غربت
و حسین آینه ی غربت علی!
و حسین آینه ی غربت علی!
مسلم شدن است
و عاقبتش
شهید شدن!
از شرم نمک نشناسی فرات است
آدم تا تکلیفش را با حسین (ع) روشن نکند
بهشتی نمی شود
فشرده ترین هزاره ی تاریخ است
دنیا از عباس دست برید
از علی (ع) و فاطمه (س)
دختری مثل زینب (س) زاده نمی شد
حتی اگر ضربان قلبش از استرس برسد به صد و بیست !
و هر چقدر صبر می کنم این بغض نمی شکند
فقط یک چیزی را خودمانی عرض می کنم خدمتتان
" خراسان شمالی دورترین نقطه به این جنوبی ترین مغرب کشور است"
زودتر برگرد عزیز دل
دلمان از این فاصله گرفت
تا آخرش چه باشد
ما را به ظهور خورشید باور است هنوز
دل بسته ایم به زندگی در زیر سایه ی حجت خدا
دل بسته ایم به یک صبح سپید، به یک عشق مطهر عزیز
به یک آینه ایمان و صفا، به یک خانه ای از مهر و وفا
ما در این محفل انس، در عبادتکده ی نورانی خود
شوق روحانی دیدار شما را در دل داریم
زمان: دوشنبه ۲۷ شهریور
مکان: جایی همین حوالی
اجلاس سران غیر متعهدها در تهران در حال برگزاری است در این رابطه ذکر چند نکته ضروری است:
۱. ظاهرا عده ای که کارنامه ی میهن دوستیشان ورق های زرینی دارد این روزها دادشان بلند شده است که برگزاری این اجلاس هزینه ی مالی زیادی دارد و به اقتصاد مملکت فشار می آورد. اولا کاش این دوستان وقتی کشورهای غربی مدام بر طبل تحریم ایران می کوبیدند هم صدایی ازشان در می آمد. ثانیا کدام آدم منصف و مطلعی است که نداند چنین همایش هایی چه تاثیرات مثبت سیاسی و اقتصادی ای برای کشور میزبان دارد که اگر نداشت همان کشور دوست و برادرشان آمریکا، ساختمان سازمان ملل و بانک تجارت جهانی و ... را در خودش جای نمی داد و سالانه صدها هزار دلار برایشان خرج نمی کرد.
۲. رگ متورم شده گردن نتانیاهو که از خشم در حال ترکیدن است و خفه خون گرفتن بی بی سی و گیردادنش به شایعه ی ممنوع التصویر شدن جیگر به اندازه کافی به انسان حجت و دلیل می دهد که این اجلاس چقدر برای دشمنان ما گران تمام شده است.
۳. سخنرانی امام خامنه ای با فاصله ی زیاد مدال طلای این دوره را در فصاحت و شجاعت و صداقت از آن خود کرده است. بقیه سخنرانان تلاش می کنند یک کپی نه چندان برابر اصل از این سخنرانی باشند. هیچ کشوری در جهان از موهبت چنین رهبری برخوردار نیست. همه ی دنیا از آمریکا می ترسند و آمریکا از آقای ما!
۴. آرمیتا به بخشی از دیپلماسی کشورمان تبدیل شده است. حکمت خدا را می بینی که به خون شهید چه برکتی می دهد؟! شیرین زبانی های این دختر کاری می کند که از پس هزار دیپلمات هم بر نمی آید. آرمیتا کوچکترین سرباز امام خامنه ای است در جنگ نرم!
۵. اگرچه مرسی در برخی سخنانش مواضع خوب و تحسین برانگیزی داشت اما برخی اظهاراتش خالی از خرده شیشه نبود. بهتر است درگوشی به مستر پرزیدنت مرسی بگوییم با آل علی هر که در افتاد ور افتاد، حالا می خواهی سخنرانیت را با سلام به هر کس آغاز کنی فرقی نمی کند!
۶. بعضی از این آقایان سران، خودشان یک پا جوک تصویری هستند. نمونه اش همین امیر قطر. عکس یادگاری سران را ببینید منظورم را می فهمید. خودش را کشته تا توی عکس ردیف اول بین آقای احمدی نژاد و بان کی مون باشد!
۷. سه سال پیش حسنی مبارک ریاست جنبش را تحویل گرفت و امروز محمد مرسی تحویلش داد. سه سال دیگر ایران باید ریاست جنبش را به ونزوئلا تحویل بدهد. حالا کدام شخص به جای احمدی نژاد این کار را می کند فقط خدا می داند.
پی نوشت: قبل ترها می گفتند تعهد شرط است این روزها ولی مد روز، غیرمتعهد بودن است

- آقا قوی ترین ارتش دنیا کیه؟ ما یا آمریکا؟
گفتم:
- ارتش امریکا به لحاظ تجهیزات و قدرت نظامی از همه بالاتره.
انتظار این جواب را از من نداشت. با تعجب گفت:
- یعنی اگه به ما حمله کنن ما شکست می خوریم.
گفتم:
- نه
- چرا نه؟ مگه قوی تر نیستن؟
- ظاهرا قوی ترن. ولی هر کی قوی تر باشه، پیروز نمیشه.
با تعجب پرسید:
- واقعا؟
لبخند زدم و گفتم:
- واقعا.
- اونها هم اینو می دونن؟
در حالی که می رفتم که به نماز برسم گفتم:
- آره وگرنه تا حالا حمله کرده بودن
گفت:
- خوبه. خیالم راحت شد!
پی نوشت: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند
گاهی ناگهان مصیبت از راه می رسد و تو تا بفهمی چه خبر شده است در امواجش غرق شده ای. درست مثل اینکه پشت یک سد بزرگ ایستاده باشی، بعد یک مرتبه سد بشکند و کوهی از آب به سمتت هجوم بیاورد و در عرض چند ثانیه تو را از هر طرف احاطه کند. در چنین حالتی تو در تاریکی مطلق در سیلابی که دهها متر عمق دارد غوطه وری: یک انسان تنها با انبوهی از سردرگمی و یاس و غم!
وقتی امید وجود نداشته باشد این غم سینه را آن قدر تنگ می کند که آرزو می کنی بمیری. آرزو می کنی نباشی تا این قدر زجر نکشی. آرزو می کنی همه چیز یک کابوس وحشتناک باشد و منتظری که از خواب بپری. آرزو می کنی که بخوابی و وقتی بیدار می شوی همه چیز سرجایش باشد. آرزو می کنی ذکری یا دعایی باشد که بشود بخوانیش و کار درست شود. آرزو می کنی همه چیز برگردد به یک روز یا یک هفته یا یک ماه قبل و هیچ مشکلی وجود نداشته باشد.
مدام آرزوهایی می کنی که می دانی برآورده نمی شوند و همین تو را غمگین تر می کند، بی نهایت غمگین تر. و تو در خودت مچاله می شوی بی هیچ امیدی به آینده. انگار دیگر هیچ وقت خوشبخت و خوشحال نخواهی بود.
و درست اشکال کار همین جاست. آنچنان عظمت آب پشت سد شکسته شده گیجت کرده است که یک کلمه ی سه حرفی را فراموش کرده ای: خدا !!!
اگر خدای تو کوچک تر از مصیبتت است که هیچ، همان بهتر فراموشش کنی ولی اگر بزرگتر است که یاس و سردرگمی معنا ندارد. دارد؟ اگر مصلحتت را خودت بهتر از خدایت تشخیص می دهی که هیچ، ولی اگر او بهتر تشخیص می دهد که "عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم". اگر این زجر و سختی که می کشی در هیچ جای عالم ثبت نمی شود که هیچ، ولی اگر لحظه لحظه اش توسط دقیق ترین ناظر جهان ضبط می شود پس حتما در "یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه" به کارت می آید، نمی آید؟ اگر مشکلت بدترین مشکل دنیاست که هیچ، ولی اگر همین الان کسانی هستند که حاضرند همه دارایی شان را بدهند تا جایشان را با تو عوض کنند باز هم جای شکرش باقیست، نیست؟ اگر فرصتت تمام شده و دیگر هیچ راهی نداری که هیچ، ولی اگر خداوند به تو سلامت جسم و فرصت عمل داده است باید امیدوار به آینده باشی، نباید باشی؟
نمی گویم غمگین نباش اما یادت باشد دنیا پر است از سدهایی که قرار است برای تو شکسته شوند. انتخاب با توست یا برای همیشه غوطه ور بمان یا خودت را سریع بکش بالا!
پی نوشت: می دانم این سد برای شما شکست ولی وقتی سیلاب غم هجوم می آورد تو تنها نبودی.
این روزها
نه در محراب مسجد
که در قاب تصویر
می شکافند!
پی نوشت: کسی حواسش به این سریال عمر که از شبکه های عربی پخش می شود هست؟!
رد شدن از مرز تجرد و ورود به دنیای تاهل حال و هوای خاصی دارد که تا حسش نکنی هرچقدر هم که توصیفش را بشنوی و بخوانی فایده ای ندارد. اینکه ناگهان کسی که تا دیروز برای تو یک غریبه بوده تبدیل می شود به محرم ترین آدم دنیا، چیز غریبی است. اصلا لذتبخش ترین قسمت ماجرا همین ناگهان آشنا شدن یک غریبه است. غریبه ای که به تدریج از همه ی مرزهای تو رد می شود و وارد درونی ترین اتاق قلعه ی وجود تو می شود. این احساس عجیب آشنایی وقتی بیشتر مزه می دهد که پیش از تاهل اهل رابطه های گناه آلود نبوده باشی و روحت را بکر و دست نخورده نگه داشته باشی.
حالا که به فضل و لطف خدای مهربان از این مرز رد شدم بد نیست چند نکته ای را به دوستان مجردم برادرانه گوشزد کنم. به ویژه آنکه در این روزها از این دست سوال ها که چطور انتخاب کنیم و چه بپرسیم و چه کنیم را زیاد می شنوم:
۱. بگذار حرف آخر را اول بزنم اگر خدا در ازدواجت بخواهد با تو به عدالت رفتار کند خیلی عاقبت خوشی نداری. کارنامه جوانی و نوجوانی اکثریت ما آن قدر روشن نیست که فقط به خاطر لیاقت خودمان یک مورد مناسب گیرمان بیاید. اگر خیلی از مراتب زهد و تقوای خودت مطمئنی پس باید بگویم ول معطلی اخوی! در ازدواج باید توکل کنی و عاجزانه از خدا بخواهی با رحمتش با تو رفتار کند نه با عدالتش! سال ها در قنوتت بگو "اللهم ارزقنی زوجه صالحه" تا خدا صبحی یا ظهری یا شبی آنکه باید ببینی را نصیبت کند!
۲. بعد از توکل باید توسل داشته باشی. درددل هایت را در این زمینه بگذار برای یکی از معصومین و هر وقت دلت گرفت یا ناامید شدی یا شک کردی درست مثل یک رفیق صمیمی وضو بگیر و بنشین رو به قبله و با زبان خودمانی همه چیز را برایش تعریف کن! هم سبک می شوی هم عجیب سریع جواب می گیری!
۳. اگر توکل و توسلت حل شد تازه اول راه است. یک بار بنشین ببین به لحاظ روحی، عاطفی، جسمی و به ویژه شغلی و مالی توانایی یک زندگی دونفره را داری یا نه. اگر هنوز آمادگیش را نداری به جای اینکه انرژیت را بگذاری برای پیدا کردن یک گزینه ی مناسب اول برو شرایط خودت را درست کن. در این مدت هم به هیچ وجه خیالبافی نکن و تمرکزت را به هم نزن. اما اگر شرایطش را داری در یک خلوت مناسب بنشین یک گوشه و معیارهای اصلی و فرعی فرد مناسبت را در یک برگه بنویس. معیارهای اصلی معیارهایی هستند که قرار نیست به هیچ وجه از آنها کوتاه بیایی اما معیارهای فرعی قابل مذاکره هستند.
انشاالله در آینده در مورد این معیارهای اصلی و فرعی بیشتر صحبت می کنم.
پی نوشت: سعی کن جوری ازدواج کنی که صمیمی ترین دوستت همسرت باشد!
تاهل خودمان را به خودمان تبریک عرض نموده و برای تمام زوج های جوان آرزوی یک زندگی سرشار از معنویت و نشاط را داریم.

بعد از نماز عشا توی مسجد نشسته بودم سر جلسه گروهی و داشتم مطلبی را برای بچه های اول راهنمایی که دور تا دورم نشسته بودند توضیح می دادم. همه حواسشان جمع بود الا یکی که محو نوشته ی دیوار پشت سرم شده بود. انگار نه انگار که نشسته است توی جلسه، خیره شد بود به نوشته. جلسه که تمام شد برگشتم ببینم روی دیوار چه نوشته است که این پسر را محو خودش کرده. دیدم درست پشت سرم کاشی کاری داخلی مسجد است، منقش به اسامی و تاریخ ولادت و شهادت معصومین علیهم السلام.
رو کردم سمتش با سوالی که توی چهره ام موج می زد، وقتی تعجب مرا دید لبخندی زد و در حالی که با دست اشاره می کرد گفت: "آقا این قدر حال می کنم وقتی اینو می بینم" اشاره ی دستش را که دنبال کردم دیدم روی دیوار مقابل تاریخ شهادت امام زمان (عج) نوشته شده : "ایشان زنده اند و در پرده ی غیبت به سر می برند"
وقتی خداحافظی کرد و رفت، برگشتم و دوباره به آن جمله نگاه کردم. حق داشت کل جلسه را محو همین یک جمله باشد!
زندگی در این دنیا یعنی مدام انتخاب کردن. از انتخاب های کوچک و بی اهمیت بگیر تا انتخاب های مهم و سرنوشت ساز. هر یک از ما شاید روزی صدها تصمیم مختلف می گیریم تصمیم هایی مثل اینکه چه ساعتی از خواب بیدار شویم، چه بپوشیم، با چه وسیله ای و از چه راهی به سر کار یا دانشگاه برویم، چه کاری را در اولویت قرار دهیم و ...
بسیاری از این تصمیم های روزانه که اتفاقا وقت زیادی را هم از ما می گیرند چندان تاثیری بر دنیا و آخرتمان ندارد. اینکه امروز پیراهن آبی بپوشی یا زرد، ناهار ساندویچ بخوری یا چلو کباب، به دوستت زنگ بزنی یا پیامک بدهی و ... خیلی انتخاب های مهمی نیستند. وقتی کسی مثلا اصول لباس پوشیدنش را به عنوان یک تصمیم مهم انتخاب کرده است دیگر رنگ لباسش یک انتخاب اساسی نیست. در انتخاب های غیر اساسی سلیقه حرف اول را می زند و در انتخاب های اساسی، عقیده!
کسی که جای سلیقه و عقیده اش عوض شده باشد یا فقط از یکی برای تصمیم هایش استفاده بکند زده است جاده خاکی. عده ای هستند برای کوچک ترین تصمیم های زندگیشان دنبال آیه و حدیث می گردند. چیزی هم پیدا نکنند خودشان ارتباط مستقیم برقرار می کنند با ذات اقدس باریتعالی و به مدد استخاره تصمیم می گیرند. مثلا می خواهد برود بیرون استخاره می کند با تاکسی برود یا با اتوبوس بعد همین آدم وقتی به جایی می رسد که بر اساس تکلیفش باید عمل کند و رضایت خدا را بر رضایت خودش مقدم کند به هزار توجیه و ترفند متوسل می شود که ته همه شان این است که "دلم نمی خواهد" یعنی جای سلیقه و عقیده اش عوض شده است. عده ی دیگری هستند که خیال خودشان را راحت کرده اند. همه تصمیم هایشان بر مبنای همین روش "دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد" استوار است. مثلا وقتی ازش بپرسی فلانی چرا نماز نمی خوانی جواب می دهد "خیلی حال نمی کنم" می گویی چرا حجابت را درست رعایت نمی کنی می گوید "این جوری راحت ترم" می پرسی به نظر بهتر نبود با پدر و مادرت بهتر رفتار می کردی جواب می دهد " دلم می خواد من همینم که هستم" دوستانه یک گوشه ای می کشیش کنار و می گویی این چه رفیقی است که انتخاب کرده ای با عصبانیت جواب می دهد " من خیلی هم با کارهاش حال می کنم" و از این دست، نمونه بسیار است.
ایراد کار اینجاست که حواسمان نیست این "دلم می خواهد" از کجا ریشه می گیرد. خدایی است یا غیر خدایی. خیال می کنیم هر کاری دلمان خواست مجازیم انجامش دهیم. وقتی خواسته دلمان در تضاد با خواسته خدایمان قرار گرفت تازه اول مصیبت است.
واقعیت تلخ این است که یاد نگرفته ایم کجا عقیده به خرج دهیم و کجا سلیقه! و این فقط به ما اختصاص ندارد، برای هر کسی که مختار است این خطر هست. حواسش نباشد می شود از جنس شیطان. شیطان برای چه سجده نکرد؟ چون دلش نخواست!
جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. هر کسی سرباز و سردار این جنگ نمی شود. برای کسی که افسر این جبهه شد یک زندگی معمولی بی دغدغه معنا ندارد. افسر این جنگ زود موهایش سفید می شود، اگر چه به پیروی از اصل "بشره فی وجهه" لبخند به لب دارد ولی غم و اندوهی همیشه در قلبش هست که "حزنه فی قلبه". این غم اما از جنس غصه های بی ارزش همه گیر نیست. غم پول و پست نیست. آدم را نیازمند روانشناس و روانپزشک نمی کند. اما به هر حال سنگین است. آدم را افسرده نمی کند اما سینه را فشرده می کند. گاهی وقت ها بغضی می شود که راه نفس را تنگ می کند و گاهی اشکی در تاریکی شبی.
جنگیدن در جبهه ی جنگ نرم کار ساده ای نیست. وقت و علم و ذوق و بصیرت و انرژی و انگیزه می خواهد. کار آدم های نازک نارنجی که با اولین سختی و مصیبت، قهر می کنند نیست. کار کسانی که از سر بیکاری دنبال جایی برای پر کردن اوقات فراغتشان می گردند نیست. کار بی دغدغه ها، بی اراده ها، بی غیرت ها نیست. کار آنهایی که مدام چرتکه می اندازند کدام ذکر را بگویند که ثواب بیشتری گیرشان بیاید نیست. جنگیدن در این جبهه، شیعه ی تنوری می خواهد. شیعه ی تنوری دلش غمگین و سینه اش فشرده و گلویش پر بغض و چشمش خیس از اشک و بدنش بی رمق می شود اما ... اما خسته نمی شود. کم نمی آورد. نمی برد. تمام نمی شود.
افسران جنگ نرم خسته نمی شوند یعنی نباید خسته شوند. پس چرا ما خسته می شویم؟ کجای کار ایراد دارد؟ چه چیزی کم است؟ شاید آنچه در پی می آید پاسخی مختصر به این پرسش باشد:
۱. مرد باشی یا زن. کافر باشی یا مسلمان. غربی باشی یا شرقی فرقی نمی کند. در حصاری به نام زمان محصوری. شبانه روزت بیست و چهار ساعت بیشتر ندارد. باید مثل بقیه بخوری، بخوابی، درس بخوانی، کار کنی و البته برخلاف بقیه باید در این جبهه بجنگی. برای جنگیدن باید وقت داشته باشی. وقتت را خوب نتوانی مدیریت کنی شب امتحان پایان ترم به هرچه کار فرهنگی است بد و بیراه می گویی که نگذاشته به درست برسی. وقتت را که نتوانی برنامه ریزی کنی گیر می افتی. گیر که افتادی خسته می شوی. خسته که شدی آخرش می بری. می زنی جاده خاکی.
۲. موتور کار فرهنگی کردن، دغدغه داشتن است. باید انگیزه داشته باشی. باید دلت سوخته باشد. باید عمق فاجعه را درک کرده باشی. وقتی شدت مصیبت را فهمیده باشی حتی فکر خسته شدن هم به ذهنت خطور نمی کند. اگر خدای نکرده زلزله ای بیاید و همه ی عزیزانت زنده زیر آوار مانده باشند برای نجات دادنشان چه می کنی؟ توانت ممکن است تمام شود. حتی ممکن است آنقدر خاک ها را کنار بزنی که غش کنی اما مطمئنم خسته نمی شوی. حتی فکر خسته شدن را هم نمی کنی.
۳. برای جنگیدن در این جبهه باید علمی داشته باشی که در این عرصه به کار بیاید. استاد درجه یک قرآنی یا متخصص فتوشاپ فرقی نمی کند، مهم این است که علمی داشته باشی و خودت را موظف بدانی روز به روز در این علم بهتر شوی. در این جنگ اسلحه، علم است. سربازی که علم نداشته باشد و یا از علمش استفاده ای نمی کند، شلیک نمی تواند بکند. چنین کسی یا خسته می شود از ماندن و می رود پی کارش یا می ماند و شروع می کند به گیر دادن به این و آن.
۴. برای خسته نشدن در این جبهه باید چشم های تیزبینی داشته باشی. باید افق را خوب ببینی. کل صحنه را، کل این خط مقدم را خوب رصد کنی. وقتی افق را خوب دیدی دیگر فرقی نمی کند اگر در این نزدیکی ها کسی برای مدت کوتاهی گرد و خاک کرده باشد. وقتی اهداف بلند مدت را در نظر داشته باشی دیگر محقق نشدن دو سه تا هدف کوتاه مدت مقطعی باعث خستگی و ناامیدی نمی شود.
۵. اگر ورود در این میدان صد در صد مخلصانه نباشد بالاخره یک جای کار که برسی کم می آوری. اگر برای دل خودت آمده ای. برای اینکه محبوب شوی. اگر برای دلخوشی رفیقت، همسرت، و یا خانواده ات آمده ای ممکن است چند روزی دوام بیاوری اما در این جبهه انگیزه ی غیر خدایی زود تمام می شود. تازه اگر حضورت مخلصانه هم باشد گاهی وقت ها این قدر سرگرم کارکردن برای خدا می شوی که یادت می رود برای چه کسی داری کار می کنی. یادت می رود هدفت انجام وظیفه است. اگر هدف، "عمل به تکلیف" شد دیگر "دو دو تا چهار تای نتیجه" عذابت نمی دهد.
۶. اگر کار فرهنگی کردن باعث رشد نشود حتما باعث خستگی می شود. کسی که وقتش را خوب مدیریت می کند و انگیزه و علم و بصیرت و اخلاصش هم حرف ندارد ولی باز احساس خستگی می کند لابد باید شکل شلیک کردنش را عوض کند. شاید ساخته نشده است برای آر پی جی زدن ولی به درد تک تیر انداز بودن می خورد. باید بگردد استعدادش را در این عرصه کشف کند نه اینکه همه چیز را ببوسد بگذارد کنار به این بهانه که خسته شده است.
۷. کار فرهنگی کردن توکل و توسل می خواهد. وگرنه آنقدر تنها می مانی که خستگی کمترین ترکش این نبرد می شود. باور نمی کنم کسی که احساس خستگی می کند، در دل تاریکی شب دو رکعت نماز بخواند و بعد کل قضیه را برای امام زمانش مطرح کند و اشک بریزد و دعا کند و آمین بگوید و دوباره خسته بماند.
اگر دلت یک زندگی آرام بی دغدغه می خواهد که هیچ. ولی اگر سرت درد می کند برای اینکه حال دشمن را بگیری و چنان شکستش بدهی که کمر راست نکند، اگر دلت پر می کشد برای اینکه در سپاه حضرت عشق سربازی کنی، اگر بی اراده نیستی، اگر بی غیرت نیستی، اگر بی تفاوت نیستی پس بگذار خیالت را راحت کنم، در این جبهه نباید خسته بشوی یعنی حتی فکر خسته شدن را هم نباید بکنی.
تجربه ی چندین سال دانش آموزی و دانشجویی به من ثابت کرده است که شب های امتحان، شب های خاصی هستند. اتفاقاتی که در این شب ها می افتد منحصر به فردند! چند دلیلش اینها هستند:
۱. این شب ها تاثیر عجیبی بر حس خداشناسی جماعت دانشجو دارد. طرف هر چقدر هم با خدا قهر باشد شب امتحان که می شود و حجم کتاب و جزوه ی خوانده نشده را که می بیند آنچنان ایمان می آورد به ذات اقدس باریتعالی که انگار سال ها از زهاد و عباد درگاه حضرت حق بوده است! بساط نذر و نیاز هم که صد البته به راه است و نسبت سنگینیش رابطه ی کاملا مستقیمی دارد با تعداد صفحات کتاب مربوطه. در این بین هستند کسانی که به خدا پیشنهاد معامله هم می دهند که مثلا اگر فلان امتحان نتیجه اش خوب شود فلان گناه را دیگر هیچ وقت انجام نمی دهم یا نمازم را سر وقت می خوانم! کلا در شب های امتحان به تعداد مومنین جهان اضافه می شود و البته بعد از تمام شدن ایام امتحانات و اعلام نمرات به همان مقدار از این تعداد کم می شود!
۲. شب های امتحان برنامه های تلویزیون جذاب تر از همیشه می شوند. اصلا انگار جوری می شود که دوست داری بنشینی پای تلویزیون و سخنرانی فلان فرهیخته ی بزرگوار را در باب "تفاوت مبنایی فلسفه ی ارسطویی با نگرش ملاصدرا" با جان و دل ببینی و بشنوی. در همین شب ها خواب به شدت دلپذیر می شود جوری که تو که در شب های معمولی ساعت سه و نیم نصفه شب می خوابیدی در شب امتحان از همان ساعت ۹ چنان خمیازه می کشی که انگار ۷۲ ساعت است پلک روی پلک نگذاشته ای!
۳. در شب های امتحان روحیه ی فلسفی اهالی علم و دانش شکوفا می شود. استدلال هایی شبیه این که "من این سیستم آموزشی نمره محور رو قبول ندارم" یا "اصلا کی گفته مدرک داشتن دلیل باهوش و با شعور بودنه؟" یا "اونهایی که این همه درس خوندن به کجا رسیدن مگه؟" یا "برای من نمره مهم نیست فهمیدن درس مهمه" و یا "حالا که خوب نخوندم حذفش می کنم ولی قول میدم ترم بعد خوب بخونمش" تنها نمونه ای از این دلایل فوق منطقی هستند!
۴. شب های امتحان فرصت خوبی برای پی بردن به عمق بعضی ضرب المثل هاست، ضرب المثل هایی مثل "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" یا "مثل خر توی گل گیر کردن" یا "نه راه پیش و نه راه پس داشتن" یا "خودکرده را تدبیر نیست" و یا "کی گفته مرد نباید گریه کنه؟" از این دسته اند!
۵. شب های امتحان خاصیتی دارند که به شدت باعث شاد شدن ارواح اموات استاد مربوطه در عالم برزخ می شوند. هر چقدر که امتحان سخت تر و استاد سختگیرتر باشد حجم دعاهایی که جماعت دانشجو نثار این اموات بیچاره می کنند بیشتر است. اصلا من فکر می کنم این اموات عزیز در عالم برزخ هم، زمان برگزاری امتحانات پایان ترم را خوب متوجه می شوند!
۶. نظریه نسبیت انیشتین در شب های امتحان به شکل خدشه ناپذیری ثابت می شود. این شب ها حتی اگر در چله ی زمستان هم باشند به شدت کوتاهند و کلا سه چهار ساعت بیشتر طول نمی کشند! یعنی "این قافله ی عمر عجب می گذرد" را می شود خیلی راحت در این شب ها با تمام وجود حس کرد!
۷. شب های امتحان با همه ی این مصیبت ها شب های نزول بلایای دیگری هم هستند. درست در همین چند ساعت کوتاه، یا برق می رود، یا سردرد می گیرید یا مهمان می آیدخانه تان، یا حال یکی از نزدیکانتان بد می شود، یا موبایلتان را دزد می زند یا ...
شب های امتحان برای بچه درس خوان ها، فرق چندانی با دیگر شب ها ندارد. شاید از جهتی خوشحال تر هم هستند که بالاخره زمان انتظارشان به سر می رسد و می توانند بروند اندوخته های ذهنیشان را عرضه کنند و یک نمره ی بیست شیرین بگیرند.
شب های امتحان پایان ترم می گذرند اما زندگی پر از شب های امتحان است. خوب درس نخوانده باشی، شک نکن خراب می کنی. این ردخور ندارد!
مفهوم زمان و مکان برای ما انسان ها دو مفهوم کاملا متمایزند. مثلا وقتی می گوییم: "من دیروز دانشگاه بودم" برداشتی که مخاطب از کلمه ی "دیروز" می کند با دریافتی که از کلمه ی "دانشگاه" می کند کاملا متفاوت است.
با این حال این دو مفهوم هر چقدر که به ما نزدیکتر باشند تصوری بهتری ازشان داریم. مثلا "دیروز" و "دانشگاه" اگرچه در دو حوزه ی زمان و مکان هستند و طبعا با هم فرق می کنند ولی در بافت این جمله چون ملموسند سریعا قابل درکند. اما اگر کسی این جمله را به شما بگوید: "ستاره ی آرکتوروس حدود ده میلیاد سال عمر دارد" احتمالا برای شما چندان ملموس نخواهد بود. چرا؟ چون نه میزان دوری ستاره ی آرکتوروس برایتان قابل درک است و نه عمری معادل ده میلیارد سال. به عبارت دیگر هر چقدر زمان و مکان به سمت بی نهایت میل کند، سطح درک ما از آنها به سمت صفر میل پیدا می کند.
وقتی در مقابل چنین زمان ها و مکان های بی نهایتی دچار عجز و ناتوانی در تصور و درک می شویم، کاملا مشخص است که درک چیزی که لامکان و لازمان است تقریبا غیر ممکن می شود. حالا کافیست به این غیر ممکن، علم بی نهایت، قدرت بی نهایت، زیبایی بی نهایت، کمال بی نهایت و ... را اضافه کنید. حاصل چه می شود؟ بی نهایت به توان بی نهایت!
نکته ی خنده دار ماجرا این است که وقتی این بی نهایت به توان بی نهایت که ما در فارسی بهش می گوییم "خدا" می خواهد خودش را برای آفریده هایش اثبات کند باید کلی صغری و کبری بچیند و وحی و پیامبر بفرستد و قسم و آیه بیاورد تا یک عده ای ایمان بیاورند و البته "اکثرهم لایومنون".
خنده دارتر آنجاست همان عده ای که ایمان می آورند هم غالبا غافلند از عظمت آنچه به آن مومنند و در بیشتر لحظات زندگی به جای احساس بندگی، ژست خدایی می گیرند. در نتیجه چندان عجیب نیست وقتی در سختی های زندگی پای توکل به میان می آید خیلی هایمان کم می آوریم. کسی که در تمام عمر خدایی کرده چطور می تواند در بزنگاه بندگی، به خدا توکل کند؟!
پی نوشت: ستاره ی آرکتوروس پرنورترين ستاره صورت فلكي عوا و چهارمين ستاره درخشان آسمان است. اين غول نارنجي رنگ كه در فاصله 37 سال نوري از ما واقع شده، 10 ميليارد سال عمر دارد. این ستاره صد برابر خورشید نور افشانی می کند و البته تنها یکی از میلیاردها ستاره ی این جهان است!
سلام آرمیتای عزیز
امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و پدر نیست. هنوز تا مردادماه و سالگرد آن واقعه ی تلخ دو سه ماهی مانده است ولی این روزها که نزدیک سیزده رجب است و از در و دیوار تبریک روز پدر می ریزد من نگران دل مهربانت هستم. می ترسم نکند دلت بگیرد و بغض یتیمی گلویت را فشار دهد. می ترسم نکند دلت دوباره برای بابا تنگ شود و غصه بخوری. می ترسم نکند از آن چشم های قشنگ قطره اشکی بر این دامن بی آبروی دنیا بریزد. می ترسم...
امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و باید برای تبریک بروی سر مزار پدر. لابد برایش مثل هر سال یک نقاشی قشنگ کشیده ای و از همین الان مدام دل دل می کنی که کی می شود بروی نشانش بدهی. فقط حیف که امسال خبری از دست پر مهرش نیست که موهایت را نوازش کند.
امسال اولین سالی است که روز پدر می رسد و تو اگرچه پدرت را کنارت نمی بینی اما هر بار که بغض راه گلویت را بست می توانی بروی عکس "بابا سید علی"، همان که برایش پری دریایی کشیدی را ببینی و ذوق کنی و آن را نشان بقیه بدهی و بعد هم با همان لحن شیرین کودکانه ات بگویی: "کی گفته من بابا ندارم؟!"
امسال اگر روز پدر شد و دلت شکست، زیر لب یک "مرگ بر اسراییل" همان جا که "جزیره ی آدم بدهاست" بگو. قول می دهم خدا به خاطر همین یک شعار تو هم که شده بدجوری حالشان را می گیرد.

اردیبهشت ماه سال گذشته بود که توی نمایشگاه کتاب فرصتی دست داد تا چند دقیقه ای با آقا رضای امیرخانی صحبتی انتقادی داشته باشم و یقه ی مواضعش توی ایام فتنه را سفت بچسبم. همان جا بهش گفتم که تا اطلاع ثانوی بین چشم های من و قلم شما قرار قهر برقرار است و اگرچه جانستان کابلستان امضا شده را خریده بودم برای برادرم اما خودم نخواندمش. سه ماه بعد توی مرداد ماه مصاحبه ی این نویسنده ی محبوب با یکی از نشریات وادارم کرد تا نامه ای بنویسم به ایشان و به عنوان برادری کوچکتر یادآوریش کنم که "كم نيستند در تاريخ، آنهايي كه به امامشان قريب بوده اند و با امامشان غريب! گاهي قربت ظاهري توهم قربت باطني مي آورد". این ماجرا همین جور ادامه پیدا کرد تا "قیدار".
قیدار را خریدم از نمایشگاه امسال اما قرار قهرم با قلم امیرخانی همچنان پابرجا بود. ولی چه کنم که در این قحطی قلم ناچار قهر را با قیدار شکستم و خواندمش یک نفس. ذکر چند نکته در مورد این کتاب بی فایده نیست:
1. امیرخانی خوب می نویسد، فرقی نمی کند "من او" باشد یا "بی وتن" و یا "قیدار". معلوم است که به آنچه می نویسد تسلط دارد. از تکه کلام ها تا لحن نوشته را خوب در آورده است. فضایی که داستان برای خواننده می آفریند منحصر به فرد و کاملا قابل تصور است. با چند صفحه خواندن این کتاب ناگهان از دهه ی نود پرتاب می شوید به دهه ی پنجاه و این یعنی نویسنده موفق بوده است خواننده را با قیدار و شهلا و داش صفدر و ... درگیر کند.
2. حتی اگر سر و کله ی علی فتاح هم در داستان پیدا نمی شد خیلی راحت می شد فهمید که "قیدار" از جنس "من او" است. رفتار و منش شخص قیدار مخلوطی است از پدربزگ علی فتاح و خود علی فتاح، سید گلپا هم که همان درویش است، شهلا هم مهتاب. فضای داستان که تهران قدیم است و قهرمان داستان یک پهلوان پولدار مخالف حکومت. از این نظر داستان برای مخاطب حرفه ای امیرخانی چیز تازه ای ندارد. با "بی وتن" مخاطب امیرخانی فضای تازه ای را تجربه می کند اما با "قیدار" دوباره در همان فضای "من او" نفس می کشد و این کمی توی ذوق می زند.
3. یکی از ویژگی های قلم امیرخانی اغراق است و البته این اصلا نکته ی منفی ای نیست. داستان های امیرخانی کاملا رمان هستند نه فیلمنامه یا نمایشنامه. برای همین است که هیچ کارگردانی نمی تواند حتی یک کتاب امیرخانی را فیلم کند. اغراق در این کتاب قیدار اما از حد متوسط نوشته های آقا رضا بیشتر است. آن قدر این دوز اغراق بالاست که گاهی کتاب تنه می زند به فیلمفارسی ها و تو هر آن منتظری داش آکلی از در گاراژ بیاید تو یا قیصری سوار بوفالو از جلوی چشمهایت بگذرد. علی فتاح و ارمیا اگرچه کمی عجیب و خاص بودند اما برای مخاطب ملموس بودند، در حالی که قیدار دور ایستاده است و نمی شود بهش نزدیک شد!
4. رضا امیرخانی از آن دسته نویسنده ها نیست که برای سرگرم شدن مخاطب، کتاب بنویسد. پس می توان با تمام شدن کتاب این سوال را پرسید که هدف امیرخانی از نوشتن قیدار چه بود؟ شاید هدف به تصویر کشیدن شمایل یک مرد بوده است در اوج زمانه ی نامردی ها. این حدس را به جز صفحه ی آخر کتاب، مصاحبه ی اخیر امیرخانی نیز تقویت می کند آنجا که می گوید دوست دارد قهرمان بعدی رمانش زن باشد چون مرد با قیدار تمام شده است. مشکل من با همین طرز تفکر است. قیدار هر چقدر هم که مرد باشد به پای قاسم نمی رسد که آخرین مرحله ی کمال قیدار شربت و کباب دادن است به مدافعان خرمشهر و آخرین مرحله ی کمال قاسم شهید شدن است. قیدار با همه ی آلاف و الوفی که دارد و با همه ی آن هیبت مردانه اش و مرام و مروتش تنها بخشی از وجوه مرد بودن را دارد نه همه ی آن را. یک مرد وقتی مرد می شود که در همه ی لحظات زندگیش بنده ی خدا شود. راستش را بخواهی آقا رضای امیرخانی! من هیچ جوری توی کتم نمی رود که یک مرد، رقاصه ی اینترکنتینانتال را راه بدهد توی لنگر پاسید تا شب عیدی با رقصش عیدی جماعت سیاه و سفید را بدهد! اصلا کاش به جای قیدار قصه ی قاسم را روایت می کردی که چه جور از یک پارکابی خوش صدا شد شهید راه خدا!
رضا امیرخانی نویسنده ی خوبی است و هنوز یک بسیجی اهل دل. دقیقا به همین دلیل است که انتظارها از چنین فردی روز به روز بالاتر می رود. امید انکه قاف های آینده ی قلم امیرخانی به قاسم ختم شود نه قیدار تا شاید قاف قلب مخاطبانش از جنس قاف قهر نباشد!
امام هادی عزیز من!
انگار تا همیشه ی تاریخ، جمادی ماه شرمندگی و اندوه است برای شیعه. با این شرم و غم دیگر برای قلم قوتی نمی ماند تا بنویسد. با این همه بغض و آه و ناله دیگر کلمات در ظرف جملات نمی گنجند. با این همه اشک دیگر نه صفحه دیده می شود نه حروف و نه ...
امام دهم من!
این روزها که کرکسی نقاب "شاهین" به چهره زده و به جای لهجه ی "نجفی" با لحن کوفی حرف می زند خوب فهمیده ایم تا وقتی حتی یک امام بین ما شیعیان غریب مانده باشد خبری از انتهای غیبت نخواهد بود.
امام علی النقی من!
در این روزگار فحش های قشنگ و خدعه های هزار رنگ که فتنه از در و دیوار می بارد برای ما دعا کن تا توفیق شیعه بودن را پیدا کنیم حتی اگر به قیمت نام و نان و جان و آبرویمان باشد. حتی اگر لازم باشد با همه ی دنیا یک تنه طرف شویم. حتی اگر دست هایمان خالی و تعدادمان کم باشد.
ای معصوم دوازدهم!
لطفا به فرزندت، امام دوازدهم بگو زودتر بیاید. طاقتمان دارد تمام می شود!
آقای من سلام!
این روزها دلمان بدجوری گرفته است آقا. راستش را بخواهی سال هاست که دیگر این دل ما روز خوش و خرم به خودش ندیده است. تاریخ دقیقش را اگر بخواهی می شود از همان ثانیه ای که آتش، گر گرفت پشت در آن خانه ی کوچک و صمیمی. هزار و خرده ای سال است این دل ما گرفته است ولی این روزها غم و غصه مان بیشتر شده است. اشک توی چشم هایمان جمع شده است. حالمان خراب است. بغض راه نفس هایمان را بسته است.
مولای من!
با خودمان گفتیم جمادی، این ماه بغض و اشک و روضه های سنگین تمام می شود و رجب می آید و چشممان به جمال عزیز دلمان، علی بن ابیطالب روشن می شود و دلمان کمی، فقط کمی شاد می شود و چند روزی بغض هایمان را فراموش می کنیم و به شادی ولادت امام عزیزمان لبخند می زنیم که ... که نشد. یعنی نگذاشتند که بشود.
سرور من!
این روزها دلمان بدجوری گرفته است. راستش را بخواهی اشک هایمان را یواشکی می ریزیم تا دشمن شاد نشویم. گلویمان را بغض و غضب بد جوری می فشارد. بدیش این است که هر چه می کنیم، هر چه می نویسیم، هر چه لعنت و دشنام می فرستیم این دلمان خنک نمی شود.
امام زمان من!
یک وقت خدای نکرده شما زیاد خودتان را ناراحت نکنید. حالا یک بی شرفی یک چیزی خوانده، نکند گرد غم به دل شما بنشیند. خودمان به وقتش حسابش را می گذاریم کف دستش. همه ی وجود ما فدای خاک پای شما. شما فقط تو را به خدا یک کم لبخند بزن. آخر می دانی، برای ما در این دنیا همین لبخند شما مانده است!
اقدام اخیر یک خواننده ی رپ در توهین به مقدسات اسلامی به ویژه امام رضا، امام هادی و امام زمان علیهم السلام دل هر مسلمان آزاده ای را به درد می آورد. متاسفانه بسیاری از مومنین از حجم وسیع اهانت های صورت گرفته به امامان بزرگوار به ویژه امام هادی علیهم السلام در طول چند ماه اخیر بی خبرند. شاید این واقعه ی تاسف بار اخیر بهانه ای باشد تا کمی به خود بیاییم. در همین رابطه ذکر چند نکته مفید به نظر می رسد:
۱. جبران ضعف و نقص خود در مورد زندگی و شخصیت امام هادی علیه السلام با مطالعه ی کتب مربوط به ایشان
۲. تولید محتوا در قالب متن، تصویر، فیلم و ... و انتشار آن به هر وسیله ی ممکن در مورد شخصیت این امام بزرگوار
۳. برگزاری باشکوه مراسم شهادت حضرت امام هادی علیه السلام (حدود ده روز دیگر)
۴. آگاه کردن و حساس نمودن مومنین نسبت به این واقعه ی دردآور و نشان دادن واکنش گسترده به آن به وسیله برگزاری راهپیمایی بعد از نمازجمعه این هفته
۵. درخواست مجدد از صدا و سیما برای شروع ساخت سریال زندگی امام هادی علیه السلام
حاصل کار از هم اینک مشخص است: «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون» سوره مبارکه صف آیه 8.
سفر رییس جمهور به سازمان ملل هر سال با ماجراها و حواشی جالبی همراه بوده است. ماجراهایی که شاید سخنرانی در دانشگاه کلمبیا، درخواست بازدید از محل برج های دوقلو، زیر سوال بردن هولوکاست و مسئول دانستن صهیونیست ها و دولتمردان آمریکایی در ماجرای یازده سپتامبر تنها بخشی از آن ها باشند. قدرت رییس جمهور در مواجهه با خبره ترین مجری های سیاسی شبکه های آمریکایی هر سال بیشتر از قبل به رخ کشیده می شود تا حواشی حضور آقای رییس جمهور حتی روزها بعد از فرود آمدن هواپیمای وی در تهران، دامنگیر سیاستمداران واشنگتن باشد.
حدود سه ماه دیگر آقای رییس جمهور هشتمین و آخرین سفر کاری خود به نیویورک را در برنامه دارد. سفری که قطعا مثل سال های گذشته با جنجال آفرینی سیاستمداران و رسانه های آمریکایی همراه خواهد بود. بدون شک احمدی نژاد با تاکتیک تهاجمی خود در این آخرین سفر هم، کارت ویژه ای را رو خواهد کرد اما نکته ای که در تمام سفرهای گذشته مغفول مانده است عدم توانایی سیاستمداران و رسانه های ایرانی در ایجاد یک موج تبلیغاتی سنگین علیه غرب قبل از سفر رییس جمهور به نیویورک است. آیا تلاش غرب برای عوض کردن جای مظلوم و ظالم در جنگ میان ایران و آمریکا نباید با پاسخی مناسب از سوی ما همراه شود؟ آیا جوسازی رسانه های غربی برای تروریست جلوه دادن ایران نباید با روشی تهاجمی جواب داده شود؟ آیا وقت آن نرسیده است که به جای موضع تدافعی و انفعالی، توپ را در زمین حریف بیندازیم؟
قطعا برای رسیدن به چنین هدفی راه های مختلفی وجود دارد. اما شاید یکی از این راه ها "حضور دو همسر و فرزند شهید" در هیئت دیپلماتیک ایران باشد. در سال گذشته دو دانشمند جوان هسته ای کشورمان مظلومانه به دست عوامل سرویس های جاسوسی غرب به شهادت رسیدند. اگرچه رسانه های غربی به سادگی از کنار چنین موضوعی گذشتند اما ما نباید از سند واضح جنایتکار بودن سیاستمداران آمریکایی به راحتی بگذریم.
اعلام خبر حضور همسر و دختر شهید رضایی نژاد و همسر و پسر شهید احمدی روشن در سفر رییس جمهور به نیویورک از همین الان می تواند موج رسانه ای قدرتمندی را علیه غرب به راه بیندازد. حتی اگر آمریکا به بهانه های مختلف از دادن ویزا به این عزیزان خودداری کند همین موضوع می تواند به نقطه ی ضعف بزرگی تبدیل شود و طرف آمریکایی را به مثابه یک قاتل که نمی خواهد با خانواده ی مقتولان روبرو شود در موضع ضعف قرار دهد.
اما اگر چنین سفری محقق شود اثرات حضور آرمیتا و علیرضا به همراه مادرانشان در نیویورک برای قاتلان شهدای هسته ای بسیار سهمگین خواهد بود. همه ی دنیا خواهند پرسید این دو کودک معصوم چه کسانی هستند و چرا احمدی نژاد آنها را با خود به نیویورک آورده است. غرب از هر فرصتی برای گفتن دروغ مظلومیت خود استفاده می کند. چرا ما از فرصت نمایش حقیقت معصومیت خود استفاده نکنیم؟
چشم هایتان را ببندید و یک لحظه تصور کنید: آرمیتا به عنوان عضوی از هیئت دیپلماتیک کشور جمهوری اسلامی ایران روی صندلی سازمان ملل نشسته است و دارد نقاشی می کشد. دوربین های تلویزیونی کادر بسته ای از صورت او را نشان می دهند و علیرضا آرام کنار مادر نشسته است.... همه ی دنیا محو معصومیت این دختر و پسر شهید شده اند!

خاکریز خودی و خاکریز دشمن را
خوب بشناسد
در مورد تحرکات دشمن
تحلیل داشته باشد
از فرمانده ی خود
تبعیت کند
و
به موقع
و دقیق
شلیک کند!
پی نوشت: این یک تجربه ی شخصی است: هرکسی لیاقت جنگیدن در این جبهه را ندارد!
بسيجي بودن جوهره اي دارد كه با گذشت زمان فرقي نمي كند. بسيجي امام خميني بودن تفاوت مبنايي با بسيجي امام خامنه اي بودن ندارد. اگر متولدين دهه هاي 40 و 60 جايشان با هم عوض مي شد و تقدير خداوند بر اين قرار مي گرفت كه به جاي هم به دنيا مي آمدند، از دل همين بچه هاي شصت و چندي، همت و علي هاشمي و باكري و كاوه و باقري در مي آمد.
بسيجي بودن ذاتي دارد كه مليت و قوميت تغييرش نمي دهد. فرقي نمي كند جوان بسيجي حزب الله باشي در سنگري در جنوب لبنان يا جوان بسيجي آزاده اي در بحرين. فرقي نمي كند امام خامنه اي را با لهجه ي آذري بگويي يا اهوازي يا مشهدي. اصلا بسيجي بودن انگار مرزها را بر مي دارد و همين مي شود كه تو حاضري جانت را بدهي اما آسيبي به سيدحسن نصرالله نرسد.
بسيجي بودن ذات و جوهره اي دارد كه زمان و مكان تغييرش نمي دهد، عوضش نمي كند، به چيز ديگري تبديلش نمي كند اما... اما بسيجي بودن لوازم و ابزاري دارد كه با گذشت زمان و تغيير مكان تفاوت پيدا مي كند. اگر براي بسيجي لبناني دانستن زبان عبري يك امتياز است براي بسيجي بحريني سازمان دهي اعتراضات خياباني يك اولويت است. اگر براي يك بسيجي اهوازي پاسخ دادن به شبهات وهابيت يك ضرورت است براي بسيجي تبريزي اطلاع از ماجراهاي حزب خلق مسلمان يك ويژگي مثبت است.
ذات و جوهره ي بسيجي بودن چندان نيازي به توضيح و تفصيل ندارد اشكال كار در تبيين و توضيح لوازم و ابزار امروزي اين بسيجي بودن است. بسيجي سال 91 بايد چه قابليت هايي داشته باشد؟ در چه حوزه هايي بايد مسلط باشد؟ از چه موضوعاتي بايد خبر داشته باشد؟
اين حداقل ها را شايد بتوان در چند محور خلاصه كرد:
1. اطلاع دقيق از اخبار سياسي داخلي و خارجي و داشتن تحليل نسبت به اين اخبار: در روزگاري كه تحولات جهاني لحظه به لحظه تغيير مي كنند و خبرگزاري ها و سايت هاي خبري مدام در حال رصد اخبار مهم جهان هستند، مراجعه ي حداقل روزي يك بار به يكي از سايت هاي خبري و ديدن يك بخش خبري انتظار گزافي نيست. جواني كه آخرين اطلاعش از اخبار داخلي، نامگذاري سال 91 به عنوان سال توليد ملي است از استانداردهاي يك بسيجي فرسنگ ها عقب است.
2. حضور موثر در فضاي مجازي: جنگ امروز جهان، جنگ رسانه هاست. رسانه هايي كه ديگر نه فقط خبرگزاري رسمي كشورها كه بيشتر رسانه هاي كاربر محور هستند. جوان بسيجي امروز بايد در اين جبهه ي مجازي براي خودش سنگري دست و پا كند. فرقي نمي كند اين سنگر در فيسبوك باشد يا بلاگفا. امروز حجم توهين ها و شبهه ها در فضاي مجازي ده ها برابر چيزي است كه روزگاري در روزنامه هاي دوم خردادي منتشر مي شد، اما امروز كسي براي اين هجمه ها كفن پوش نمي شود، چون عمده ي دلسوزان اين عرصه حضور و بروزي در فضاي مجازي ندارند.
3. اطلاع از فضاي فرهنگي جامعه: ويژگي يك سرباز نمونه، پيروي از فرمانده ي دلير و بصير خود است. انصافا كدام يك از ما مي توانيم ادعا كنيم كه از امام خامنه اي كار بيشتري انجام مي دهيم و سرمان شلوغتر است؟! چرا دغدغه ي خواندن كتاب در بين ما اين قدر كم و ناچيز است؟ آخرين رماني كه خوانده ايم، آخرين كتاب تاريخي، آخرين كتاب شعر، آخرين كتاب فلسفي، آخرين كتاب خاطرات دفاع مقدسي كه خوانده ايم چه بوده است؟ چرا فقط "دا" و "خاك هاي نرم كوشك" و يكي و دو كتاب ارزشمند ديگر بايد از مرز صدچاپ آن هم با تيراژ سه هزار نسخه بگذرند؟ چقدر كارگردانان مطرح سينماي ايران و تفكراتشان را مي شناسيم؟ چند بار با دوستانمان يك فيلم را نقد كرده ايم؟ تا به حال پاي صحبت چند جامعه شناس انقلابي نشسته ايم؟ چند بار يك موضوع جنجال برانگيز اجتماعي را از زاويه ي ديد ديني خود نقد كرده ايم؟
4. حضور فعال در مساجد: يكي از مهمترين لوازم بسيجي بودن حضور فعال در مساجد است. جواني كه رابطه اش با مسجد فقط در حد اقامه ي نمازجماعت يا شركت در دعاي كميل و ندبه باشد از امتحان بسيجي بودن نمره ي خوبي نمي گيرد. هيچ جامعه اي اسلامي نمي شود مگر اينكه مساجد شاداب، پويا و فعالي داشته باشد و هيچ مسجدي فعال نمي شود مگر اينكه جواناني از جان و دل براي پويا شدنش مايه بگذارند.
5. حضور فعال در حوزه يا دانشگاه: جواني كه مدام در حلقه هاي بسته ي دوستان همفكر به سر مي برد و با انديشه هاي مختلف برخوردي ندارد براي گسترش و توسعه ي فرهنگ بسيجي و جذب ديگران قدمي برنمي دارد. چنين فردي عموما در محيط هاي دانشگاهي فردي خنثي و ساكت است كه صداي مخالفتش با عقايد ضد اسلامي و ضد انقلابي را كسي نمي شنود. جوان بسيجي دانشجو يا طلبه آنچنان بايد به سلاح علم، منطق و اعتدال مسلح باشد كه فضاي دانشگاه يا حوزه در اختيار متجددين يا متحجرين قرار نگيرد.
گاهی وقت ها که در هیاهوی حاشیه ها، غافل از قافله ی لشکر مخلص خدا می شویم، لازم است به خودمان یادآوری کنیم بسیجی بودن بیشتر از اینکه به "کارت فعال" باشد به "کارنامه ی فعال" است.
