خرده روایت های عاشقی 1
خانم میانسالی نشسته بود کنار در ورودی رواق و با صدای بلند گریه می کرد. خادم ها مانده بودند چه کنند. گریه اش از ته دل بود و دل هر کسی که ایستاده بود آنجا را می لرزاند. دیر رسیده بود. رواق امام خمینی پر شده بود. درها را بسته بودند و سخنرانی آقا هم شروع شده بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:11 توسط حامد ملحانی
|
برگزيده ي نخستين جشنواره ي لبخند ايراني در بخش داستان نويسي (ارديبهشت 88)