داستان دهم: احمیت مهبت
- مرتضوی !
- حاضر
- مسعودی !
- بله آقا
- میرزایی!... میرزایی!... میر...
- غایبه آقا !
- چرا؟
- آخه آقا، مادرش می خواد بزاد.
- می خواد بزاد یعنی چی نصیری؟ باید بگی می خواد بچه به دنیا بیاره. تازه از اینها گذشته مادرش می خواد بزا... یعنی منظورم اینه می خواد بچه به دنیا بیاره میرزایی که خودش نمی خواد بچه...
- بزاد
- ساکت. نخندین... نصیری! پاشو برو گوشه ی کلاس وایستا.
- نادری!
- حاضر
- نصیر...
- ما حاضریم آقا
- می دونم. ساکت باش
- وحیدی !
- بله آقا
- یزدان پناه !
- حاضر آقا
- خب، بچه ها این زنگ چی داریم؟ انشاء یا فارسی؟
- آقا این زنگ انشاء داریم.
- اسم تو بچه هاست؟
- نه آقا اسم ما کاوه است. کاوه نصیری بچه ها تو محل به ما می گن کا. ولی ما خودمون بیشتر...
- ساااااکت! از الان تا آخر کلاس حق نداری حرف بزنی، فهمیدی؟... با تو هم فهمیدی؟
- اوهوم
- خب جلیلی تو بلند شو بگو موضوع انشاء چیه؟
- آآآقا مو مو مو موضوع انشاء این بود کـ کـ کـ که درباره ی محبت و دو دو دوستی بین انسانها بـ بـ بـ بنویسیم
- خوبه، خیلی خوبه. نصیری برو انشات رو بیار، برامون بخون.
- ما آقا؟
- بله شما. می خوام ببینم انشا نوشتن ات هم مثل بلبل زبونیته یا نه؟
- چشم آقا
- بچه ها خوب به انشای نصیری گوش بدین تا بعدش در موردش نظر بدین.
- بخونیم آقا؟
- بخون
- بسمه ای تعالا
موضوع انشا:
- صبر کن ببینم باسمه تعالی چیه مگه داری نامه ی اداری می نویسی؟
- خب آقا مجری های اخبار همیشه نوشته هاشون رو اینجوری شروع می کنن.
- اولا اونا نوشته نیستند بهشون می گن اطلاعیه. ثانیا مگه تو گوینده ی اخباری؟
- نه آقا ولی می خوام بشم.
- خیلی خب. خیلی خب. انشاتو با«به نام خدا» شروع کن... بخون.
- به نام خدا
موضوع انشا: مهبت و دوستی بین انسان ها
در این لحظات که زمان ثانیه هایش را به جدایی من و تو گمارده و آغوش سرد وخسته ام از وجود محبت بی دریغ تو خالیست و در این فراق لبخند های سرخ تو، من در تپش...
- بسه، بسه ، این چرت و پرت ها چیه داری می گی بی شعور؟
- آقا می خواستیم انشامون رو با چند تا جمله ی شاعرانه شروع کنیم که قشنگ بشه. به خدا اینها رو خودمون ننوشتیم به خواهرمون گفتیم چند جمله در مورد محبت و دوستی بین انسان ها بنویسه. به خدا تقصیر ما نبود.
- خیلی خب حالا نمی خواد بغض کنی بقیه ی انشاتو بخون از اونجایی بخون که خودت نوشتی.
- چشم آقا:
به نام خدا
موضوع انشاء: مهبت و دوستی بین انسانها
مهبت و دوستی چیز بسیار مفیدی می باشد. ما مقدار زیادی مهبت در اتراف خود می بینیم. مثلا چند وقت پیش که خواهر بزرگم سیما بچه اش را زایید شوهرش بچه را به او داد و او بچه را بوسید که این یعنی مهبت. چون مادر من موقعی که من را زایید مرد نتوانست بین خودش و من مهبت داشته باشد. چند وقت پیش که با پدرم بر سر خاکش رفتیم پدرم گریه کرد. این یعنی بین او و مادرم مهبت و دوستی هست. پدرم یک ماشین دارد که با آن مسافر کشی می کند و آن را خیلی دوست دارد ما همیشه با ماشین پدرم که یک پیکان غرازه است بر سر خاک مادرم می رویم. هر وقت از قبرستان به خانه بر می گردیم پدرم بی خودی عسبانی می باشد بعد او الکی الکی به درسهایم گیر می دهد.
مهبت و دوستی باعث می شود ما همدیگر را بیشتر دوست داشته باشیم و ازهم الکی الکی عسبانی نشوید. خواهر دیگرم شیما که اول دبیرستان است به مهبت احمیت زیادی می دهد او داخل در کمدش را پر از عکس های قلب و عروس و داماد کرده است او یک دفتر هم دارد که درش همیشه قفل می باشد فقت بعضی وقت ها تویش یک چیزهایی می نویسد. او هیچ وقت نمی گذارد من نوشته های آن دفترچه را بخوانم می گوید خسوسی است پس بنابر این بعضی مهبت ها خسوسی هستند. برادر من در سربازی می باشد و من نمی فهمم بین او و دیگر انسانها مهبت و دوستی وجود دارد یا ندارد. اما پدرم چند وقت پیش به خواهر بزرگم گفت باید برایش زن بگیریم. پدرم دوست دارد دختر عمویم زن او شود اما او نمی خواهد که او زنش شود. او می گوید مهبت که زوری نیست اما پدرم این حرف ها سرش نمی شود. من دوست دارم به همه مهبت کنم حتی به پدرم. دوست دارم ماشینش را برایش بشورم. دوست دارم وقتی زن گرفتم به او مهبت کنم و به بچه هایم مخصوصا به کوچترین آنها مهبت کنم. من به همکلاسی هایم هم مهبت می کنم من به معلم هایم هم مهبت می کنم . اگر مهبت و دوستی بین انسان ها زیاد بشود همه چیز خیلی بهتر می شود. هتی ممکن است درس من هم بهتر بشود و اگر این تور بشود فکر کنم بین من و مادرم مهبت و دوستی پیدا بشود.
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من تاقت دوری ندارد
این بود انشای من
بشینیم آقا؟
- چی ؟... آها آره بشین.
- نصیری؟
- بله آقا
- به بابات بگو بیاد مدرسه کارش دارم.
- آقا تو رو خدا. من که کاری نکردم.
- نترس. بهش بگو بیاد. باشه؟
- باشه... نمره مون چند شد آقا؟
- شونزده... اسماعیلی بلند شو بیا انشات رو بخون.
- چشم آقا
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
زندگی انسانها در کنار هم بدون محبت و دوستی هیچ وقت ممکن ... .
برگزيده ي نخستين جشنواره ي لبخند ايراني در بخش داستان نويسي (ارديبهشت 88)