که علاوه بر حاکمان دیکتاتور و متحدان غربیشان، تحلیلگران مستقل و بی طرف را نیز شگفت زده کرده است. به راستی وقتی عقربه های ساعت، آخرین ثانیه های سال 2010 را نشان می داد کسی تصور می کرد سال جدید چنین وقایع زنجیره واری را در پی داشته باشد؟
برای کسانی که انتظار منجی موعود، ارثیه ی هزارساله شان است اما اوضاع متفاوت است. موج اعتراض و بیداری اسلامی هر قدر که نمایان تر می شود، برای این منتظران، ظهور باورپذیرتر و نشانه ها روشن تر می گردد. نشانه هایی که اگرچه علایم حتمی ظهور نیستند اما به طرز شگفت آوری در حال تکمیل پازلی هستند که هر قطعه اش در یکی از احادیث و روایات معصومین ترسیم شده است.
این روزها اوضاع کشورهای خاورمیانه در وضعیتی قرار گرفته است که کمی تامل در آن ما را به نکات جالبی می رساند:
۱. آنچه در فتنه ی سال ۸۸ اتفاق افتاد رویارویی آشکار ایران اسلامی و استکبار جهانی در عرصه ی جنگ نرم بود. نبردی که در نهایت با لطف خداوند، عنایت امام زمان (عج)، رهبری امام خامنه ای و بصیرت ملت بیدار در نهم دی ماه به نفع جبهه ی اسلام تمام شد. تاثیر سربلند بیرون آمدن ملت ایران از فتنه ی ۸۸ را این روزها می توان به خوبی در احیای روح اسلامگرایی و خیزش انقلابی ملت های منطقه دید. اگر در سال 88 فتنه پیروز، انقلاب سرنگون، ولایت فقیه حذف و آمریکا و اسراییل دوباره بر این کشور مسلط می شدند آیا امروز از کسانی با شعار الله اکبر در تونس و مصر و یمن و بحرین اثری دیده می شد؟
۲. برای موفقیت یک انقلاب تنها حضور در خیابان ها و تیر خوردن و شعار دادن کافی نیست. برای انقلاب کردن تنها لازم نیست مردم بدانند "چه نمی خواهند" بلکه علاوه بر این باید بدانند "چه می خواهند"، "از چه راهی می خواهند" و "با رهبری چه کسی می خواهند". مشکلی که مردم این کشورها دارند همین است که تنها می دانند زین العابدین بن علی، حسنی مبارک، آل خلیفه و علی عبدالله صالح را نمی خواهند اما چه کسی را می خواهند؟ با چه تفکری؟ با چه اصول و خطوط قرمزی؟ با چه تضمینی برای عدم انحراف در آینده؟ ملتی که ولایت فقیه نداشته باشد از چاله ی دیکتاتورها هم رها شود بعید نیست در چاه سیاست بازهای منافق پیشه بیافتد.
۳. تحولات اخیر خاورمیانه تنها گریبان دولت هایی را گرفته که با آمریکا و اسراییل روابط بهتری داشته اند. سعد حریری در لبنان تنها با یک چرخش چند در جه ای به سمت آمریکا از قدرت ساقط می شود. رییس جمهور لاییک تونس از کشور با خواری و ذلت فرار می کند. حسنی مبارک، مهمترین هم پیمان اسراییل در منطقه و وارث حکومت خائنانه ی انور سادات، به زباله دان تاریخ تبعید می شود. تاریخ انقضای علی عبدالله صالح که متخصص کشتن شیعیان یمن است به پایان می رسد، آل خلیفه که میزبان ناوگان پنجم آمریکا در خاک خود است در شرف سقوط قرار می گیرد. معمر قذافی که چند سال پیش به سمت قبله غرب سجده ی بندگی به جا آورده بود در گیر جنگ داخلی می شود و عبدالله دوم، دوست نزدیک اسراییل و آمریکا برای مقابله با مقاومت، با نا آرامی هایی در کشورش روبرو می شود. اگر در عربستان و قطر و امارات و ... خبری از این تحولات نیست علت را باید در نظام متفاوت اجتماعی و حکومتی، متاثر بودن از فرقه ی استعماری وهابی و رفاه اقتصادی بیشتر جستجو کرد که البته این شتر در خانه ی آنها هم خواهد خوابید. آنچه در سوریه هم در حال روی دادن است بیشتر از آنکه شبیه بهار عربی باشد نسخه ی دیگری از ایران 88 است و بی شک شعله های آتش سوری را بنزین های اسراییلی مشتعل نگه داشته اند.
۴. عاقبت همه ی دیکتاتورها خواری و بدنامی و رسوایی است. فرقی نمی کند رضاخان و محمدرضا شاه باشند در ایران یا فرعون های عربی در عراق و عربستان و مصر و تونس و یمن و اردن. تنها کسی که به حکم خدا و با قانون قرآن بر مردم حکومت می کند محبوب واقعی دل های مردم مسلمان است و این نشانه ی حقانیت نظام ولایت فقیه است.
5. سی و دو سال پیش، انقلاب ایران در تنهایی کامل به پیروزی رسید. آن موقع نه از حزب الله در لبنان خبری بود، نه در عراق دولت شیعی بر سر کار بود، نه در سوریه بعد از جنگ شش روزه دیگر کسی جرات ایستادن مقابل اسراییل را داشت، نه در ترکیه ریاست جمهوری و نخست وزیری در دست اسلامگرایان بود، نه در فلسطین حماس قدرت داشت و نه در مصر و تونس و یمن و بحرین و اردن فریاد کسی به اسلام خواهی بلند بود. سی دو سال پیش مردم مسلمان ایران به رهبری امام خمینی انقلابی را به پیروزی رساندند که همچنان در حال شکوفایی و ثمردهی است. امروز دیگر باور کردن این جمله که انقلاب ما زمینه ساز ظهور حضرت مهدی (عج) است چندان دشوار نیست. روزگاری جبهه ی حق در کمال مظلومیت تنها یک نماینده داشت و آن هم ایران امام خمینی بود و امروز ثمره ی انقلاب ایران اسلامی ظهور سربازان جدید در جبهه ی نور است.
محمد حسنین هیکل روزگاری درباره ی امام خمینی گفته بود:" او همچون گلوله ای بود که از صدر اسلام شلیک شده و بر قلب قرن بیستم نشسته بود." فکر می کنم این جمله را باید اینگونه اصلاح کرد:" او همچون گلوله ای بود که از صدر اسلام شلیک شده و بر قلب قرن های بعد نشسته است!"

پی نوشت: چند سال پيش عبدالله دوم، پادشاه اردن از شکل گیری هلال شیعی نگران بود. هرکسی اندکی از نجوم سر در بیاورد می فهمد عاقبت هلال، ماه کامل شدن است. این بدر بی زوال باشد ان شاء الله!
چند روزی بود انبوه اذان های بی ولایت علی نفسمان را بند آورده بود. از هرکجا که رد می شدی بوی گند وهابیت حالت را به هم می زد. دیدن شرطه های خشن سعودی و شیخ های متعصب چفیه قرمز وهابی، دور مزار پیامبر و ائمه، جان به لبت می کرد. نمی دانم تا به حال مدینه بوده ای یا نه؟ اگر نبوده ای من هر چقدر هم بنویسم نمی توانی حس کنی فضای غریب مدینه را.
بار اولی که آنجا بودم تابستان ۸۳ بود و من جوانکی بیست ساله که یک مرتبه از فضای شیعی ایران با عنایت پرواز ایران ایر پرت شده بودم وسط جو ضدشیعی عربستان. مدینه جز سال های حضور رسول خدا هیچ وقت جای دلچسب و راحتی برای شیعیان نبوده است و البته این نکته چندان عجیب نیست، مگر می شود در شهری که امیرالمومنین را دست بسته اند و خون همسرش را ریخته اند شیعه بود و راحت نفس کشید؟
غروب چهارشنبه ای بود که قرار شد نماز را جایی غیر از مسجد النبی بخوانیم. یک تاکسی گرفتیم به مقصد کوچه پس کوچه های مدینه، نخلستان شیخ عمری، مسجد شیعیان. شنیده بودیم مدینه شیعه دارد ولی راستش را بخواهید این قدر وهابیت را از بلندگوهای مسجد النبی فریاد زده بودند که باورمان نمی شد وجود شیعیان را. از تاکسی که پیاده شدیم نزدیک اذان بود. وارد نخلستان شدیم. لحظه ای خودتان را جای من بگذارید. چهار پنج روز در خفقان هتل های طلایی و اندیشه های وهابی باشی بعد یک مرتبه نزدیک غروب خودت را توی نخلستانی ببینی که وسطش ساختمانی است رنگ و رو رفته برای اقامه ی نماز شیعیان مدینه.
ساختمان کهنه بود و قدیمی با رنگ دیوارهای آبی. در مقایسه با مساجد ایران خودمان بیشتر به نمازخانه شبیه بود. کنار در ورودی روی چهارپایه چیزی گذاشته بودند که دلم لک زده بود برایش، مهر کربلا. جمعیت زیادتر از ظرفیت مسجد بود و لاجرم صف ها فشرده. موذن که اذان می گفت همه ی وجودم گوش می شد برای شنیدن اشهد ان علی ولی الله و باید غربت مدینه راحس کرده باشی تا لذت شنیدن این عبارت را خوب درک کنی. مکبر قدقامت الصلوه را که گفت نیت کردیم سه رکعت نماز مغرب را به امامت شیخ عمری و آخ که چه کیفی داشت قنوت نماز وقتی که برادر شیعه عربستانیت کنار تو دعای سلامتی امام زمان را با اشک در قنوتش زمزمه می کرد. نماز عشا که تمام شد یقین داشتم بر فرش های کهنه ای نماز خوانده ام که امام زمان هم بر آنها نماز خوانده است. بعد از نماز توفیق بوسیدن دست رهبر شیعیان عربستان نصیبمان شد. از در مسجد که بیرون می آمدیم طبق های رطب و خرما که فکر کنم محصول همان نخلستان بود کاممان را شیرین می کرد.
تابستان ۸۵ که دوباره توفیق حضور در مدینه را داشتم همراه با کاروان پای پیاده از هتل تا نخلستان شیخ عمری رفتیم. نخلستان کمی تغییر کرده بود، وقتی به ساختمان قدیمی رسیدیم دیدیم آن مسجد رنگ و رو رفته جای خودش را به مسجدی تمیز و زیبا و بزرگ داده است . مسجد ولی هنوز صفای خودش را داشت و متبرک بود به حضور شیخ عمری و البته هنوز بسیار شلوغ بود و پر از ایرانی. بعد از نماز عشا با مسجد و شیخ وداع کردم تا امروز. تا امروز که این خبر تلخ را شنیدم.
خبر را که شنیدم غمی غریب به دلم نشست. شیخ عمری بعد از سالها مجاهدت در فضای خفقان آور سعودی وهابی، جان به جان آفرین تسلیم کرد. روحت شاد و راهت پر رهرو و مسجدی که بنا کردی روز به روز آبادتر باشد شیخ پیر عزیز!

دنیا از عباس دست برید!

امام خامنه ای عزیز سلام
امشب شب عید قربان است و باز نمی دانم این دل وامانده چرا عجیب هوایی شده. اینها را که اینجا می نویسم احتمالا شما هیچ وقت نمی خوانی. مهم نیست من به هرحال می نویسم. حتی اگر کسی توی این پنجره ی بلاگفا سرک نکشد. حتی اگر دشمنان شما بیایند و مسخره ام کنند و فحشم بدهند.اصلا می دانی، تقصیر یکی از رفقا شد یک سی دی آورد از سفر شما به قم و دل مرا این نصف شب هوایی کرد. از شما نوشتن نصف شب و اول صبح نمی شناسد. می شناسد؟ این چه حسی است بین من و شما. از کجا پیدا شد یک مرتبه این علاقه ی عجیب و غریب. خودم هم نمی دانم. چقدر بدبختند آنها که این عشق را نمی فهمند. گاهی با خودم فکر می کنم وقتی سرداری با دل ها چنین می کند پس وای از دلبری فرمانده ی اصلی. حالا که به اینجا رسیدیم بگذار مخاطب نامه ام را عوض کنم.
امام زمان عزیز من سلام.
بگذار بی مقدمه بروم سر اصل مطلب. پس کی می آیی؟ خسته شدیم از این همه بی کسی و تنهایی، خسته شدیم از عیدهای بی ولی، ازمحرم های بی امام، از جمادی های غصه دار طولانی. یعنی جان من نمی شود کاری کنی کمی زودتر بیایی. آخر گناه من بیچاره چیست که در زمانه ی غیبت شده ام شیعه ی امام ندیده. اخر خودت قضاوت کن دوباره دارد محرم ماه غم، دوباره دارد حسین از حج ناتمام، دوباره دارد یک کاروان از راه می رسد و باورکن بعضی وقت ها مثل الان دل ما عجیب می گیرد و این حفره ی بزرگی که ته دلمان سر باز می کند را هیچ چیز پر نمی کند. شما که می دانی ما آن قدر پاک نیستیم که توفیق دیدارتان را پیدا کنیم. شما که می دانی این چشم بی ارزش ما حتی در خواب هم به زیارت چشم هایتان نیامده. شما که می دانی این دلمان همین دل آلوده گاهی بدجوری هوایی می شود. پس چرا نمی آیی؟
جوانی من یکی دارد تمام می شود. نمی خواهی بیایی؟!
تاوان نمک نشناسی فرات است!
دیشب فهمیدم گاهی آدم "زیاد" هم باشد کم است و گاهی آدم به اندازه ی یک پیرمرد خرمافروش کم هم باشد زیاد است و فهمیدم گاهی لباس سبز حسین، بیرق مکر یزید می شود و فهمیدم کوفه نه شهری در جغرافیای عراق که مختصات سکوت خواص و جهل عوام است و فهمیدم اگرچه مبدا تاریخ هجرت از مکه به مدینه است ولی مقصد تاریخ هجرت از مکه به کوفه است و فهمیدم اگر آدم واقعا "مختار" باشد سرباز "مسلم" می شود و فهمیدم خیلی هم بین حسین و مهدی تفاوتی نیست، هر دو در بیابان های اطراف شهرهای شیعیان آواره اند و فهميدم...

این گندم، گیاه مسئله داری است. همیشه یک پای قصه است. برایش هم فرقی نمی کند که بهشت باشد یا ری یا مدائن!

پی نوشت: مختارنامه شروع خوبی داشت. امیدوارم خوب تر ادامه پیدا کند.
ایام شهادت شما که می شود یاد همسرتان می افتم
و ایام شهادت همسرتان یاد شما !
ماه مبارک که می شود خدا به بنده هایش توی این ماه چیزی هدیه می دهد:
به کسی که خیلی گناه می کند، کمتر گناه کردن. به کسی که کم گناه می کند، گناه نکردن. به کسی که نماز نمی خواند، نماز خواندن. به کسی که در نمازش سستی می کند، نماز اول وقت خواندن. به کسی که نماز اول وقت می خواند، نماز به جماعت خواندن. به کسی که نماز را به جماعت می خواند، نماز شب خواندن. به کسی که ...
اگر توی ماه مبارک دیدیم دوز معنویتمان بالا رفته، خیلی نباید دور برداریم. هنر این است که هدیه ای که خدا داده را برای بعد از این ماه هم نگه داریم!
خدا قرار است امسال چه هدیه ای به شما بدهد؟
۱. گاهی همه چیز پیچیده است و تو هر چقدر هم که سعی کنی نمی فهمی چرا هر چیزی این جوری هست که هست. گاهی همه چیز ساده است. همه چیز روشن و واضح، همه چیز نزدیک است و تو اصلا لازم نیست که سعی کنی تا بفهمی چرا هر چیزی این جوری هست که هست.
۲. توی این دنیا چیزی مهمتر از خدا وجود دارد؟ من که فکر نمی کنم.
۳. گاهی به خدا نزدیک می شویم و آن وقت همه چیز در دنیا واضح و روشن و نزدیک می شود. گاهی از خدا دور می شویم و آن وقت همه چیز پیچیده می شود.
۱+۲+۳: ماه رمضان دارد می آید و تو می توانی به راحتی انتخاب کنی. نزدیکی یا دوری را! چه انتخابی می کنی؟
خیلی پول نداریم. میزهایمان از این میزهای پلاستیکی معمولی است، گذاشتیمشان جلوی در مسجد. رویشان هم پارچه های سبز رنگ ارزان قیمت کشیده ایم که وقتی شربت می ریزد رویشان وضع و حالی می شود که بیا و ببین.
سینی هایمان هم از این سینی های پلاستیکی سفید رنگ است، تویشان به ردیف لیوان های یک بار مصرف می گذاریم و آنها را با شربتی که بچه ها توی آشپزخانه ی مسجد درست کرده اند پر می کنیم. شکلات هم هست، هر سه تا شکلات را گذاشته ایم توی یک پلاستیک کوچک و درش را منگنه کرده ایم.
بچه ها تا نصف شب کل خیابان را چراغانی کرده اند. قرار بود اگر پول برسد نورافشانی هم داشته باشیم که متاسفانه نشد. راستی یادم رفت، مولودی هم توی بلندگوها پخش می کنیم.
ببخشید آقای من!
می دانم جشن تولدی که برایتان گرفته ایم در شان مقام شما نیست اما خودتان که بهتر می دانید همه ی بضاعت ما همین است. عوضش می دانیم که می دانید شب تولدتان آن قدر خوشحالیم که بی دلیل دوست داریم بزنیم زیر گریه. اگر خواستید سری به این جشن کوچک ما بزنید.
آدرس: اهواز- مسجد حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها)
- آقا! امام زمان پس کی ظهور می کنه؟
و بعد بدون اینکه منتظر جوابم بشود. با صدایی آرام تر ادامه داد:
ـ خسته شدیم پس چرا نمیاد
لبخندی زدم و گفتم:
- تو مگه چند سالته و مگه چند ساله منتظری که این قدر خسته شدی ؟
با یک اعتماد به نفسی جواب داد:
ـ آقا من دوازده سالمه.
از این که سنش را با چنین افتخاری اعلام می کرد خنده ام گرفته بود. گفتم:
- امام زمان هزار و صد و هفتاد ساله که منتظره ظهور کنه. هزار و صد و هفتاد سال خیلیه نه؟
سرش را تکان داد و گفت:
-آره خیلیه
و دوباره رفت توی عالم خودش.
توي يكي از اين وبلاگ ها كه گاهي بهشان سر مي زنم آن پايين گوشه ي سمت راست روزشماري بود كه نشان مي داد از غيبت امام چقدر گذشته است. من درست مثل يك آدم بي خيال از خدا بي خبر بيچاره ي غرق در روز مرگي هاي دنيا طوري به آن اعداد نوشته شده كه مدام در تغيير بودن نگاه مي كردم كه به تبليغ فلان پفك و چيپس در تلويزيون يا فلان ماشين و موبايل روي بيليوردهاي تبليغاتي يا چه مي دانم هزار چيز بيخود ديگري كه توي روز مي بينم و ديدنشان مفت هم نمي ارزد.
پايين تر را كه نگاه كردم ديدم آن 1140 سال و 10 ماه و ... را به ثانيه ترجمه كرده است. شده بود 35999918758! به بهانه ي اين چهار تا 9 كه پشت سر هم رديف شده بود رفتم چند تا جمع و تفريق و ضرب و تقسيم كردم. حالا نمي دانم اين روزشمار چقدر صحيح است ولي به حساب من حوالي ساعت 8 صبح فردا دوشنبه 24 خرداد اين عدد مي رسد به 36 ميليارد!
و اين يعني فردا كه خورشيد غروب مي كند از غيبت امام من بيشتر از 36 ميليارد ثانيه گذشته است.
و اين ثانيه ها هنوز در گذرند
فرمانده قرارگاه سري نصرت! چه خوب كردي برگشتي. ولي مي شود حالا كه كمي خودماني تر شديم بپرسم سر آمدنت، اين همه ديرتر از 67 چيست؟ نمي شد مثل همه ي اين فيلم هاي آبكي در حالي كه مدام پشت بي سيم مي گفتي " سيد حاجيتو كشتن" يا چه مي دانم " نقل و نبات بريزين" و خط اتوي لباس سپاهيت توي آن همه خاك و خل، خربزه را قاچ مي كرد يك تير مي خورد وسط سينه ات و شربت شهادت را رو به دوربين با كادر بندي عالي مي نوشيدي و خيال خودت و ما را راحت مي كردي؟ اصلا بگذار بپرسم چرا شهيد شدي؟ اگر مي ماندي عقب و نمي رفتي توي دل دشمن بهتر نبود؟ سال هاي پس از جنگ بيشتر به شما نياز نبود؟ اين همه پست و مقام لايق شما نبود؟
فرمانده سپاه ششم! خوب كردي شهيد شدي. اگر مي ماندي يا بايد خون دل مي خوردي يا مال مردم را. ما همه اينجا يكي از اين دو كار را مي كنيم. فرمانده! خوب كردي شهيد شدي، ديگر توي خيابان هاي كيانپارس و كوروش و نادري گيسوي رهاي دختران بي حياي شهرت را نمي بيني. ديگر كسي به خاطر دفاع از ولي فقيه به تو فحش ناموسي نمي دهد. خوب كردي شهيد شدي اگر مي ماندي عاشقان مدونا و امينم، همت و باكري را مي كوبيدند توي سر تو كه همرزم همت و باكري بودي. اگر مي ماندي بايد از خيانت خواص سرت را محكم مي كوبيدي به ديوار. بايد نگاه مي كردي كه چطور عده اي در خيابان ولي عصر سوداي محاربه با امام زمان دارند و توي خيابان انقلاب شعار مرگ بر ولايت فقيه مي گويند. اگر مي ماندي دلت خون مي شد از اين همه تنهايي حضرت ماه، از اين همه غربت حضرت روح الله.
فرمانده ي شهيد! چه مي شد ما سي سال زودتر به دنيا مي آمديم. آن وقت كنار شما توي هور، زائر نور مي شديم. به جاي اينكه با ارز از اروند رد شويم با عشق از عرض اروند رد مي شديم. توي تاريكي شب هاي جنوب نماز شب مي خوانديم. سربند يا زهرا مي بستيم. عشق مي كرديم با خدا.
شهيد هاشمي! از قديم گفته اند يوسف گم گشته باز آيد به ايران غم مخور. حالا هم كه شما از هور مصر برگشته اي و ما دل توي دلمان نيست كه از نژاد يعقوبيم يا از طايفه ي برادران يوسف.
شهيد عزيز! خوب كردي شهيد شدي، خوب كردي برگشتي، اصلا خوب كردي كه دير برگشتي تا ما توي اين هياهو هاي بيهوده چشم هاي كورمان را اين بار از هور به نور خدا روشن كنيم.
باقي حرف ها باشد براي فردا، تشييع پيكر شما.
خیمه ها آتش را از در چوبی به ارث برده اند
شمشیرها تیزی را از غلاف
شش ماهه شهادت را از شش ماهه
و محرم سوگواری را از جمادی
پس عجیب نیست
که شهرهای ما به بی وفایی کوفه اند
و در کوچه های مدینه هنوز کسی تنهاست
حالا که خودمانیم بگذار بپرسم
شما را به خدا
از این جمادی تا جمادی سال بعد
جمعه ای هست که نسبش برسد به غدیر؟
"احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون" آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم، به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟
سوره ي عنكبوت، آيه ي ۲
ادعا كردن مثل آب خوردن مي ماند. كافيست ژست حق به جانبي به خود بگيري و كمي هم اعتماد به نفس داشته باشي و يك خورده هم اطلاعات از زمينه ي مورد ادعا داشته باشي ديگر همه چيز حل است. اين وسط يك مشكل كوچولويي وجود دارد. يعني اگر همين يك مشكل نبود ديگر واقعا نور علي نور مي شد. مشكل اين است كه هر چقدر طرفي كه داري برايش بلوف مي زني خبره تر باشد، دستت زودتر رو مي شود. يعني ممكن است توي يك چشم به هم زدن از تو سوالي بپرسد يا توي موقعيتي قرارت بدهد كه زود خودت را لو بدهي و بشود آنچه نبايد بشود.
كار آنجا خرابتر مي شود كه طرف تو به جاي يك آدم خبره، خود خدا و ادعايت به جاي يك بلوف كوچك، ايمان آوردن باشد. آن وقت است كه فقط آنهايي كه از ته دل حرف مي زنند و پايش مي ايستند روسفيد از امتحان بيرون مي آيند.
براي بچه هاي مذهبي اين توالي "ادعاي ايمان" و "امتحان ايمان" زياد اتفاق مي افتد. اي كاش نمره هاي قبولي مان هم متوالي باشد.
پي نوشت: نمي دانم براي شما هم پيش آمده يا نه. سر يك دوراهي گير كرده ايد و سر جلسه ي امتحان ايمانتان نشسته ايد و نمي دانيد چه خاكي بر سرتان كنيد كه يك مرتبه چشمتان مي خورد به آيه اي يا حديثي كه نقش بسته روي ديواري يا شيشه ي اتوبوسي يا گوشه ي كتابي يا ... و انگار توي كل عالم مخاطبش فقط شما هستيد. اين نشانه ها را دست كم نگيريد.
خدا لعنت كند رضاخان را كه اگر هيچ خيانت ديگري هم نكرده بود همين كشف حجاب براي جهنمي شدنش كافي بود.
امروز اما همچنان مهمترين مسئله ي فرهنگي جامعه ي ما همين كشف! حجاب است. يعني هنوز براي خيلي ها ارزش و اهميت حجاب در پيشرفت و سعادت يك ملت كشف نشده است. اين خيلي ها شامل عده ي زيادي مي شود، از خانواده هاي سنتي و نه مذهبي كه چون درك درستي از فرهنگ حجاب ندارند نتوانسته اند دختران خود را در مقابل موج هاي سهگين تهاجم فرهنگي واكسينه كنند تا آن مسئولين بي فرهنگي كه چادر را براي زندانيان زن اجباري مي كنند، از آن فيلمسازان بي بصيرتي كه تا مي خواهند يك خانواده ي فقير و بيچاره را نشان بدهند سر مادر خانواده يك چادر رنگ و رو رفته مي كنند تا آن خانم هاي چادري كه با شلختگي و بي نظمي چادر به سر مي كنند، از آن مسئولين آموزش و پرورشي كه از فرهنگ سازي در دبستان هاي دخترانه غافلند تا آن دسته از خانم هاي معلمي كه بدون اعتقاد به فرهنگ حجاب سر كلاس هاي درس حاضر مي شوند، از آن مسئولين بي فكري كه چادر بيست سي هزار توماني و مانتوي تنگ شش هفت هزار توماني را مي بينند و هيچ كاري نمي كنند تا...
عمر آدم مثل برق و باد مي گذرد و چين و چروك هاي پاييزي زود از راه مي رسند. طراوت و شادابي جواني درست مثل تعطيلات نوروز به يك چشم به هم زدن تمام مي شود و در اين بين آنها كه به همين چند روز دنيا دل خوش كرده اند بد جوري بازي را باخته اند. خوش به حال دختراني كه صورت هاي آرايش كرده را با چهره هاي معصومانه و نگاه هاي گناه آلود رهگذران را با نظر رحمت خداوند عوض مي كنند. جواني و زيبايي ابدي در بهشت گواراي وجودشان!
امروز حفظ حجاب از مظاهر جهاد في سبيل الله است پس خواهرم لطفا حجابت ...

خيلي فرق است بين نماز جماعت و نماز فرادا. كافيست كمي به روايات مربوط به ارزش نماز جماعت نگاهي بياندازي تا اين مطلب برايت روشن شود:
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
هر کس چهل روز نمازهاى خود را با جماعت بخواند به طوری که یک تکبیرة الاحرام از او فوت نشود، دو برائت آزادى براى او نوشته مىشود، یکى نجات از نفاق و دیگرى رهائى از آتش.
«محجة البیضاء/ج 1/ص 344»
از اين دست روايات بسيارند، اما علت اين همه تاكيد بر نماز جماعت چيست؟
امام رضا علیه السلام فرمود:
علت تشریع نماز جماعت آن است که اسلام و توحید و بندگى و اخلاص به خداوند متعال در معرض دید عموم و ظاهر و مشهور در میان مردم باشد.
«وسائل الشیعه/ج 5/ص372»
نماز جماعت احكام به خصوصي دارد كه عمدتا به رابطه ي بين امام با ماموم يا مامومين با يكديگر مربوط مي شود. مثلا در نماز جماعت مامومين نمي توانند جلوتر از امام يا خيلي عقب تر از او بايستند. در نماز جماعت مامومين نمي توانند افعال نماز را پيش از امام يا خيلي بعدتر از امام به جا بياورند. در نماز جماعت هر كسي نمي تواند امام باشد، بايد شرايطي داشته باشد كه يكي از آنها عدالت است.
در جامعه ي اسلامي رابطه ي بين حاكميت و مردم از جنس نماز جماعت است. در اين رابطه كسي امام است كه به خدا نزديكتر است، وقتي نماز جماعت برپا مي شود نمازهاي تفرقه آميز فرادا از رسميت مي افتند، در نماز جماعت جامعه ي اسلامي، كسي حق ندارد از امام جلو بزند يا از او عقب بيافتد، جلوتر يا عقب تر بايستد، حمد و سوره را بلند بخواند و يا از صفوف نمازگزاران فاصله بگيرد.
بعد از امام خميني بعضي ها خواستند فرهنگ امام را هم در بهشت زهرا دفن كنند. كلمه ي امام جاي خودش را داد به مقام معظم رهبري، و ما كه تازه چشم باز كرده بوديم حواسمان نبود چه كلاه بزرگي دارد سرمان مي رود. بعضي ها كه دلشان هنوز براي امام تنگ بود به جانشين صالحش مي گفتند آقا، بعضي صدايش مي كردند رهبر، عده اي كه خودماني تر بودند خطابش مي كردند آسيد علي آقا. تلويزيون ها مي گفتند مقام معظم رهبري يا معظم له يا حضرت آيت الله، تريبون ها مي گفتند رهبر انقلاب يا ولي امر مسلمين يا ...
و در تمام اين مدت جاي يك كلمه خالي بود، كلمه اي كه همه ي بار فرهنگ انقلاب را به دوش مي كشيد، كلمه اي كه به تنهايي از همه ي كلاهك هاي هسته اي آمريكا و اسرائيل قويتر بود، كلمه اي كه ترس در دل خيلي از اين خواص بي بصيرت و دوپهلوي امروز مي انداخت.
اين كلمه بيست سال در پستوي خاك گرفته ي ذهن ها فراموش شد تا اينكه شوك فتنه يادمان آورد ما در حال خواندن نماز جماعتي هستيم به امامت امام خامنه اي. آهاي BBC و VOA، آهاي سران فتنه ي سبز، آهاي مستكبرين جهاني، آهاي باراك اوباما، آهاي بنيامين نتانياهو ، آهاي ملك عبد الله، آهاي همه ي دنيا، خيالتان راحت باشد ما عوام با بصيرت تا امام اصلي اين جماعت ظهور نكرده است، نماز عمرمان را به امام خامنه اي اقتدا مي كنيم تا چشمتان در بيايد.
پي نوشت: فتنه گران عزيز سبز! در مطلب قبل كلي فحش و ناسزا نثار امام عزيزم و بنده كرديد. اولا جواب اين فحش ها به قيامت، دوما نه امام عزيزم و نه بنده با اين فحش ها از ميدان فرار نمي كنيم. لطفا خودتان را خسته نكنيد!

وقتي فضاي ذهن ما غبار آلود مي شود با انبوه تهمت ها و شايعه ها و دروغ ها، وقتي به حقيقت لباس باطل مي پوشانند و باطل را با نماي حرف هاي خوب گريم مي كنند، وقتي اذهان عمومي با هجمه ي پر حجم رسانه هاي رسواي بيگانه جهت را و جبهه ي خودي را و حق را گم مي كنند، وقتي هواي دلمان با هواهاي نفساني مه آلود مي شود و زمين ضمير ناخودآگاهمان، باچيره دستي مشتي گرگ گوسفند پوش مين گذاري مي شود، وقتي گلوي لطيف حقيقت در روز روشن "من الاذن الي الاذن" بريده مي شود، وقتي قرآن پرچم سپاه كفر مي شود و نام حسين و مهدي و محمد و علي اكبر، گروگان گردان نفاق مي شود، وقتي چشم بصيرت خواص، از مرض قند شيريني دنيا كور مي شود و صراط مستقيم، بين كوچه هاي شبهه ها گم مي شود، وقتي شك مدام به ذهن برادران و خواهران من شليك مي شود و طعنه و ترديد در رگ جامعه تزريق مي شود، وقتي بغض، گلوگير مي شود، عشق، زمين گير مي شود، هوا، نفس گير مي شود، وقتي...
وقتي خاكريز خودي و دشمن با هم قاطي مي شود، تنها راه چاره پناه بردن به قرآن و اهل بيت است و اين آيه ي 82 سوره ي مائده از آن آيه هاست كه مثل چراغ فانوس دريايي هشدار مي دهد كه آهاي آنها كه وسط طوفان گير كرده ايد، بدانيد سر سخت ترين مردم با كساني كه "ايمان" آورده اند يهودي ها هستند، كه بفهميد بالاي خاكريز جبهه ي خدا پرچم اسرائيل نصب نشده است، كه حواستان باشد كسي كه به شما دستور مي دهد لهجه ي عبري نداشته باشد، كه يادتان باشد اگر با صهيونيست ها پسر خاله شديد يعني در شجره نامه ي ايمانتان دنبال حرامزاده اي بگرديد، كه يعني اين جماعت از نيل تا فرات از هر كسي حمايت كردند حتما ريگي در كفشش هست.
حالا اگر شما با كشتي تان مي خواهيد محكم بكوبيد به صخره ها، اين ديگر با خود شماست.
امام علي عليه السلام
امام من
عجيب نيست كه ما عاشق شماييم
عكس ماه در مرداب هم مي افتد

شب های جمعه که می شود
بغض جهان لایه لایه در گلوی من رسوب می شود
حس غریبی است انتظار
انتظار کسی که داستان زندگی اش
زیباترین قصه ی دنیاست
شب های جمعه که می شود
بی آنکه قراری با کسی داشته باشم
دلم بی قرار می شود
و بی قراری دل نشانه ای است
برای آنها که اهل نشانه اند
آقای من
شب های جمعه که می شود
من مدام به این فکر می کنم
چه بی ارزش است
تلاشی، حرکتی، جنبشی، جوششی، فریادی، آهنگی، گلوله ای، علمی، تجربه ای، عمری
که وقف شما نباشد

هر چيزي ثمره اي دارد
و ثمره ي ايمان، يقين است
هر كس يقين ندارد، بايد در ايمانش شك كند
و ثمره ي توحيد، توكل است
هر كس توكل ندارد، بايد در توحيدش شك كند
و ثمره ي نماز، آرامش است
هر كس آرامش ندارد، بايد در نمازش شك كند
و ثمره ي تقوا، بصيرت است
هر كس بصيرت ندارد، بايد در تقوايش شك كند
و ثمره ي تفكر، پرسش است
هر كس پرسش ندارد، بايد در تفكرش شك كند
و ثمره ي حجاب، متانت است
هر كس متانت ندارد، بايد در حجابش شك كند
و ثمره ي توبه، تغيير است
هر كس تغيير ندارد، بايد در توبه اش شك كند
و ثمره ي عشق، ايثار است
هر كس ايثار ندارد، بايد در عشقش شك كند
آري هر چيزي ثمره اي دارد
حال من دوباره حال کسی است
که در قفسی است
پر از گرگ های گرسنه
فرصت تمام شد
شیطان دوباره حمله می کند
این ماه
دوباره از بیست و یک گذشت
ما باز دوباره
یتیم شدیم
آقاي من
دوباره لحظه ي ضربت شما
نزديك است
امشب عجيب
فاصله ي قرآن و سر و شمشير
باريك است
انگار تقدير روشن ترين شب زمين
چهارده قرن است كه پشت سر هم
تاريك است
اين روزها
خيلي ها به حرف خدا گوش نمي كنند
روزي مي رسد
كه خدا
به حرف خيلي ها گوش نمي كند
چقدر شما مادر و فرزند
شبيه هم هستيد
هر دو
غايب از نظرهاي ما
و سيزده چقدر عزيز مي شود
وقتي تعداد روزهايي باشد
كه از رجب گذشته است
هر جوانی یوسفی است
و هر یوسفی زلیخایی دارد
و هر زلیخایی خلوت پر از گناهی
تفاوت یوسف ها در این است
به کدام سو فرار می کنند
در بسته یا آغوش گشوده
چقدر دلم براي شما تنگ است
و اين اصلا چيز عجيبي نيست
دل كوير هميشه براي باران تنگ است
سوال من اين است
آيا
دل شما هم
براي من تنگ است؟