انتظار هزارساله
نشسته بودیم توی صف نماز جمعه. حواسش خیلی به خطبه ها نبود. حق هم داشت از یک پسر اول راهنمایی جز این انتظاری نبود. یک مرتبه و بی مقدمه رو کرد به من و پرسید:
- آقا! امام زمان پس کی ظهور می کنه؟
و بعد بدون اینکه منتظر جوابم بشود. با صدایی آرام تر ادامه داد:
ـ خسته شدیم پس چرا نمیاد
لبخندی زدم و گفتم:
- تو مگه چند سالته و مگه چند ساله منتظری که این قدر خسته شدی ؟
با یک اعتماد به نفسی جواب داد:
ـ آقا من دوازده سالمه.
از این که سنش را با چنین افتخاری اعلام می کرد خنده ام گرفته بود. گفتم:
- امام زمان هزار و صد و هفتاد ساله که منتظره ظهور کنه. هزار و صد و هفتاد سال خیلیه نه؟
سرش را تکان داد و گفت:
-آره خیلیه
و دوباره رفت توی عالم خودش.
+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:7 توسط حامد ملحانی
|
برگزيده ي نخستين جشنواره ي لبخند ايراني در بخش داستان نويسي (ارديبهشت 88)