داستان چهارم: گورهای شیشه ای
موهای حمید آشفته و در هم بود، قدمهایش نامطمئن و پر تردید. از پله های آهنی که بالا می رفت باورش نمی شد تا اینجا آمده باشد. پیرمردِ پشت میز، دو سه تا دستگاه زهواردر رفته جلویش گذاشته بود و عینک کلفتی هم که قاب قهوای پلاستیکی داشت، به چشم زده بود.نسیمی که از پنجره ها ی نیمه باز داخل می آمد، اول پرده های آبی و بعد موهای سفید پیر مرد را تکان می داد. با یک تیغ زنگ زده و یک چسب نواری داشت صد تومانی پاره ای را بخیه می زد.حمید روی یکی از صندلی های سیاه کنار در نشست.نگاهی به کابین های روبرویش انداخت. توی کابین اول دختر جوانی ایستاده بود. مانتوی نارنجی رنگ کوتاهی پوشیده بود و عینکی که در دستش گرفته بود را مدام می چرخاند. کفش پاشنه بلند سیاهی به پا داشت پاچه های شلوراش را یک وجب بالا زده بود.
پیرمرد همچنان با صد تومانی پاره ور می رفت. دست های حمید یخ کرده بود، چیزی انگار روی سینه اش سنگینی می کرد. زنی که به زحمت بچه ی کوچکش را در بغل نگه داشته بود، توی کابین دوم ایستاده بود، آنقدر محکم گوشی تلفن را چسبیده بود که انگشتهایش سفید شده بودند. مانتویی که پوشیده بود، کمی کهنه و رنگ و رو رفته بود. رد پای اشک را توی صورتش می شد دید. شاید تلفن زدن برای او هم مثل حمید کار سختی بود. پیر مرد، هم صحبت تازه ای پیدا کرده و کمی دست از سر صد تومانی برداشته بود. حمید عینک را از روی چشم هایش که سیاهی می رفت برداشت و آنها را مالید. دستش خیس شده بود. توی دلش دعا می کرد به این زودی ها کابینی خالی نشود. هنوز جرأت شماره گرفتن نداشت.
مردجوانی که پیراهن سیاهی پوشیده بود و با حرارت حرف می زد توی کابین سوم ایستاده بود. قد بلند و هیکلی عضلانی داشت اما انگار از عصبانیت و ناراحتی به سختی نفس می کشید، شاید خبر ناگواری را داشت می شنید. پیر مرد دوباره صد تومانی را برداشته بود و زیر چشمی کابین ها را می پایید. هر از چند گاهی نیز با هم صحبت عصا قورت داده اش اختلاط می کرد. چشم های حمید انگار چیزی نمی دید. سرش به شدت درد می کرد. از فکر آنچه روزهای گذشته اتفاق افتاده بود داشت دیوانه می شد. سرش را میان دست هایش گرفت تا شاید آرام شود. دستهایش بی اختیار می لرزید، قلبش تند می زد، نفسش به سختی بالا می آمد. مرد سیاه پوش فریاد می زد، بچه ی کوچک شروع کرده بود به گریه کردن، تیغ انگشت پیر مرد را برید، خون صد تو مانی را قرمز کرد، عینک از دست دختر افتاد. سرش داشت می ترکید.انگار همه چیز دور سرش می چرخید؛ پیرمرد، تیغ، عینک، صد تومانی، پرده های آبی...
...غلط کرده،مرده شور خودش و اون زن بد ترکیبش رو ببره، حداقل چله اش بگذره بعد ادعای ارث و میراث بکنه.
به خدا دیگه طاقت ندارم هر روز دعوا، هر روز کتک، یکی از همین روزها آتیشش می زنم و از دستش خلاص می شم.
آقا این حرف ها چیه می زنین، این جوونا کار می خوان، همین جوری که نمی شه.
نه عزیزم من با سهراب خیلی وقته به هم زدم.الان تنها کسی که توی رویاهای منه فقط تویی.
این حرف شما کاملاً متین،علی ای حال دولت یه کارایی داره انجام می ده.
مادر من، آخه کاشکی فقط بیکار بود،بدبختی ام اینه که معتاد هم هست،مرتیکه ی مفنگی.
آخه هیچ کس نیست، همه با دوست پسرهاشون میان پارتی، تو هم حتماً بیا.اون نوک مدادی رو هم با خودت بیار.
اَه ساکت شو بچه، چقدر گریه می کنی.
خب خیالی نیست برای اون هم یکی جور می کنم، شماره ی همراهشو بده.
می ترسم تقاضای طلاق کنم، بچه مو بهم ندن، آخه من که نمی تونم اینو بذارم به امون خدا.
جوون هم جوونای قدیم، آقا زمان ما این جوری نبود، الان پسرا هم زیر ابرو بر می دارن.
خب تقصیر من چیه؟ بابام مجبورم کرد مطمئن باش یه کار می کنم نامزدی مون بهم بخوره. فی الواقع حق با شماست، هر روز هم اوضاع بد تر می شه، من نمی فهمم این ریش و سبیل های عجیب و غریب دیگه چه صیغه ایه.
یادش رفته می خواست بذاردش خونه سالمندان، کی بود جلوشو گرفت؟
به هم نخورد هم خیالی نیست.تو خودت می دونی که تا ابد دل من با توئه.
دیروز اومدم خونه دیدم فرشو برده فروخته. ذلیل مرده الهی جز جیگر بگیری.
می گم ظرفیتت بالاست؟ نکنه مثل اون سهراب بی شعور تا دو سه تا زدی بالا بی جنبه بازی در بیاری.
آقا اصلاً جامعه خراب شده، دیگه هیچ کس برای هیچ کس مهم نیست.
اصلاً انحصار وراثت، بی انحصار وراثت من یه قرون به این سگ نفهم و اون زنش نمی دم.
ای بابا تو چقدر جوش می زنی. نامزدم یه ماه می ره سر کار یه ماه خونه س. اگر ازدواجمون به هم نخورد، اون یه ماهی که نیست، ما با هم هستیم دیگه.
یه چشمم شده اشک و یه چشمم شده خون، الهی خیر نبینی مرد که این طور منو بیچاره کردی.
ما که دیگه پامون لب گوره،اما باید بالاخره یه فکر کرد. اگه تا دیروز همه چی توی خیابونا بود،حالا تو رو خدا بیا برو یه نگاهی به این مدرسه های دخترونه بنداز،انگار آرایشگاه عروسه.
حرف شما کاملاً صحیح ولی آخه...
***
_آقا با شمام، نوبت شماست
حمید سرش را بلند کرد و دید یکی از کابین ها خالی شده است. به سختی بلند شد و در کابین را باز کرد. با دستی که عرق کرده بود گوشی را برداشت و شماره گرفت .چند لحظه ای که گذشت صدایی از آن سوی خط گفت:
_بله؟ بفرمایین؟
_سلام من حمید هستم، حمید مصطفوی.
دختری که پشت خط بود با دست پاچگی گفت:
_سلام آقا حمید!
_ببخشید مزاحمتون شدم چند وقتیه از زهرا خبر ندارم؛ هر چی هم که خونه شون زنگ می زنم کسی جواب نمی ده، چیزی شده؟
صدای پشت خط کمی مکث کرد، حمید ادامه داد:
_ سارا خانم صدای منو می شنوید
_بله، راستش...
و سارا دیگر چیزی نگفت تنها صدای هق هقی از پشت تلفن به گوش رسید
گوشی از دست حمید افتاد...
برگزيده ي نخستين جشنواره ي لبخند ايراني در بخش داستان نويسي (ارديبهشت 88)