از بس وقت حرف زدن از این شاخه به آن شاخه پریده ام تصمیم گرفته ام حرف هایم را توی این دفترچه ی خاطرات بنویسم. راستش را بخواهی هیچ وقت فکر نمی کردم این دفترچه به درد بخورد. همان وقت هم که مجید برای روز تولدم این دفترچه را خرید پیش خودم گفتم این برادر شاعر مسلک ما هم دلش خوش است، به جای این که برود چه می دانم پیراهنی، عطری، کفشی یا حداقل شاخه گلی بخرد رفته و این دفترچه ی خاطرات را برایم گرفته که مثلا چه خاکی توی سرم بریزم؟ حالا خنده دار است که توی همین دفترچه ی بی مصرف دارم برای خودم چرت و پرت می نویسم آن هم خطاب به تو یعنی ببخشید خطاب به شما. همین اول کار بگویم برای این چرت و پرت ها اسم هم انتخاب کرده ام اسمش را گذاشته ام نامه های یک طرفه. فلسفه ی این کلمه ی یک طرفه را هیچ کس نفهمد شما که خوب می فهمید این طور نیست؟ فعلا خداحافظ...
پی نوشت: این لفظ خداحافظ هم خطاب به شما عجب لفظ خنده داری است!

(روز چهل و یکم)
***

مامان دائم گریه می کند. موقع غذا درست کردن گریه می کند، موقع لباس شستن گریه می کند، توی خواب گریه می کند...گریه می کند...گریه می کند... .بابا بیشتر وقت ها ساکت است. امروز دیدم نشسته است جلوی تلویزیون خاموش و همین جور زل زده است به صفحه ی سیاهی که آن اعماقش عکس محو بابا را انعکاس می دهد. بعضی وقت ها هم به بهانه ی سیگار کشیدن می رود توی حیاط و جوری که مامان نبیندش گریه می کند. وقتی هم که با چشم های قرمز می آید توی خانه، ما چیزی بروز نمی دهیم. راستی دیشب تولد آیدا بود هر سال به بهانه ی تولدش توی خانه شان کلی بزن و بکوب داشتیم. نمی دانم امسال به خاطر شرایط ویژه ی من تولدش را به هم زده یا نه؟
پی نوشت: مجید حتماً از اینکه امسال نمی توانم بروم تولد آیدا کلی خوشحال می شود. یادش به خیر با اینکه 4 سال از من کوچکتر بود ولی زود غیرتی می شد. می گفت معلوم نیست این جشن تولدی که تو می روی کی به کی است؟

(روز چهل و هشتم)
***

پنج شنبه ها برنامه ی مامان یک جور است. ناهار را که درست می کند می رود یک زیر انداز، یک شیشه گلاب و یک جعبه دستمال کاغذی بر می دارد و می گذارد توی یک کیسه ی پلاستیکی. بعد لباس هایش را می پوشد و منتظر می ماند تا ساعت 3 که بابا می آید خانه. بعد دو تایی می روند قبرستان. بابا آنجا هم معمولاً ساکت است فقط گاهی وقت ها قرآن می خواند. لابد کلی خوشحال شده ای که با این کارت بابا را قرآن خوان هم کرده ای! مامان اما توی آن دو سه ساعتی که آنجا هستند بیشتر گریه می کند، گاهی وقت ها هم با خودش حرف می زند، بعضی وقت ها هم با من یا بابا حرف می زند.نگرانشان هستم، کمکشان کن. امروز که توی قبرستان بودیم آقای محسنی را دیدم که دورتر ایستاده است و دارد فاتحه می خواند فکر کنم خجالت می کشید جلوتر بیاید و خودش را معرفی کند آخر چند روز قبل از آن روز لعنتی به مامان گفته بودم که توی اداره از من خواستگاری کرده است.به هر حال جالب بود، از دور ایستاده بود و داشت با حالتی عاشقانه و البته غمگین مرا نگاه می کرد.

(روز شصت و نهم)
***

دیروز قاتل ها را گرفتند. یکی شان همانجا توی درگیری کشته شده اما دوتای دیگر را گرفته اند. بابا و مامان خوشحالند من هم همینطور. خبرش را از رادیو و تلویزیون پخش کردند.

(روز هفتاد و ششم)
***

الان یک ساعت است که دارم سعی می کنم چیزی بنویسم اما نمی شود تا جمله ای به ذهنم خطور می کند، قلم را به کاغذ نزدیک می کنم اما درست مثل شعله ی کبریتی که توی باد خاموش می شود جمله هم ناگهان نیست می شود. بعضی وقت ها فکر می کنم تو که خودت...یعنی شما که خودت از همه چیز خبر دارید. دیگر چه نیازی هست به این جملات گیج و لال من. اصلا نمی دانم اینها را که می نویسم می خوانی یا نه. راستش را بخواهی خیلی دوست دوست دارم بخوانی شان. ناسلامتی دارم برای شما می نویسم این چیزها را خدا جان.

(روز هشتاد و پنجم)
***

امروز چیزی فهمیدم که خیلی ناراحتم کرد. بابا دیگر از خیابان نادری رد نمی شود. خیابان نادری را که می دانی کجاست همین خیابان اصلی شهر را می گویم. اسمش را عوض کرده اند اما مردم هنوز می گویند خیابان نادری...کجا بودم؟...آها! یادم آمد داشتم می گفتم بابا دیگر از خیابان نادری رد نمی شود. هرروز برای اینکه برود سر کار کلی مسیرش را دور می کند تا از این خیابان رد نشود. حق هم دارد اگر من هم بچه ام را توی همین خیابان پر پر می دیدم حتماً...

(روز نود و سوم)
***

مثل اینکه بزودی جلسه ی دادگاه بمب گذار ها برگزار می شود خدا کند زودتر اعدامشان کنند بلکه دل مامان آرام بگیرد.

(روز نود و ششم)
***

تا حالا از مجید چیزی برایت ننوشته ام. اینقدر حواسم به غم و غصه های بابا و مامان بود که فرصت نشد. آن روز لعنتی با هم رفته بودیم بیرون تا برایش کتاب کنکور بخریم. زیاد از کتابفروشی دور نشده بودیم که یادش افتاد کیفش را آن تو جا گذاشته است. وقتی به من گفت که باید برگردیم جوری نگاهش کردم که بلافاصله پیشنهادش را پس گرفت و گفت خودش سریع می رود و برمی گردد. ده ثانیه از رفتنش طول نکشیده بود که یک مرتبه انگار آسمان منفجر شد.

(روز صدم)
***

.
.
.
.
.
.
.
.
.

***

از بس وقت حرف زدن از این شاخه به آن شاخه می پرم تصمیم گرفته ام حرف هایم را توی این دفترچه ی خاطرات بنویسم. راستش را بخواهی هیچ وقت فکر نمی کردم این دفترچه به درد بخورد همان وقت هم که برای روز تولد سارا خریدمش پیش خودم گفتم این آبجی ما که حوصله ی این جور نوشتن ها را ندارد ولی راستش را بخواهی آن موقع پول درست وحسابی نداشتم که چیز بهتری بخرم.
دفترچه اگر خاکی است ببخشید. حسابی تکاندمش اما هنوز خاک آلود است. روز چهلم وقتی همه از قبرستان رفتند، دفترچه را پای درخت بالا ی قبر سارا خاک کردم. گفتم شاید بخواهد توی آن دنیا برای خودش خاطره نویسی کند. اما راستش دیگر دلم طاقت نیاورد، پیش خودم گفتم حالا که می خواهم خطاب به شما نامه بنویسم چه بهتر که توی دفترچه ی سارا باشد. فقط نمی فهمم انگار چند صفحه ی اول دفترچه ورق خورده است. تا آنجا که یادم می آید سارا به دفترچه دست نزده بود. به هر حال عجیب است انگار کسی توی دفترچه چیزی نوشته و بعد با بهترین پاک کن دنیا پاکش کرده است.

(بنده ات مجید، روز صد و یکم)

------------------------------------------------------------------------------------
* : به یاد قربانیان بمب گذاری های اهواز