ساعت 8:15 صبح است که با یک sms از خواب بلند می شوم:" سخنرانی آقا ساعت 9 صبح٬ شوش" می نشینم شرایط را می سنجم: فاصله ی اهواز تا شوش حدود 100کیلومتر است٬ من هم وسیله ای برای رفتن ندارم٬ از طرف دیگر امروز کلی کار اداری دارم که باید انجام بدهم٬ تازه 10 روز پیش هم مشهد مقدس خدمت آقا رسیده ام. نتیجه ی منطقی اش می شود اینکه بنشینم صبحانه بخورم و بعد بروم دنبال کارهایم و صحبت های آقا را هم بعدا از تلویزیون ببینم.

ساعت 9:10 صبح است. لباس پوشیده ام و آماده ام بروم اداره دنبال کارهای امروزم که یادم می آید معمولا صحبت های حضرت آقا  ۳٬۲ ساعت بعد از اعلام تجمع مردم شروع می شود تا در این فاصله کارهای بازرسی جمعیت مشتاق تمام شود یعنی با این حساب سخنرانی ایشان باید ساعت 11 باشد. دودل می نشینم روی تخت. اگر همین الان بروم شاید به سخنرانی آقا برسم با تسبیحی که توی دستم هست برای رفتن استخاره می کنم٬ خوب می آید.

با حاج قاسم تماس می گیرم سخنرانی منطقه عملیاتی فتح المبین است. حاج قاسم دارد توی مسیر می رود سمت شوش. می گوید:" حامد معطل نکن بیا سر جاده ی اهواز –شوش٬ ماشین بگیر و بیا" با علی تماس می گیرم او هم توی مسیر است. با حاجی تماس می گیرم جواب نمی دهد. مثل اینکه چاره ای نیست. ساعت 9:30 خودم را می رسانم سه راهی خرمشهر٬ اول جاده ی اهواز-شوش.

یک پراید جلوی پایم می ایستد٬ سوار می شوم. به ساعتم نگاه می کنم 9:40 است. خانه که بودم مردد بودم موبایل را با خودم بیاورم یا نه٬ اما بالاخره آوردم گفتم شاید لازم بشود. گر چه این همراه همیشه موقع دیدار امام دردسر درست می کند.

60، 70 کیلومتر مانده است به شوش. دل توی دلم نیست. با علی تماس می گیرم می گوید هنوز سخنرانی شروع نشده است. 100 تا صلوات نذر حضرت زهرا می کنم قبل از شروع سخنرانی برسم.

راننده عینک آفتابیش را به چشم زده و دارد با سرعت 120 تا می رود. این اولین بار است که اصلا از این سرعت زیاد شاکی نیستم. از راننده می پرسم به نظرت چند دقیقه ی دیگر به فتح المبین می رسیم. از توی آینه به من که صندلی عقب نشسته ام نگاهی می کند و می گوید:" قراره امام بیاد؟" از شنیدن کلمه ی امام جا می خورم. با کمی مکث می گویم بله. می گوید:" نترس می رسی" و من به این فکر می کنم که یک راننده ی معمولی مسیر اهواز-شوش می تواند از خیلی از خواص با بصیرت و بی بصیرت جلوتر باشد.

به منطقه فتح المبین نزدیک شده ایم. راه را از جایی بسته اند. راننده می گوید:" از اینجا به بعد را باید پیاده بروی" با راننده کرایه را حساب می کنم و پیاده می شوم. کاروان های راهیان نور از همه جا خودشان را به اینجا رسانده اند. میان سیل جمعیت شروع می کنم به پیاده روی. ساعت تقریبا 11 است.

بین راه چند نفری با لباس بسیجی و سپاهی بلند گو به دست ایستاده اند و مدام می گویند:" آوردن موبایل، کیف، دوربین و... ممنوع است٬ وسایل خود را در ماشین هایتان بگذارید" به یکیشان نزدیک می شوم و می پرسم مگر موبایل را تحویل نمی گیرید. جواب می دهد" نه٬ برو تو اتوبوست بگذار". می گویم من تک و تنها از اهواز آمده ام اتوبوس ندارم. می گوید:" حالا برو جلو احتمالا جا پر شده است اصلا نمی توانی تو  بروی"

راه خیلی طولانی است. فکر کنم 2 کیلو متری بشود. به اولین گیت که می رسم می بینم برادران سپاه دارند سفت و سخت بازرسی می کنند. مثل همیشه هم یکی از اشیاء ممنوعه موبایل است. بر می گردم و بیست سی متر آن طرف تر گروهی را می بینم که توی سایه ی اتوبوسی نشسته اند٬ چفیه ای هم جلویشان پهن است و کلی گوشی موبایل رویش گذاشته اند. می روم سمتشان و می گویم آقا می شود موبایل من را هم نگهدارید. یکیشان با لهجه ای که فکر کنم مال طرف های بیرجند باشد می گوید :"نه شرمنده این موبایل ها مال بچه های خودمان است٬ مال دیگران را قبول نمی کنیم" می روم سمت چادر هلال احمر درخواستم را تکرار می کنم. این یکی هم دست رد به سینه ام می زند و می گوید مسئولیت قبول نمی کند. اما یک راهنمایی می کند:" برو این اطراف موبایلت را جایی خاک کن" موبایل را خاموش می کنم٬ چادر هلال احمر را دور می زنم و می روم پشت تپه ای. از کنار تپه یک پلاستیک خالی پیدا می کنم. موبایل را می پیچم تویش و بعد آن را زیر چند تا قلوه سنگ قایم می کنم. یک ظرف یک بار مصرف غذا را هم که گوشه ای افتاده می گذارم روی سنگ ها. وقتی می خواهی بروی پیش مولایت باید بقیه ارتباط ها را خاک کنی.

از گیت اول به راحتی رد می شوم اما گیت دوم شلوغ است. علی را بین جمعیت می بینم و البته چند نفری دیگر از بچه های اهوازی را هم همین طور. توی آن شلوغی با هم روبوسی می کنیم. چند نفری بیشتر جلوی رویمان نیستند که صدای هلی کوپتر می آید. مجری مراسم دارد توی بلند گو می گوید "صلی علی محمد خامنه ای خوش آمد" جمعیت پشت گیت فشار می آورند. با زحمت از گیت دوم هم رد می شوم. دیگر از هلی کوپترها صدایی نمی آید.

 ساعت از 11:30 گذشته است و تابش آفتاب اذیت می کند. بین حسینه ی شهدای فتح المبین و یادمان جایگاهی برای سخنرانی حضرت آقا درست کرده اند. فاصله ام با جایگاه خیلی زیاد نیست. حداقل از مشهد که کمتر است. چفیه را می اندازم روی سرم تا از تابش آفتاب در امان باشم. مردم ایستاده اند و منتظر ورود رهبر. مجری از مردم می خواهد روی زمین بنشینند. از فرش و موکت خبری نیست. زیر انداز ما اینجا ریگ های داغ جنوب است.

حضرت آقا وارد می شود. مردم بلند می شوند و شعار دادن هم شروع می شود. امام با ملایمت لبخند می زند. این زیباترین قسمت سفر چند ساعته ی ماست. با شروع صحبت های آقا عده ای می نشینند عده ای هم در کناره ها ایستاده به حرف های ایشان گوش می کنند. امام صحبتش را با تقدیر از مردم خوزستان شروع می کند.

به نظرم زمان سخنرانی کوتاه می آید. امام خامنه ای شروع می کند به دعا کردن. مردم همه دیگر ایستاده اند و بعد از دعا شروع می کنند به شعار دادن. رهبری می ایستد و با لبخند به اطراف نگاه می کند و به ابراز احساسات این جماعت عاشق پاسخ می دهد و بعد از جایگاه خارج می شود.

برای اینکه به موج جمعیت بر نخورم سریع از محوطه بیرون می روم. اولین کار خوردن یک لیوان شربت آبلیمو است و بعد هم عملیات اکتشاف موبایل. حالا می ماند یک مسیر دو کیلومتری که باید با پای پیاده بروم تا آن وقت ببینم می توانم ماشینی برای برگشتن به اهواز پیدا کنم یا نه. توی راه برگشت هلی کوپتر ها از بالای سرمان رد می شوند. مردم به بالا نگاه می کنند و لبخندی روی لبهایشان می نشیند و من همین طور که به مسیر هلی کوپترها نگاه می کنم به رهبری فکر می کنم که مدام در حال فتح مبین است.