ستاد، مغازه ی فروش شارژ ایرانسل یکی ار بچه ها بود. چند روزی در اختیار ما قرارش داده بود تا برای احمدی نژاد تبلیغ کنیم. در و دیوار مغازه پر بود از عکس های احمدی نژاد. بیرون از ستاد چند نفری از بچه ها که بعد از نماز مستقیم از مسجد آمده بودند آنجا، داشتند برگه های تبلیغاتی را پخش می کردند بین مردم. ساعت از نه و نیم گذشته بود و من داشتم توی مغازه، پشت پیشخوان، توی پلاستیک های کوچک دو سه تا شکلات می گذاشتم و درش را هم یک منگنه می زدم تا برسد دست بچه های بیرون و پخش بشود بین خلق الله که صدای جیغ و هلهله و دست زدن وادارم کرد سرم را بلند کنم و از شیشه ی بزرگ مغازه که حالا تنها قسمتیش از بین پوسترهای احمدی نژاد پیدا بود بیرون را نگاه کنم. یک وانت آبی پر از دختر و پسرهای جوان که همگی شال و دستبند سبز داشتند جلوی ستاد ما ایستاده بود و سرنشینانش داشتند می زدند و می رقصیدند. بچه های ما هم بیچاره ها مانده بودند هاج و واج. سرم را انداختم پایین و دو سه تا شکلات را انداختم توی یک پلاستیک کوچک و با بیشترین زوری که داشتم درش را منگنه کردم.

قصه ی آن شب و  البته این چهار سال هم با کلی ماجراهای ریز و درشت گذشت.  فقط ای کاش می شد کسی به این دوست سابق ما برساند بهار نه با دستبند سبز دخترکان پشت آن ماشین نسبتی داشت نه با زنده باد گفتن های کسی که دوران اسلام گرایی را رو به افول می داند.

 آری کاش می شد کسی به ایشان برساند!