سلام آرمیتای عزیز

امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و پدر نیست. هنوز تا مردادماه و سالگرد آن واقعه ی تلخ دو سه ماهی مانده است ولی این روزها که نزدیک سیزده رجب است و از در و دیوار تبریک روز پدر می ریزد من نگران دل مهربانت هستم. می ترسم نکند دلت بگیرد و بغض یتیمی گلویت را فشار دهد. می ترسم نکند دلت دوباره برای بابا تنگ شود و غصه بخوری. می ترسم نکند از آن چشم های قشنگ قطره اشکی بر این دامن بی آبروی دنیا بریزد. می ترسم...

امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و باید برای تبریک بروی سر مزار پدر. لابد برایش مثل هر سال یک نقاشی قشنگ کشیده ای و از همین الان مدام دل دل می کنی که کی می شود بروی نشانش بدهی. فقط حیف که امسال خبری از دست پر مهرش نیست که موهایت را نوازش کند.

امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و تو اگرچه پدرت را کنارت نمی بینی اما هر بار که بغض راه گلویت را بست می توانی بروی عکس "بابا سید علی"، همان که برایش پری دریایی کشیدی را ببینی و ذوق کنی و آن را نشان بقیه بدهی و بعد هم با همان لحن شیرین کودکانه ات بگویی: "کی گفته من بابا ندارم؟!"

امسال اگر روز پدر شد و دلت شکست، زیر لب یک "مرگ بر اسراییل" همان جا که "جزیره ی آدم بدهاست" بگو. قول می دهم خدا به خاطر همین یک شعار تو هم که شده بدجوری حالشان را می گیرد.