عرصه سیمرغ و آقای سریع القلم

چندی پیش آقای سریع القلم در همایش هم اندیشی نظام جدید قراردادهای صنعت نفت که با حضور وزیر محترم نفت در تهران برگزار شد، سخنانی را ایراد فرمودند که کمتر در فضای رسانه ای به ایرادات آن پرداخته شد. صرفنظر از آنکه تخصص ایشان چه ارتباطی به مدل جدید قراردادهای نفتی دارد تا در چنین همایشی حضور داشته باشند، توجه به بنیان های فکری  آقای سریع القلم به عنوان فردی بسیار نزدیک به دولت یازدهم، مفید به نظر می رسد.

ایشان در ابتدای سخنرانی خود می گوید: " کشور ما در سطح مدیریتی، فکری و اجتماعی یک کشور بین‌المللی نیست؛ تا زمانی که بین‌المللی نشویم بسیاری از مسائل ما حل نخواهد شد ... کشور ما برای اینکه در مدارهای بین‌المللی قرار بگیرد لازم است ما ایرانیان بین‌المللی فکر و حرکت کنیم ... برای اینکه بین‌المللی شویم لازم است در ابتدا جهان را بشناسیم و اتفاقا شناخت جهان در کشور بسیار ضعیف است ... به نظر من 95 درصد تمام کشورهای جهان به یک اصول مشترک و اهداف مشترک رسیده‌اند و اکنون این مواضع مشترک مورد اجماع جهانی است و اگر هنوز به ایران نرسیده است به دلیل فقدان شناخت ما از تحولات بین‌المللی است."

در این بخش از صحبت های آقای سریع القلم، "فرض" هایی وجود دارد که بدون اثبات درستی آنها، "حکمی" از آنها نتیجه گرفته شده است. به عبارت دیگر نتیجه نهایی این بخش از صحبت های ایشان بر مبناهایی استوار است که خود این مبناها مبهم و مورد سوالند. کافیست نگاه دقیق تری به این گزاره ها داشته باشیم:

گزاره اول: کشور ما در سطح مدیریتی، فکری و اجتماعی یک کشور بین‌المللی نیست

گزاره دوم: تا زمانی که بین‌المللی نشویم بسیاری از مسائل ما حل نخواهد شد

گزاره سوم: کشور ما برای اینکه در مدارهای بین‌المللی قرار بگیرد لازم است ما ایرانیان بین‌المللی فکر و حرکت کنیم.

گزاره چهارم: برای اینکه بین‌المللی شویم لازم است در ابتدا جهان را بشناسیم

گزاره پنجم: اتفاقا شناخت جهان در کشور بسیار ضعیف است

گزاره ششم: 95 درصد تمام کشورهای جهان به یک اصول مشترک و اهداف مشترک رسیده‌اند و اکنون این مواضع مشترک مورد اجماع جهانی است

گزاره هفتم: اگر هنوز (این اصول و اهداف مشترک) به ایران نرسیده است به دلیل فقدان شناخت ما از تحولات بین‌المللی است.

با نگاهی به این گزاره ها سوالات بسیاری به ذهن می رسد: منظور از بین المللی بودن یک کشور چیست؟ آیا منظور از بین المللی بودن، پذیرفته شدن توسط قدرت های جهانی به ویژه آمریکا و همگرایی با سیاست های آنهاست؟ آیا کشوری مثل ایران که با تفکر انقلابیش، در تمام تحولات اساسی جهان اسلام، از افغانستان و بحرین تا عراق و مصر و از سوریه و یمن تا لبنان و فلسطین، حضوری موثر دارد یک کشور بین المللی نیست؟ چگونه می توان پذیرفت کشوری که مسئله حضور یا عدم حضورش در کنفرانس ژنو 2 به مهمترین موضوع روزهای قبل از کنفرانس تبدیل می شود و وزرای خارجه روسیه و آمریکا را رو در روی هم قرار می دهد و بان کی مون را با پس گرفتن دعوتش مفتضح می کند، یک کشور بین المللی نیست؟ بهتر نیست ابتدا آقای سریع القلم شاخصه های بین المللی بودن را معرفی کنند بعد نتیجه بگیرند "تا زمانی که بین‌المللی نشویم بسیاری از مسائل ما حل نخواهد شد"؟  از همه اینها که بگذریم آیا برای اینکه بین‌المللی شویم لازم نیست در ابتدا آرمان ها و استعدادها و ظرفیت های خودمان را بشناسیم بعد به سراغ شناخت جهان برویم؟ اصلا  این فرآیند شناخت جهان قرار است با چه منطقی و در چه دستگاه مختصاتی صورت بگیرد؟ آیا شناخت جهان از منظر یک لیبرال با شناخت آن از دید یک مسلمان انقلابی معتقد به ولایت فقیه یکیست؟ قضاوت کدام یک، معیار است؟ آیا شناخت جهان بدون آنکه ابتدا مشخص کنیم در کدام زمین ایستاده ایم یک حرف کلی بی فایده نیست؟ آیا فرآیند "شناخت جهان" که از نظر آقای سریع القلم پیش زمینه ی "بین المللی شدن" و در نتیجه سبب "حل بسیاری از مسائل" است، بدون داشتن یک "مکتب فکری" امکان پذیر است؟ اگر جواب منفی است آیا با هر مکتب فکری می توان وارد عرصه شناخت هر چیزی و از جمله شناخت جهان شد؟ بهتر نیست آقای سریع القلم که در همایشی به میزبانی نظام جمهوری اسلامی سخنرانی می کنند ابتدا دستگاه مختصات فکری خود را معرفی کنند بعد برای کشور نسخه بپیچند؟ از طرف دیگر اگرچه درگیری های گسترده سیاسی و اعتقادی در جهان امروز گزاره "اجماع جهانی بر اصول و اهداف مشترک" را ثابت نمی کند ولی به فرض که نظر آقای سریع القلم صحیح است و  "95 درصد تمام کشورهای جهان به یک اصول مشترک و اهداف مشترک رسیده‌اند و اکنون این مواضع مشترک مورد اجماع جهانی است" خب چه کسی گفته است این اجماع جهانی یا اکثریت مطلق، حق است؟ اگر اکثریت جامعه جهانی تعیین کننده مسیر حرکت ماست، اصلا برای چه انقلاب کردیم و این همه سال مقابل ابرقدرت های شرق و غرب ایستادیم؟ با کدام متر و معیار این "اصول و اهداف مشترک" حلاجی شده اند که حالا نرسیدن آنها به ایران باید یک نقیصه تلقی شود و متهم درجه اولش هم " فقدان شناخت ما از تحولات بین‌المللی" معرفی شود؟ اگر در این اصول مشترک، حذف خدا از تمام عرصه های زندگی بشری هم گنجانده شود و دین مقوله ای شخصی و نه سیاسی- اجتماعی تلقی شود و نفسانیات و شهوات بشر، جای اخلاقیات الهی را بگیرد و رسیدن به حداکثر رفاه و پیشرفت دنیوی، غایت آمال بشریت بشود باز هم یک انسان مسلمان انقلابی معتقد به ولایت فقیه می تواند افسوس هم رنگ نشدن با جامعه جهانی را بخورد؟

آقای سریع القلم در ادامه به مثال هایی از اقتصادهای موفق دنیا اشاره می کند و می افزاید: "در کشور ما هنوز صحبت از غرب است این در حالی است که غربی در کار نیست؛ غرب به لحاظ اقتصادی به سمت یک اقلیت در جهان حرکت می‌کند. ما شناخت درستی از غرب نداریم. این در حالی است که درک ما از جهان فعلی به دوران جنگ سرد بازمی‌گردد و این به خاطر عدم شناخت دستگاه‌های اجرایی، عموم جامعه و به ویژه رسانه‌هاست. رسانه‌های ما درک درستی از جهان فعلی به مخاطبان خود ارائه نمی‌دهند." سپس می افزاید: "باید اذعان کرد که ما (ایرانی ها) به‌طور مشخص از جهان فناوری، توسعه و پیشرفت بی‌اطلاع هستیم. ما ایرانی‌ها نسبت به جهان پیرامون شناخت کافی نداریم. ما نسبت به تحولات جهان پیرامون بیشتر ذهنیت داریم. کسانی که فقط بولتن می‌خوانند فقط از جهان پیرامون یکسری تصورات دارند بنابراین این رویکرد موجب می‌شود که آنها اطلاعات دقیقی از جهان نداشته باشند. همین امر موجب می‌شود که بر اساس ذهنیت و تصورات خود درباره تحولات جهان امروز پیش‌داوری کنند. " آقای سریع القلم در پایان یک پیشنهاد هم ارائه می کند: "به نظر من به عنوان كسي كه تحولات دنيا را روزانه دنبال مي كند، انرژي تقابل با ايران متمركز در عربستان و اسراييل است. اگر كشور ما به فكر يك راهبرد بنيادي براي سياست خارجي تعاملي است، بايد در رابطه با فعاليت هاي اين دو كشور و انرژي تقابلي در مقابل ايران به وجود آورده اند، فكر بكند. "

ایشان در این بخش از صحبت ها که با تحقیر بولتن خوانان، دستگاه های اجرایی، عموم جامعه و رسانه ها همراه است باز به فرض هایی می پردازند که هیچ دلیلی برای اثباتشان ارائه نمی دهند:

گزاره اول: در کشور ما هنوز صحبت از غرب است این در حالی است که غربی در کار نیست؛ غرب به لحاظ اقتصادی به سمت یک اقلیت در جهان حرکت می‌کند

گزاره دوم: ما شناخت درستی از غرب نداریم. این در حالی است که درک ما از جهان فعلی به دوران جنگ سرد باز می‌گردد و این به خاطر عدم شناخت دستگاه‌های اجرایی، عموم جامعه و به ویژه رسانه‌هاست

گزاره سوم: رسانه‌های ما درک درستی از جهان فعلی به مخاطبان خود ارائه نمی‌دهند

گزاره چهارم: ما (ایرانی ها) به‌طور مشخص از جهان فناوری، توسعه و پیشرفت بی‌اطلاع هستیم. ما ایرانی‌ها نسبت به جهان پیرامون شناخت کافی نداریم. ما نسبت به تحولات جهان پیرامون بیشتر ذهنیت داریم

گزاره پنجم: کسانی که فقط بولتن می‌خوانند فقط از جهان پیرامون یکسری تصورات دارند بنابراین این رویکرد موجب می‌شود که آنها اطلاعات دقیقی از جهان نداشته باشند. همین امر موجب می‌شود که بر اساس ذهنیت و تصورات خود درباره تحولات جهان امروز پیش‌داوری کنند

گزاره ششم: انرژي تقابل با ايران متمركز در عربستان و اسراييل است. اگر كشور ما به فكر يك راهبرد بنيادي براي سياست خارجي تعاملي است، بايد در رابطه با فعاليت هاي اين دو كشور و انرژي تقابلي در مقابل ايران به وجود آورده اند، فكر بكند

اعتماد به نفس آقای سریع القلم در چنین نظریه پردازی هایی باعث شگفتی است! آیا ایشان نمی دانند مراد از غرب در ادبیات سیاسی کشور ما ابرقدرت های ستمگر دشمن انقلاب به رهبری آمریکا هستند که اینچنین بی پروا می گویند "غربی در کار نیست"؟ آیا واقعا کلمه غرب (west) در علوم سیاسی امروز جهان معرفی کننده طیفی از کشورها از جمله آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، کانادا، استرالیا، ژاپن و ... نیست؟ کافی نیست برای اینکه واقعا بفهمیم که آیا فقط در کشور ما هنوز صحبت از غرب است یا خیر، دو کلمه "Iran" و "West"را در اینترنت جستجو کنیم تا با انبوه مقالات در این رابطه روبرو شویم؟ عجیب تر آنکه خود ایشان بلافاصله ادامه می دهند " ما شناخت درستی از غرب نداریم" ! پس بالاخره آیا غربی در کار نیست و یا هست و ما شناخت درستی از آن نداریم؟! از طرف دیگر در نظامی که بنیانگذارش پیش از فروپاشی شوروی، پایان قریب الوقوع کمونیسم را پیش بینی کرده است، ادعای اینکه "درک ما از جهان فعلی به دوران جنگ سرد باز می‌گردد" سخنی پذیرفتنی است؟ اتفاقا برای نظامی که با شکستن دوقطبی شرق و غرب، شعار نه شرقی، نه غربی سر می دهد و در هنگامه جنگ سرد، مدل فکری حکومت الله در مقابل حکومت طاغوت را ارائه می دهد، اتهام ماندن در دوران جنگ سرد خنده دار است! چنین تحلیلی اگر از یک استاد علوم سیاسی کوبایی که سال ها بخشی از بلوک شرق بوده است شنیده می شد این قدر سبب تعجب نمی بود! ولی شنیدن چنین سخنی در تریبون یک همایش درون نظام با چنین قاطعیتی، شگفت آور است! گذشته از این موضوع آیا واقعا ما ایرانی ها از جهان فناوری، توسعه و پیشرفت بی اطلاع هستیم؟ با چه معیاری این حکم تحقیر آمیز صادر شده است؟ پیشرفت های دانشمندان ایرانی در عرصه های هسته ای، پزشکی، داروسازی، سلول های بنیادی، نانوتکنولوژی، هوافضا، سدسازی، پالایشگاه سازی و ... ارتباطی به فناوری، توسعه و پیشرفت ندارند؟ آیا آقای سریع القلم از توسعه و پیشرفت همین صنعت نفت که در همایشش سخنرانی می کنند، اطلاعی دارند؟ آیا ایشان می دانند که متخصصان نفتی داخلی در شرکت های دولتی و غیردولتی در سال های اخیر چه پیشرفت هایی کرده اند؟ از سوی دیگر منظور ایشان از "کسانی که فقط بولتن می خوانند" چه کسانی هستند که به آنها اتهام "داشتن یک سری تصورات" و "پیش داوری بر اساس ذهنیت و تصورات خود درباره تحولات جهان" را وارد می کنند؟ منظور ایشان از بولتن خوانان که احیانا مسئولین عالی رتبه نظام نیستند؟! گذشته از این موضوع، آیا انرژی تقابل با ایران تنها در عربستان و اسراییل متمرکز است؟ پس برادر بزرگتر این دو کشور، یعنی آمریکا در این بین چه نقشی دارد؟ آیا چنین نگاهی، دیدن فقط تا نوک بینی نیست؟ آیا آمریکا شیطان بزرگ نیست؟ آیا دیگر قرار نیست هر چه فریاد داریم بر سر آمریکا بزنیم؟ در این سال ها آمریکا تغییر کرده است یا ایران؟ یا شاید از همان ابتدا تقابل با اقای کدخدا اشتباه بوده است؟

واقعیت آن است که نظریه هایی که با لهجه روشنفکری و از موضع بالا به سمت مخاطبان شلیک می شود در بسیاری از مبناها و فرضیات با اشکالات جدی روبرو هستند و به هیچ وجه در دستگاه فکری انقلاب اسلامی نمی گنجند. آقای سریع القلم و شبه نظریه پردازانی همچون ایشان، اگر می خواهند از تریبون این نظام، سخنرانی کنند، ابتدا باید مشخص کنند که بر زمین کدام اندیشه ایستاده اند و نسبتشان با اصول انقلاب اسلامی و اندیشه های امام خمینی و امام خامنه ای چیست و سپس برای نظام اسلامی، نقشه راه ترسیم کنند زیرا تجربه این 35 سال ثابت کرده است، عرصه ی سیمرغ، جولانگه هر کسی نیست!

پی نوشت: بدیهی است در این نقد به بخش های مهم سخنرانی آقای سریع القلم پرداخته شده است. متن کامل صحبت های ایشان را می توانید در اینجا مطالعه بفرمایید.

نسل کشی در آفریقا و مسئولیت انقلابی ما

فروپاشی شوروی در سال های ابتدایی دهه 90 میلادی، همچون دومینویی، قطار تغییرات گسترده را در دیگر کشورهای هم پیمانش به راه انداخت. یکی از ایستگاه های توقف این قطار اضمحلال، یوگسلاوی، کشوری با اقوام  مسلمان، کروات و صرب بود که نهایتا پس از سه جنگ استقلال کرواسی (1991 تا 1995)، استقلال بوسنی و هرزگوین (1992 تا 1995) و استقلال کوزوو (2008) به هفت کشور مستقل تقسیم شد. 

 در این میان خونین ترین درگیری ها در کشور تازه استقلال یافته بوسنی و هرزگوین رخ داد. در پی همه پرسی استقلال که در سال 1992 در این کشور انجام و با تحریم صرب های بوسنی همراه شد، مشارکت 67 درصدی مردم، رای 98 درصدی به استقلال را در صندوق ها ریخت تا صربهای بوسنی، که از جانب صربستان و مونته‌نگروی همسایه حمایت می‌شدند، جمهوری صرب بوسنی را تشکیل داده و به قصد تجزیه بوسنی در طول خطوط قومیتی و پیوند دادن نواحی صرب‌نشین برای تشکیل «صربستان بزرگ»، به مقاومت مسلحانه بپردازند. همچنین کرواتهای بوسنی با حمایت کرواسی، جمهوری کروات بوسنی و هرزگوین را تشکیل دادند تا جنگی تمام عیار در نخستین کشور مسلمان اروپایی به راه بیفتد. تنها در یکی از این درگیری ها در شهر سربرنیتسا، از سیزدهم ژوییه 1995 به مدت یک هفته، 8000 مسلمان بی گناه  توسط ارتش جمهوری صربستان قتل عام شدند تا بزرگترین نسل کشی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم در پیش چشمان 400 سرباز حافظ صلح هلندی، در تاریخ ثبت شود. حجم خشونت بی سابقه صرب های مسیحی بر علیه بوسنیایی های مسلمان اما، مدت ها از چشم ناظران بین المللی و البته کشورهای مسلمان به دور ماند. تنها جمهوری اسلامی ایران به حمایت های نظامی، اقتصادی و تبلیغاتی از مردم بوسنی و هرزگوین روی آورد و تلاش کرد با ارسال کمک های انسان دوستانه به یاری مظلوم ترین و تنهاترین مسلمانان جهان بشتابد و در این راه شهدایی همچون محمد حسين نواب، بهنام نيكنام و حاج رسول حيدري را نیز تقدیم کرد.

این روزها که روسیه به بهانه حمایت از روس تبارهای اوکراینی، بخشی ار خاک اوکراین را اشغال کرده و رو در روی آمریکا و ناتو ایستاده است در آفریقای مرکزی، بار دیگر مسلمانان در حال قتل عام شدن هستند. خشونت‌های جمهوری آفریقای‌مرکزی از دسامبر 2012 و به دنبال برکناری «فرانسوا بوزیزه» رئیس‌جمهور مسیحی این کشور و جایگزینی او با «میشل جوتودیا» توسط شبه نظامیان اسلامگرا آغاز شد. شبه نظامیان سلکا (وابسته به القاعده) و شبه‌نظامیان آنتی بالاکا (مسیحیان تندرو)  با یکدیگر درگیر شدند که در نتیجه آن هزاران نفر که اکثرشان مسلمان هستند، تاکنون قربانی شده‌اند. شورای امنیت سازمان ملل در پنجم ماه دسامبر 2013 (14 آذر 1392) به نظامیان فرانسوی اجازه داد برای مهار خشونت‌ها وارد جمهوری آفریقای مرکزی شوند اما ورود 1600 نظامی فرانسوی نه تنها از خشونت‌ها کم نکرد بلکه بر دامنه آن افزود. در این بین نظامیان فرانسوی به خلع سلاح یکجانبه مسلمانان پرداختند و همین مسئله موجب حملات گروه تروریستی آنتی بالاکاها  به منازل، مساجد، مغازه‌ها و اموال مسلمانان شد. اگرچه «میشل جوتودیا» در تاریخ 20 دی 92 استعفای خود را اعلام کرد و به جای وی «آلکساندر‌فردیناندگویندت» مسیحی بر مسند قدرت تکیه داد ولی خشونت‌ها همچنان به شدت علیه مسلمانان ادامه دارد. این موضوع به خوبی نشان می‌دهد که هدف پیکارجویان مسیحی نسل‌کشی مسلمانان است وگرنه قدرت دوباره به مسیحیان بازگشته و آن‌ها دیگر بهانه‌ای نباید داشته باشند.

متاسفانه نسل کشی مسلمانان در آفریقای مرکزی بار دیگر همچون قضیه بوسنی و هرزگوین با بی تفاوتی کشورهای مسلمان روبرو شده است.  سازمان کنفرانس اسلامی تقریبا در این رابطه هیچ کاری انجام نداده است و تنها نظاره گر قتل عام و آوارگی مسلمانان آفریقای مرکزی که در این کشور در اقلیت هستند، بوده است. صد البته از کشورهایی مثل عربستان، قطر و ترکیه که خود آتش بیار معرکه ی سوریه بوده اند و به خاکستر فتنه ی شام دمیده اند، انتظار نمی رود به فکر مسلمانان مظلوم آفریقای مرکزی باشند. "حمایت از مظلومان عالم" مدالی نیست که هر کشوری لیاقت دریافتش را داشته باشد. تنها کشوری می تواند ظرفیت حضور در این عرصه را داشته باشد که سیاست خارجیش را بر پایه ی حمایت از محرومان و پابرهنگان جهان، بنا نهاده باشد. از دستگاه دیپلماسی دولت انتظار می رود فارغ از پیچ و خم های خیابان های ژنو و وین، توجه جدی و موثر به این نقش نظام جمهوری اسلامی هم داشته باشد. سکوت و سکون در مقابل قتل عام مسلمانان در هر نقطه ای که باشند، برازنده ی سیاست خارجی ما نیست و نخواهد بود. انتظار می رود رییس جمهور محترم، با رایزنی های سطح بالا، علاوه بر فعال کردن ظرفیت سازمان کنفرانس اسلامی، با دیگر سران کشورهای موثر از جمله فرانسه در این رابطه به گفتگو بنشیند.  همچنین وزیر محترم خارجه نیز، علاوه بر درخواست  از نهادهای مهم بین المللی با سفر به کشورهای همسایه آفریقای مرکزی، تمام تلاش خود را برای کاهش بحران به کار ببندد. از سوی دیگر ارسال کمک های انسان دوستانه برای مسلمانان آواره این کشور، می بایست هرچه زودتر در دستور کار نهادهای خیریه ای همچون کمیته ی امداد و هلال احمر قرار گیرد تا آوارگانی که به جرم مسلمان بودن خانه و خانواده خود را از دست داده اند، نیازمند کمک های قطره چکانی جامعه جهانی و به ویژه فرانسویان مسیحی نباشند.

واقعیت آن است که مسلمانان از میانمار تا فلسطین و از سوریه تا آفریقای مرکزی، آماج نسل کشی، قتل عام، آوارگی و شکنجه هستند و در بین کشورهای اسلامی به جز جمهوری اسلامی ایران هیچ کشوری مبنای ایدئولوژیک و ظرفیت لجستیکی لازم برای یاری رساندن به آنان را ندارد. وظیفه ایران انقلابی، به عنوان پناهگاه مستضعفان عالم، گاهی خارج از چارچوب های دیپلماتیک موجود تعریف می شود. وقتی رهبر این نظام به جای دیپلمات بودن، به انقلابی بودن افتخار می کند پس این درخواست گزافی نیست که از دولتمردان و به ویژه دیپلمات هایمان بخواهیم آنجا که جان انسان ها در خطر است انقلابی رفتار کنند.

 

 

دیوار برلین از دمشق تا کیف

سال ها از روزگار تقسیم بزرگترین بازنده جنگ جهانی دوم به دو کشور شرقی و غربی می گذرد. سال هایی که در آن، جهان  همچون برلین به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم شده بود و هر چیزی، از اقتصاد و فرهنگ تا سیاست و سبک زندگی فردی در این گزاره ی شرقی-غربی بازتعریف می شد. سال هایی که مسکو-واشنگتن دو پایتخت جهان و بقیه شهرها، از پکن و لندن تا پراگ و پاریس تنها حومه ی این دو شهر بودند. سال هایی که "پیمان ورشو" در مقابل "پیمان ناتو" صف کشیده بود و اگر یک طرف با پشتیبانی تسلیحاتی و اطلاعاتیش، طرف مقابل را در باتلاق ویتنام فرو می برد، حتما باید انتظار ضدحمله ای به نام "باتلاق افغانستان" را نیز می کشید. دوران جنگ سرد اما عاقبت مطابق با پیش بینی معمار تنها انقلاب نه شرقی و نه غربی قرن بیستم با به موزه رفتن کمونیسم به پایان رسید تا شوروی گورباچف هم مثل دیوار برلین، تکه تکه شود و پرده آهنین "رفیق"ها فرو بیفتد. عصر تازه ای آغاز شده بود. عصری که در آن روسیه ی یلتسین، بی رمق تر از آن بود که در مقابل دومینوی تحولات سیاسی جهان بایستد. کشورهای تازه استقلال یافته بلوک شرق همچون گدایان خیابانی، پشت دروازه غرب زانو زده بودند تا بلکه اجازه ی ورود به دنیای رنگارنگ لیبرالیسم را پیدا کنند و اگرچه هنوز تمام کت و شلوارشان بوی کمونیسم می داد اما می خواستند حداقل دلشان را به زدن یک کراوات آمریکایی خوش کنند.

در همان روزهایی که ایالات متحده، اروپای شرقی را با تراکتور سبک زندگی آمریکاییش شخم می زد و در مستعمرات شوروی سابق، شعبه های "مک دونالد" را افتتاح می کرد، تنها یک کشور سوار بر کشتی ایدئولوژی الهیش از گردابی چنین هایل در امان بود. ایدئولوژی ای که بلافاصله بعد از فروپاشی کمونیسم به تنها ایدئولوژی متخاصم با لیبرالیسم تبدیل شد که اتفاقا نه تنها تکه تکه شدن همسایه شمالیش اثری در انقلابش نداشت بلکه صدق گفتار رهبرش را در منقضی شدن تفکر سیاست منهای دین ثابت کرد.

جنگ سرد به پایان رسیده بود اما جنگ هنوز برای بزرگترین حکومت دیکتاتور تاریخ، آمریکا، تمام نشده بود. وجود ایران اسلامی یعنی به چالش کشیدن مبنایی ترین تفکرات لیبرالیسم در مهمترین منطقه فرهنگی و اقتصادی جهان. "ایران خامنه ای" به مهمترین هدف استراتژیست های نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ایالات متحده تبدیل شد تا تمام ابزارهای لازم برای فتح این آخرین سنگر باقیمانده به کار گرفته شود. پنج جنگ بزرگ بیست و چند سال اخیر در منطقه، تلاش برای ایجاد انقلاب رنگی، محاصره اقتصادی، ناتوی فرهنگی، جاسوسی و خرابکاری صنعتی، تحریک قومیتی و مذهبی و هزار و یک روش دیگر استفاده شد تا ذهن و زمین ایرانیان مسلمان اشغال شود. این جنگ البته این روزها هم ادامه دارد و صد البته مهمترین صحنه بروزش، حلقه میانی محور مقاومت یعنی سوریه است. در فتنه ی شام، نبرد، نبرد بین شیعه و شیطان است. شیطان با همه نقاب هایش از وهابیت تا صهیونیسم و از اسلام آمریکایی تا لیبرالیسم به میدان آمده است تا نفس انقلاب اسلامی را به شماره بیاندازد. وه که چه خیال خامی!

در این میان اما روسیه پوتین، برخلاف گذشته که شاهد خاموش و منفعل دو جنگ افغانستان و عراق بود، در جنگ سوریه بیکار ننشست و پنجه در پنجه ایالات متحده انداخت تا ثابت کند بار دیگر به رینگ برگشته است. مثلث نوظهور ایران - روسیه - سوریه در گام اول سایه حمله خارجی را از سر دمشق کنار زد و در گام دوم با ورود مشاوران عالی رتبه ایرانی و سربازان دلیر حزب الله به معادله، کفه موازنه جنگ داخلی را به سمت بشار اسد سنگین کرد و این آغاز عصر جدیدی بود. گلی که از زمین دمشق وارد دروازه واشنگتن شد بازی را یک بر صفر به نفع روسیه کرد پس طبیعی بود آمریکا هر چه در توان داشت به کار ببندد تا از "کیف" بازی را به مساوی بکشاند! آنچه در میدان استقلال کیف گذشت به تلافی تحولات دمشق بود. یانوکوویچ به انتقام برجای ماندن بشار اسد، به زیر کشیده شد تا اوکراین به جای سوریه فتح شود. آمریکا که از پس ایران و حزب الله در سوریه برنیامده بود بازی را به جایی برد که از این دو مزاحم قدرتمند خبری نبود تا حیثیت روسیه را به چالش بکشد.

این روزها اوکراین مثل آلمان پس از جنگ جهانی دوم به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم شده است و هر روز خبر تازه ای از این آلمان قرن بیست و یکم به گوش می رسد. سیر تحولات به سمتی می رود که به نظر نمی آید هیچ کدام از طرفین، قصد کوتاه آمدن از مواضع "شبه جنگ سرد"شان را داشته باشند و بعید نیست مشابه چنین درگیری هایی در دیگر کشورها مانند چیزی که در ونزوئلا شاهدش هستیم اتفاق بیفتد. تغییر نقشه استراتژیک جهان فرصت ها و تهدیدهایی را برای ما به همراه می آورد که به هیچ قیمتی نباید از رصدشان غافل باشیم. جهان به سرعت در حال تغییر است. آنچه ثابت و مستحکم است ایدئولوژی نظام اسلامی ماست. نظامی که رهبری انقلابی دارد به نام سید علی حسینی خامنه ای!