داستانک پنجم: خودکشی
تصمیمش را گرفته بود. تصادف با ماشین بهترین راه خودکشی بود. اینجوری ننگ خودکشی دختر دامن پدر و مادر را نمی گرفت. چشم هایش را بست و تصمیم گرفت تا هفت بشمارد و بعد یک مرتبه بپرد وسط خیابان.
ـ یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش ... هف...
ـ خانم ببخشید میشه منو از خیابون رد کنید٫ مدرسه ام داره دیر میشه
نگاهی به دختر کوچولو انداخت و گفت:
ـ چی کار کنم ؟
ـ از خیابون ردم کنید ... لطفا
دختر کوچولو را از خیابان رد کرد.
ـ خداحافظ خانوم
ـ خداحافظ ... راستی اسمت چیه خانوم کوچولو ؟
ـ اسمم فرشته است خانوم٫ فرشته ایزدی
دختر کوچولو که رفت چشمهایش رابست. اما قبل از اینکه دوباره شمردن را شروع کند چشمهایش را باز کرد نوبت دکترش داشت دیر می شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 14:50 توسط حامد ملحانی
|
برگزيده ي نخستين جشنواره ي لبخند ايراني در بخش داستان نويسي (ارديبهشت 88)