جواب "هاي"






قرار بود از نيل تا فرات باشد اين كشور نامشروع اسراييل. اصلا همين نيل و فرات است كه چسبيده به پرچم اين رژيم. حالا ببين بعد از شصت سال آدمكشي و جنايت كارشان به كجا رسيده. اصلا هزاره ي جديد، هزاره ي اسراييل نيست. از سال 2000 كه از جنوب لبنان عقب نشيني كرده اند روز به روز اوضاعشان خرابتر مي شود. اين دسته گل جديدشان ديگر واقعا آبروريزي است: حمله به كاروان صلح و كشتن 20 نفر و اسير كردن بقيه تنها به جرم تلاش براي رساندن كمك هاي دارويي و غذايي و بشردوستانه به مردم بزرگترين زندان جهان يعني غزه.
باز گلي به جمال اين تركيه اي ها. اين شيوخ شكم گنده ي عرب كه از بس دكل هاي نفتشان دلار استفراغ كرده، دچار سوء هاضمه شده اند و انگار نه انگار كه برادرانشان دارند سلاخي مي شوند. من نمي فهمم اين خائن الحرمين الشريفين و بقيه ي اعوان و انصار اماراتي و كويتي و قطري و بحريني و مصري اش حالشان به هم نمي خورد از خودشان، وقتي مي بينند كودكان غزه از گرسنگي و بي دارويي هر روز با حضرت عزرائيل قرار ملاقات دارند. اين مفتيان وهابي كه همين جوري مفتي مفتي فتواي قتل شيعيان جهان را صادر مي كنند يك لحظه فكر نمي كنند كه محض خالي نبودن عريضه يك فتواي يك خطي يا اصلا يك اظهار نظر شفاهي عليه اسراييل جاني از خودشان صادر كنند. اين سازمان ملل به اصطلاح متحد، اين شوراي مبارزه با امنيت، اين يونيسف حامي كودكان، اين سازمان هاي عريض و طويل حافظ حقوق بشر محض حفظ ظاهر هم كه شده نمي خواهند يك موضعي، يك اظهار ناراحتي، حداقل يك اخمي بكنند؟
موضوع اينقدر وحشتناك است كه آدم خنده اش مي گيرد: يك عده از آن طرف دنيا مي آيند اين طرف و خانه و كاشانه ي يك ملت را غصب مي كنند. عده اي را آواره مي كنند، عده اي را مي كشند و عده اي را اسير مي كنند. به ملت صاحبخانه دو تكه ي بسيار كوچك براي زندگي مي دهند بدون اينكه حق تشكيل يك كشور مستقل را داشته باشند. بعد به يك تكه از اين ملت كه مردمش به راحتي زير بار زور نمي روند حمله مي كنند و چون از پسشان بر نمي آيند محاصره شان مي كنند و از رسيدن هر گونه مواد غذايي، دارويي و ... به مردم عاديش جلوگيري مي كنند و اين كار را جلوي چشم همه و با افتخار انجام مي دهند و هيچ كس هم كاري نمي كند. واقعا خنده دار است.
پيش بيني: بعيد نيست همزمان با جام جهاني كه حواس دنيا جاي ديگري است دوباره اسراييل ماجراجويي تازه اي بكند. از قديم گفته اند شهر كه شلوغ بشود، قورباغه هم هفت تيركش مي شود!
پي نوشت: خاك بر سر آنهايي كه توي روز قدس شعار نه غزه، نه لبنان دادند.

1) ترسم نرسي به كعبه، اي اعرابي
2) پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
3)با كافران چه كارت گر بت نمي پرستي
4)كبوتر با كبوتر، باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز

يك مرتبه از كجا آمدي و ما را اين طور به هم ريختي اي شهيد. توي هور دور از چشم مردم مي ماندي و دم بر نمي آوردي بهتر نبود. اصلا براي اينكه بيكار نباشي خوب بود فكر مي كردي هنوز فرمانده قرارگاه سري نصرت هستي و آن طرف ها را شناسايي مي كردي و نقشه ي عمليات مي كشيدي.
اين طرف را هم شناسايي كردي يا نه، نمي دانم اما به خاطر همشهري بودن هم كه باشد بد نيست كمي از اين طرف هم به شما آمار بدهم. شايد بخواهي در آينده ي نزديك با مولايمان برگردي و دوباره عمليات راه بياندازي.
پارسال اين موقع توي كشور غوغايي بود. انتخابات نزديك بود و همه خودشان را داشتند آماده مي كردند براي شب قدر نظام يعني روز 22 خرداد. خرداد را كه خوب مي شناسي اصلا انگار اين ماه، ماه رمضان انقلاب است، هر بار يك روزش مي شود شب قدر: 2 خرداد، 3 خرداد، 13 خرداد، 14 خرداد، 15 خرداد، 22 خرداد، 25 خرداد، 29 خرداد، 30 خرداد و... . اصلا راستش را بخواهي فكر كنم انقلاب هم اول قرار بود توي خرداد پيروز شود، خدا دلش برايمان سوخت به جاي شب قدر، پيروزي را انداخت روز غدير!
توي اين كشور 4 كانديدا بودند كه 3 تايشان را شما خوب مي شناختي و يكيشان را نه. بعد از انتخابات نمي داني چه غوغايي شد. فضاي كشور درست شده بود مثل سال 60، بني صدريون يك طرف، بهشتيون يك طرف. خواص بي بصيرت يا ساكت بودند يا دوپهلو موضع مي گرفتند، خواص خائن هم از روي نمايشنامه ي جمل نقش هايشان را بازي مي كردند. رسانه هاي بيگانه با فتوشاپ دروغ هاي تصويري مي گفتند. مردم هنوز گيج فتنه بودند. ولي فقيه آن قدر تنها بود كه مجبور شد از تريبون نماز جمعه با امام زمان صحبت كند. بسيجي ها مدام از در و ديوار طعنه مي شنيدند. عكس همت و باكري افتاده بود دست جماعتي كه اگر ازشان مي پرسيدي كدام همت است كدام باكري هاج و واج مي ماندند. باورت مي شود روز قدس آنها كه روزه خواري مي كردند شعار نه غزه نه لبنان سر مي دادند. 13 آبان مرگ بر آمريكا را خط زدند و با پرچم آمريكا عكس يادگاري گرفتند. 16 آذر عكس امام و رهبري را پاره كردند. روز عاشورا توي لشكر يزيد به دسته هاي عزاداري امام حسين هم رحم نكردند. اوضاعي بود سيد.
9 دي و 22 بهمن را برايت تعريف نمي كنم. چون مي دانم اين دو روز از قرارگاه هور مرخصي گرفته بودي و آمده بودي سر تنگه ي احد ايستاده بودي تا كسي ما را دور نزند.
حاج علي شهيد، سالي كه گذشت اين سيد علي عزيز ما بدجوري تنها بود. نه از استوانه ي دو پهلو خبري بود، نه از بقيه ي خواص بي خاصيت. اسامي اين خواص را ليست كرده ام گذاشته ام كنار. هر وقت با مولايمان آمدي بگو تا بدهم به شما بروي حسابشان را بگذاري كف دستشان.
فرمانده قرارگاه سري نصرت! چه خوب كردي برگشتي. ولي مي شود حالا كه كمي خودماني تر شديم بپرسم سر آمدنت، اين همه ديرتر از 67 چيست؟ نمي شد مثل همه ي اين فيلم هاي آبكي در حالي كه مدام پشت بي سيم مي گفتي " سيد حاجيتو كشتن" يا چه مي دانم " نقل و نبات بريزين" و خط اتوي لباس سپاهيت توي آن همه خاك و خل، خربزه را قاچ مي كرد يك تير مي خورد وسط سينه ات و شربت شهادت را رو به دوربين با كادر بندي عالي مي نوشيدي و خيال خودت و ما را راحت مي كردي؟ اصلا بگذار بپرسم چرا شهيد شدي؟ اگر مي ماندي عقب و نمي رفتي توي دل دشمن بهتر نبود؟ سال هاي پس از جنگ بيشتر به شما نياز نبود؟ اين همه پست و مقام لايق شما نبود؟
فرمانده سپاه ششم! خوب كردي شهيد شدي. اگر مي ماندي يا بايد خون دل مي خوردي يا مال مردم را. ما همه اينجا يكي از اين دو كار را مي كنيم. فرمانده! خوب كردي شهيد شدي، ديگر توي خيابان هاي كيانپارس و كوروش و نادري گيسوي رهاي دختران بي حياي شهرت را نمي بيني. ديگر كسي به خاطر دفاع از ولي فقيه به تو فحش ناموسي نمي دهد. خوب كردي شهيد شدي اگر مي ماندي عاشقان مدونا و امينم، همت و باكري را مي كوبيدند توي سر تو كه همرزم همت و باكري بودي. اگر مي ماندي بايد از خيانت خواص سرت را محكم مي كوبيدي به ديوار. بايد نگاه مي كردي كه چطور عده اي در خيابان ولي عصر سوداي محاربه با امام زمان دارند و توي خيابان انقلاب شعار مرگ بر ولايت فقيه مي گويند. اگر مي ماندي دلت خون مي شد از اين همه تنهايي حضرت ماه، از اين همه غربت حضرت روح الله.
فرمانده ي شهيد! چه مي شد ما سي سال زودتر به دنيا مي آمديم. آن وقت كنار شما توي هور، زائر نور مي شديم. به جاي اينكه با ارز از اروند رد شويم با عشق از عرض اروند رد مي شديم. توي تاريكي شب هاي جنوب نماز شب مي خوانديم. سربند يا زهرا مي بستيم. عشق مي كرديم با خدا.
شهيد هاشمي! از قديم گفته اند يوسف گم گشته باز آيد به ايران غم مخور. حالا هم كه شما از هور مصر برگشته اي و ما دل توي دلمان نيست كه از نژاد يعقوبيم يا از طايفه ي برادران يوسف.
شهيد عزيز! خوب كردي شهيد شدي، خوب كردي برگشتي، اصلا خوب كردي كه دير برگشتي تا ما توي اين هياهو هاي بيهوده چشم هاي كورمان را اين بار از هور به نور خدا روشن كنيم.
باقي حرف ها باشد براي فردا، تشييع پيكر شما.
خیمه ها آتش را از در چوبی به ارث برده اند
شمشیرها تیزی را از غلاف
شش ماهه شهادت را از شش ماهه
و محرم سوگواری را از جمادی
پس عجیب نیست
که شهرهای ما به بی وفایی کوفه اند
و در کوچه های مدینه هنوز کسی تنهاست
حالا که خودمانیم بگذار بپرسم
شما را به خدا
از این جمادی تا جمادی سال بعد
جمعه ای هست که نسبش برسد به غدیر؟
۱. ازابتداي تاريخ نجوم، منجمين نظرات متفاوتي درباره ي نحوه ي پيدايش جهان داشته اند ولي امروزه تقريبا همه ي آنها نظريه ي بيگ بنگ را پذيرفته اند. بر اساس نظریه بيگ بنگ جهان از انفجار حجم بسیار کوچک با دما و چگالی بسیار زیاد آغاز شده است . این نظریه مي گويد شکل گیری فضا مثل کش آمدن سطح یک بادکنک است و فضا در حال انبساط می باشد.
تا اينجاي قضيه اختلاف زيادي وجود ندارد. اما وقتي همين دانشمندان در مورد پايان كار با هم صحبت مي كنند اختلاف ها شروع مي شود. عده اي معتقدند انبساط جهان تا بي نهايت ادامه خواهد داشت و عده ي ديگري هم معتقدند اين انبساط لحظه اي متوقف و سپس در جهت عكس يعني انقباض ادامه پيدا مي كند تا جايي كه جهان در همان نقطه ي ازلي دوباره متمركز شود. من شخصا نظريه ي دوم را ترجيح مي دهم.
۲. ازسال ۱۹۸۹ در چكسلواكي انقلاب هاي رنگي يا مخملي شروع شدند و بعد از آن زنجيره وار در صربستان(دو مرحله ۱۹۹۷ و ۲۰۰۰)، گرجستان(۲۰۰۳)، اوكراين(۲۰۰۴) و قرقيزستان(۲۰۰۵) ادامه يافتند. شكل و شيوه ي عملكرد مخالفان، حمايت آمريكا و كشور هاي غربي، نقش رسانه ها و عاقبت سرنوشت اين حركت ها در تمام موارد كاملا شبيه يكديگر بود.
در سال ۲۰۰۹ اين حركت اعتراضي در ايران مهمترين دشمن امريكا و غرب با همان نشانه هاي قبلي و توسط كارگردانان پيشين كليد خورد. اين كودتاي مخملي عليه انقلاب اسلامي با عنايت خداوند، تدبير رهبري و حضور مردم شكست خورد چون اساسا ماهيت ايدئولوژيك و تفكر حاكم بر ايران با بلوك شرق سابق كاملا متفاوت بود.
بلافاصله پس از اين شكست، انقلاب مخملي اوكراين و سپس قرقيزستان هم شكست خورد و مخالفان حكومت را در دست گرفتند. به نظر مي رسد عمر انقلاب هاي مخملي تنها دو دهه بود.
۱+۲: شايد نظريه ي انقباضي براي پايان جهان صحيح نباشد اما فكر مي كنم اين نظريه براي انقلاب هاي رنگي درست از آب در بيايد و ايران همان نقطه اي باشد كه انبساط لحظه اي در آن متوقف و سپس در جهت عكس يعني انقباض ادامه پيدا كرده است.

مانده بودم چيزي بگويم يا نه. اين امر به معروف و نهي از منكر هم از سخت ترين واجبات است. دلم را زدم به دريا و بهش نزديك شدم. پسر خوش تيپ و خوش هيكلي بود كه يك تي شرت سفيد پوشيده بود و مثل من توي ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاده بود. گفتم آقا ببخشيد. گفت بفرماييد. گفتم مي خواستم نكته اي رو خدمتتون عرض كنم. نگاهي با تعجب به من انداخت. بلافاصله ادامه دادم مي دونين روي تي شرتتون چي نوشته. يه لبخندي زد و گفت آره يعني اينقدر تابلوئه؟ گفتم براي كسي كه توجه كنه بله، تازه شما خوش تيپ هم هستيد و همه هم نگاهتون مي كنن، زياد خوب نيست. گفت همين ديروز خريدمش فقط مي خواستم يه چيزي بپوشم كه ارزون باشه. گفتم مگه چند خريدي؟ گفت سه تومن خريدمش، از ميدون شوش. چند لحظه اي به سكوت گذشت بعد خودش با لبخندي كه كمي شرمندگي هم داشت گفت تازه فروشنده موقع فروش تبليغ هم مي كرد، مي گفت بخريد روش نوشته اسرائيل.
اتوبوس رسيد. سوار شدم، پسري با تي شرت سفيد كه با فونت بزرگ و به رنگ آبي رويش نوشته بودISRAEL هم همين طور. و من به اين فكر مي كردم چقدر احتمال دارد توي قلب تل آويو يا بيت المقدس فروشنده اي پيدا بشود كه تي شرتي بفروشد كه رويش نوشته شده باشد IRAN و تازه براي تبليغ، اين موضوع را بلند هم داد بزند!
پي نوشت: سخت است و البته كار ظريفي است اما بايد ياد بگيريم به همديگر تذكرهاي زباني محترمانه بدهيم. شما فكر مي كنيد اگر تا شب سه نفر ديگر به اين بنده ي خدا در همين حد تذكر بدهند فردا دوباره اين تي شرت را مي پوشد؟

جماعت مسلمين مثل دريا مي ماند، حالا اين جماعت مي خواهد نماز جمعه و جماعت باشد يا جلسات روضه و منبر يا حتي راهپيمايي و تظاهرات روزهاي خاص، خيلي فرقي نمي كند.
آدم هر چقدر هم كه خوب باشد وقتي از دريا جدا افتاد، بركه اي مي شود يا مردابي كه هر از گاهي باران رحمت الهي -به شرط بارش- تازه اش مي كند اما درياييش نمي كند. و اگر اين بارش در كار نباشد عاقبت، آفتاب روزگار يا خشكش مي كند يا تبديلش مي كند به باتلاقي كه كارش دفن تدريجي رهگذران بي خبر است در خود.
مرداب براي فرار از روزمرگي چاره اي جز جاري شدن به سمت دريا ندارد. اگر به آنچه هست راضي بماند قطعا آينده ي خوبي نخواهد داشت. شما تا به حال مردابي را ديده ايد كه عاقبت به خير شده باشد؟
پي نوشت: چقدر وحشتناك است با كسي روبرو شويد كه روزگاري آرزو داشته اقيانوس آرام بشود و امروز به باتلاق گاو خوني رضايت داده است!

"احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون" آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم، به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟
سوره ي عنكبوت، آيه ي ۲
ادعا كردن مثل آب خوردن مي ماند. كافيست ژست حق به جانبي به خود بگيري و كمي هم اعتماد به نفس داشته باشي و يك خورده هم اطلاعات از زمينه ي مورد ادعا داشته باشي ديگر همه چيز حل است. اين وسط يك مشكل كوچولويي وجود دارد. يعني اگر همين يك مشكل نبود ديگر واقعا نور علي نور مي شد. مشكل اين است كه هر چقدر طرفي كه داري برايش بلوف مي زني خبره تر باشد، دستت زودتر رو مي شود. يعني ممكن است توي يك چشم به هم زدن از تو سوالي بپرسد يا توي موقعيتي قرارت بدهد كه زود خودت را لو بدهي و بشود آنچه نبايد بشود.
كار آنجا خرابتر مي شود كه طرف تو به جاي يك آدم خبره، خود خدا و ادعايت به جاي يك بلوف كوچك، ايمان آوردن باشد. آن وقت است كه فقط آنهايي كه از ته دل حرف مي زنند و پايش مي ايستند روسفيد از امتحان بيرون مي آيند.
براي بچه هاي مذهبي اين توالي "ادعاي ايمان" و "امتحان ايمان" زياد اتفاق مي افتد. اي كاش نمره هاي قبولي مان هم متوالي باشد.
پي نوشت: نمي دانم براي شما هم پيش آمده يا نه. سر يك دوراهي گير كرده ايد و سر جلسه ي امتحان ايمانتان نشسته ايد و نمي دانيد چه خاكي بر سرتان كنيد كه يك مرتبه چشمتان مي خورد به آيه اي يا حديثي كه نقش بسته روي ديواري يا شيشه ي اتوبوسي يا گوشه ي كتابي يا ... و انگار توي كل عالم مخاطبش فقط شما هستيد. اين نشانه ها را دست كم نگيريد.
خدا لعنت كند رضاخان را كه اگر هيچ خيانت ديگري هم نكرده بود همين كشف حجاب براي جهنمي شدنش كافي بود.
امروز اما همچنان مهمترين مسئله ي فرهنگي جامعه ي ما همين كشف! حجاب است. يعني هنوز براي خيلي ها ارزش و اهميت حجاب در پيشرفت و سعادت يك ملت كشف نشده است. اين خيلي ها شامل عده ي زيادي مي شود، از خانواده هاي سنتي و نه مذهبي كه چون درك درستي از فرهنگ حجاب ندارند نتوانسته اند دختران خود را در مقابل موج هاي سهگين تهاجم فرهنگي واكسينه كنند تا آن مسئولين بي فرهنگي كه چادر را براي زندانيان زن اجباري مي كنند، از آن فيلمسازان بي بصيرتي كه تا مي خواهند يك خانواده ي فقير و بيچاره را نشان بدهند سر مادر خانواده يك چادر رنگ و رو رفته مي كنند تا آن خانم هاي چادري كه با شلختگي و بي نظمي چادر به سر مي كنند، از آن مسئولين آموزش و پرورشي كه از فرهنگ سازي در دبستان هاي دخترانه غافلند تا آن دسته از خانم هاي معلمي كه بدون اعتقاد به فرهنگ حجاب سر كلاس هاي درس حاضر مي شوند، از آن مسئولين بي فكري كه چادر بيست سي هزار توماني و مانتوي تنگ شش هفت هزار توماني را مي بينند و هيچ كاري نمي كنند تا...
عمر آدم مثل برق و باد مي گذرد و چين و چروك هاي پاييزي زود از راه مي رسند. طراوت و شادابي جواني درست مثل تعطيلات نوروز به يك چشم به هم زدن تمام مي شود و در اين بين آنها كه به همين چند روز دنيا دل خوش كرده اند بد جوري بازي را باخته اند. خوش به حال دختراني كه صورت هاي آرايش كرده را با چهره هاي معصومانه و نگاه هاي گناه آلود رهگذران را با نظر رحمت خداوند عوض مي كنند. جواني و زيبايي ابدي در بهشت گواراي وجودشان!
امروز حفظ حجاب از مظاهر جهاد في سبيل الله است پس خواهرم لطفا حجابت ...

ساعت 8:15 صبح است که با یک sms از خواب بلند می شوم:" سخنرانی آقا ساعت 9 صبح٬ شوش" می نشینم شرایط را می سنجم: فاصله ی اهواز تا شوش حدود 100کیلومتر است٬ من هم وسیله ای برای رفتن ندارم٬ از طرف دیگر امروز کلی کار اداری دارم که باید انجام بدهم٬ تازه 10 روز پیش هم مشهد مقدس خدمت آقا رسیده ام. نتیجه ی منطقی اش می شود اینکه بنشینم صبحانه بخورم و بعد بروم دنبال کارهایم و صحبت های آقا را هم بعدا از تلویزیون ببینم.
ساعت 9:10 صبح است. لباس پوشیده ام و آماده ام بروم اداره دنبال کارهای امروزم که یادم می آید معمولا صحبت های حضرت آقا ۳٬۲ ساعت بعد از اعلام تجمع مردم شروع می شود تا در این فاصله کارهای بازرسی جمعیت مشتاق تمام شود یعنی با این حساب سخنرانی ایشان باید ساعت 11 باشد. دودل می نشینم روی تخت. اگر همین الان بروم شاید به سخنرانی آقا برسم با تسبیحی که توی دستم هست برای رفتن استخاره می کنم٬ خوب می آید.
با حاج قاسم تماس می گیرم سخنرانی منطقه عملیاتی فتح المبین است. حاج قاسم دارد توی مسیر می رود سمت شوش. می گوید:" حامد معطل نکن بیا سر جاده ی اهواز –شوش٬ ماشین بگیر و بیا" با علی تماس می گیرم او هم توی مسیر است. با حاجی تماس می گیرم جواب نمی دهد. مثل اینکه چاره ای نیست. ساعت 9:30 خودم را می رسانم سه راهی خرمشهر٬ اول جاده ی اهواز-شوش.
یک پراید جلوی پایم می ایستد٬ سوار می شوم. به ساعتم نگاه می کنم 9:40 است. خانه که بودم مردد بودم موبایل را با خودم بیاورم یا نه٬ اما بالاخره آوردم گفتم شاید لازم بشود. گر چه این همراه همیشه موقع دیدار امام دردسر درست می کند.
60، 70 کیلومتر مانده است به شوش. دل توی دلم نیست. با علی تماس می گیرم می گوید هنوز سخنرانی شروع نشده است. 100 تا صلوات نذر حضرت زهرا می کنم قبل از شروع سخنرانی برسم.
راننده عینک آفتابیش را به چشم زده و دارد با سرعت 120 تا می رود. این اولین بار است که اصلا از این سرعت زیاد شاکی نیستم. از راننده می پرسم به نظرت چند دقیقه ی دیگر به فتح المبین می رسیم. از توی آینه به من که صندلی عقب نشسته ام نگاهی می کند و می گوید:" قراره امام بیاد؟" از شنیدن کلمه ی امام جا می خورم. با کمی مکث می گویم بله. می گوید:" نترس می رسی" و من به این فکر می کنم که یک راننده ی معمولی مسیر اهواز-شوش می تواند از خیلی از خواص با بصیرت و بی بصیرت جلوتر باشد.
به منطقه فتح المبین نزدیک شده ایم. راه را از جایی بسته اند. راننده می گوید:" از اینجا به بعد را باید پیاده بروی" با راننده کرایه را حساب می کنم و پیاده می شوم. کاروان های راهیان نور از همه جا خودشان را به اینجا رسانده اند. میان سیل جمعیت شروع می کنم به پیاده روی. ساعت تقریبا 11 است.
بین راه چند نفری با لباس بسیجی و سپاهی بلند گو به دست ایستاده اند و مدام می گویند:" آوردن موبایل، کیف، دوربین و... ممنوع است٬ وسایل خود را در ماشین هایتان بگذارید" به یکیشان نزدیک می شوم و می پرسم مگر موبایل را تحویل نمی گیرید. جواب می دهد" نه٬ برو تو اتوبوست بگذار". می گویم من تک و تنها از اهواز آمده ام اتوبوس ندارم. می گوید:" حالا برو جلو احتمالا جا پر شده است اصلا نمی توانی تو بروی"
راه خیلی طولانی است. فکر کنم 2 کیلو متری بشود. به اولین گیت که می رسم می بینم برادران سپاه دارند سفت و سخت بازرسی می کنند. مثل همیشه هم یکی از اشیاء ممنوعه موبایل است. بر می گردم و بیست سی متر آن طرف تر گروهی را می بینم که توی سایه ی اتوبوسی نشسته اند٬ چفیه ای هم جلویشان پهن است و کلی گوشی موبایل رویش گذاشته اند. می روم سمتشان و می گویم آقا می شود موبایل من را هم نگهدارید. یکیشان با لهجه ای که فکر کنم مال طرف های بیرجند باشد می گوید :"نه شرمنده این موبایل ها مال بچه های خودمان است٬ مال دیگران را قبول نمی کنیم" می روم سمت چادر هلال احمر درخواستم را تکرار می کنم. این یکی هم دست رد به سینه ام می زند و می گوید مسئولیت قبول نمی کند. اما یک راهنمایی می کند:" برو این اطراف موبایلت را جایی خاک کن" موبایل را خاموش می کنم٬ چادر هلال احمر را دور می زنم و می روم پشت تپه ای. از کنار تپه یک پلاستیک خالی پیدا می کنم. موبایل را می پیچم تویش و بعد آن را زیر چند تا قلوه سنگ قایم می کنم. یک ظرف یک بار مصرف غذا را هم که گوشه ای افتاده می گذارم روی سنگ ها. وقتی می خواهی بروی پیش مولایت باید بقیه ارتباط ها را خاک کنی.
از گیت اول به راحتی رد می شوم اما گیت دوم شلوغ است. علی را بین جمعیت می بینم و البته چند نفری دیگر از بچه های اهوازی را هم همین طور. توی آن شلوغی با هم روبوسی می کنیم. چند نفری بیشتر جلوی رویمان نیستند که صدای هلی کوپتر می آید. مجری مراسم دارد توی بلند گو می گوید "صلی علی محمد خامنه ای خوش آمد" جمعیت پشت گیت فشار می آورند. با زحمت از گیت دوم هم رد می شوم. دیگر از هلی کوپترها صدایی نمی آید.
ساعت از 11:30 گذشته است و تابش آفتاب اذیت می کند. بین حسینه ی شهدای فتح المبین و یادمان جایگاهی برای سخنرانی حضرت آقا درست کرده اند. فاصله ام با جایگاه خیلی زیاد نیست. حداقل از مشهد که کمتر است. چفیه را می اندازم روی سرم تا از تابش آفتاب در امان باشم. مردم ایستاده اند و منتظر ورود رهبر. مجری از مردم می خواهد روی زمین بنشینند. از فرش و موکت خبری نیست. زیر انداز ما اینجا ریگ های داغ جنوب است.
حضرت آقا وارد می شود. مردم بلند می شوند و شعار دادن هم شروع می شود. امام با ملایمت لبخند می زند. این زیباترین قسمت سفر چند ساعته ی ماست. با شروع صحبت های آقا عده ای می نشینند عده ای هم در کناره ها ایستاده به حرف های ایشان گوش می کنند. امام صحبتش را با تقدیر از مردم خوزستان شروع می کند.
به نظرم زمان سخنرانی کوتاه می آید. امام خامنه ای شروع می کند به دعا کردن. مردم همه دیگر ایستاده اند و بعد از دعا شروع می کنند به شعار دادن. رهبری می ایستد و با لبخند به اطراف نگاه می کند و به ابراز احساسات این جماعت عاشق پاسخ می دهد و بعد از جایگاه خارج می شود.
برای اینکه به موج جمعیت بر نخورم سریع از محوطه بیرون می روم. اولین کار خوردن یک لیوان شربت آبلیمو است و بعد هم عملیات اکتشاف موبایل. حالا می ماند یک مسیر دو کیلومتری که باید با پای پیاده بروم تا آن وقت ببینم می توانم ماشینی برای برگشتن به اهواز پیدا کنم یا نه. توی راه برگشت هلی کوپتر ها از بالای سرمان رد می شوند. مردم به بالا نگاه می کنند و لبخندی روی لبهایشان می نشیند و من همین طور که به مسیر هلی کوپترها نگاه می کنم به رهبری فکر می کنم که مدام در حال فتح مبین است.
خيلي فرق است بين نماز جماعت و نماز فرادا. كافيست كمي به روايات مربوط به ارزش نماز جماعت نگاهي بياندازي تا اين مطلب برايت روشن شود:
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
هر کس چهل روز نمازهاى خود را با جماعت بخواند به طوری که یک تکبیرة الاحرام از او فوت نشود، دو برائت آزادى براى او نوشته مىشود، یکى نجات از نفاق و دیگرى رهائى از آتش.
«محجة البیضاء/ج 1/ص 344»
از اين دست روايات بسيارند، اما علت اين همه تاكيد بر نماز جماعت چيست؟
امام رضا علیه السلام فرمود:
علت تشریع نماز جماعت آن است که اسلام و توحید و بندگى و اخلاص به خداوند متعال در معرض دید عموم و ظاهر و مشهور در میان مردم باشد.
«وسائل الشیعه/ج 5/ص372»
نماز جماعت احكام به خصوصي دارد كه عمدتا به رابطه ي بين امام با ماموم يا مامومين با يكديگر مربوط مي شود. مثلا در نماز جماعت مامومين نمي توانند جلوتر از امام يا خيلي عقب تر از او بايستند. در نماز جماعت مامومين نمي توانند افعال نماز را پيش از امام يا خيلي بعدتر از امام به جا بياورند. در نماز جماعت هر كسي نمي تواند امام باشد، بايد شرايطي داشته باشد كه يكي از آنها عدالت است.
در جامعه ي اسلامي رابطه ي بين حاكميت و مردم از جنس نماز جماعت است. در اين رابطه كسي امام است كه به خدا نزديكتر است، وقتي نماز جماعت برپا مي شود نمازهاي تفرقه آميز فرادا از رسميت مي افتند، در نماز جماعت جامعه ي اسلامي، كسي حق ندارد از امام جلو بزند يا از او عقب بيافتد، جلوتر يا عقب تر بايستد، حمد و سوره را بلند بخواند و يا از صفوف نمازگزاران فاصله بگيرد.
بعد از امام خميني بعضي ها خواستند فرهنگ امام را هم در بهشت زهرا دفن كنند. كلمه ي امام جاي خودش را داد به مقام معظم رهبري، و ما كه تازه چشم باز كرده بوديم حواسمان نبود چه كلاه بزرگي دارد سرمان مي رود. بعضي ها كه دلشان هنوز براي امام تنگ بود به جانشين صالحش مي گفتند آقا، بعضي صدايش مي كردند رهبر، عده اي كه خودماني تر بودند خطابش مي كردند آسيد علي آقا. تلويزيون ها مي گفتند مقام معظم رهبري يا معظم له يا حضرت آيت الله، تريبون ها مي گفتند رهبر انقلاب يا ولي امر مسلمين يا ...
و در تمام اين مدت جاي يك كلمه خالي بود، كلمه اي كه همه ي بار فرهنگ انقلاب را به دوش مي كشيد، كلمه اي كه به تنهايي از همه ي كلاهك هاي هسته اي آمريكا و اسرائيل قويتر بود، كلمه اي كه ترس در دل خيلي از اين خواص بي بصيرت و دوپهلوي امروز مي انداخت.
اين كلمه بيست سال در پستوي خاك گرفته ي ذهن ها فراموش شد تا اينكه شوك فتنه يادمان آورد ما در حال خواندن نماز جماعتي هستيم به امامت امام خامنه اي. آهاي BBC و VOA، آهاي سران فتنه ي سبز، آهاي مستكبرين جهاني، آهاي باراك اوباما، آهاي بنيامين نتانياهو ، آهاي ملك عبد الله، آهاي همه ي دنيا، خيالتان راحت باشد ما عوام با بصيرت تا امام اصلي اين جماعت ظهور نكرده است، نماز عمرمان را به امام خامنه اي اقتدا مي كنيم تا چشمتان در بيايد.
پي نوشت: فتنه گران عزيز سبز! در مطلب قبل كلي فحش و ناسزا نثار امام عزيزم و بنده كرديد. اولا جواب اين فحش ها به قيامت، دوما نه امام عزيزم و نه بنده با اين فحش ها از ميدان فرار نمي كنيم. لطفا خودتان را خسته نكنيد!

ظهر٬ باران که شروع شد نگرانی توی چشم های همه پیدا شد. همه دعا می کردند خدا کند باران قطع شود. می ترسیدند نکند سخنرانی آقا که قرار بود در صحن جامع رضوی باشد لغو شود. یاد شعار مردم چالوس افتادم: باران رحمت آمد٬ رهبر ما خوش آمد
یکی از بچه ها خبر آورد سخنرانی به جای صحن جامع در رواق امام خمینی برگزار می شود. از یک طرف خوشحال شدم که بالاخره آقا سخنرانی می کند و از یک طرف نگران که این همه جمعیت عاشق و فضای محدود رواق و من بیچاره و جا ماندن و ...
ناهار نخورده راه می افتم سمت حرم. توی راه از یک مغازه آبمیوه و کیک می خرم و زیر یک دقیقه همه را هل می دهم پایین. حالا این من هستم و پاهایی که توی هوای بارانی و سرد مشهد سعی دارند این تن را برسانند به آقا.
جمعیت پشت داربست های نزدیک رواق جمع شده اند. هنوز به کسی اجازه ی ورود نداده اند. چند دقیقه ای که می گذرد می فهمم باید موبایل را تحویل بدهم. از توی جمعیت می آیم بیرون و می روم انتهای صحن جامع برای تحویل موبایل و بعد سریع بر می گردم بین جمعیت منتظر.
بودن در بین چنین جمعیتی را یک بار وقتی رفته بودم بیت رهبری تجربه کرده بودم اما اینجا مردم از هر قشر و طبقه و طرز فکر و از هر شهر و دیار و نژادی ایستاده اند توی صف. این یک دیدار کاملا مردمی است.
مردم همین طور که ایستاده اند حوادث سال گذشته را تحلیل می کنند. پیرمردی که لباس خیلی ساده ای پوشیده حرف های جالبی می زند. پشت سرش جوان عینکی خوش پوشی حرف هایش را تایید و تکمیل می کند. الله اکبر از این بصیرت مردم.
بچه های سپاه که جلوی گیت ها ایستاده اند از مردم می خواهند کفش هایشان را در بیاورند و بگیرند توی دست هایشان. هوا بسیار سرد است و باران زمین را خیس کرده است اما همه سریع کفش ها را در می آورند و منتظر می مانند.
جمعیت به گیت ها فشار می آورد. داربست ها به شکل خطرناکی می لرزند. بچه های سپاه دادشان در آمده است اما فایده ای ندارد. یکیشان که انگار زرنگ تر است داد می زند هرکس آقا را دوست دارد کمی عقب برود. مردم عقب می روند.
کار بازدید بدنی که تمام می شود می روم توی رواق. تقریبا نصفش پر شده است. جایی می نشینم که هیچ دوربین و ستونی جلوی رویم نباشد. ساعت ۱.۵ بعداز ظهر است.
ساعت هنوز ۲ است و یخ جمعیت باز نشده. البته طبیعی است خیلی ها برای اولین بار است که چنین محفلی را تجربه می کنند. بلند می شوم شعار دادن را شروع کنم که یکی از آن جلوها شروع می کند. می نشینم سر جایم و از این سمفونی احساسات لذت می برم.
ساعت از ۴ هم گذشته و هنوز رهبری نیامده. مردم چند باری با شایعه ی حضور رهبری بلند شده اند و نشسته اند و هر بار این فرایند کلی دردسر داشته است. توی بیت رهبری هم این مورد را دیده بودم اما این بار که فضا محدودتر و جمعیت بیشتر است مشکل هم دوچندان است.
بالاخره قامت رعنایش معلوم می شود. این بار هم مثل دفعه ی قبل بغض توی گلویم جا خوش می کند اما اشک جاری نمی شود. فقط زیر لب می گویم خدا را شکر٬ خدا را شکر و خودم هم نمی دانم خدا را از داشتن چنین رهبری شکر می کنم یا چون برای بار دوم توفیق دیدنش را داشته ام این شکر را به جا می آورم.
رهبر به جایی از سخنرانی می رسد که انصافا تکبیر دارد و مردم از ته دل و محکم تکبیر می گویند. خدایا این "خامنه ای رهبر" گفتن٬ عجب لذتی دارد جلوی امام خامنه ای.
صحبت های آقا که به موضوع انتخابات می رسد سکوت همه جا را فرا می گیرد. تکبیری که مردم بعد از صحبت ها می گویند برای خیلی ها حرف دارد. البته اگر گوشی برای شنیدن باشد.
سخنرانی آقا تمام شده است. دوستم را موقع خروج می بینم. می گویم زیارتت قبول٬ جواب می دهد زیارت شما هم قبول.
بیرون باران همچنان می آید. دوباره یادم می آید: باران رحمت آمد٬ رهبر ما خوش آمد.
پی نوشت: خدا خدا می کردم که کافی نتی باز باشد تا بیایم اینها را بنویسم. الان نشسته ام در کافی نتی در خیابان امام رضا و تلویزیون دارد صحبت های آقا را پخش می کند و من همین جور که می نویسم می گویم خدا را شکر!
بازتاب این مطلب در خبرگزاري فارس، جهان امروز، جوان آنلاين، آتي نيوز، آويني، فرهنگ انقلاب، ايران آن
چند روزي است براي اين آخرين مطلب سال 88 با خودم كلنجار مي روم. مدام مي نويسم و پاك مي كنم. جمله را شروع نكرده، خط ميزنم. حرف را نگفته، قورت مي دهم. راستش را بخواهيد خيلي هم تقصير من نيست سالي كه گذشت از آن سال هاست كه حالا حالاها درباره اش خواهند گفت و نوشت.
سال 88 گذشت و ما جوان هاي امام نديده، امام را، خطش را و راهش را شناختيم. فهميديم بصيرت، ژنتيكي به ارث نمي رسد، هر كس در پرواز اير فرانس بهمن 57 نشسته باشد با امام محشور نمي شود، هركس در جماران مو سفيد كرده باشد، عمار انقلاب نمي شود. فهميديم هر كس سابقه ي نوفل شاتو در رزومه ي انقلابي گريش دارد، ابوذر امام نمي شود حتي ممكن است به اين بهانه ابوزر هم بشود. فهميديم عمامه و عبا، حجت مسلماني نمي شود، سابقه ي نخست وزيري، ملاك ولايت پذيري نمي شود. سن و سال زياد، دليل مرگ هوا و هوس نمي شود.
سال 88 گذشت و ما بسيجي هاي انقلاب و جنگ نديده، معني شعارها را فهميديم. فهميديم آمريكا شيطان بزرگ است يعني چه. پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكتتان آسيبي نرسد يعني چه. ما هرچه داريم از محرم و صفر است يعني چه. عظمت روزها را درك كرديم. فهميديم چرا روز قدس، 13 آبان، 16 آذر و 22 بهمن اينقدر مهم هستند. فهميديم چطور مي شود از خيابان هاي شهرهايمان دندان هاي اوباما و نتانياهو را در دهانشان خرد كنيم.
سال 88 كه نه، قرن 88 گذشت و ما جوان هاي يكساله پير شده، فهميديم خون دل خوردن براي انقلاب يعني چه، از ته دل براي سلامتي رهبري دعا كردن، در خوف و رجا بودن، در آتش دلهره سوختن و مدام دعاي فرج و ندبه و توسل خواندن يعني چه.
سال 88 گذشت و ما افسران جنگ نرم ارزش سيد علي را بيشتر از قبل فهميديم. عكسش را به ديوار اتاقمان زديم. براي سلامتيش صلوات فرستاديم. اسم قشنگش را مدام زير لب تكرار كرديم. با بغضش گريه كرديم. با لبخندش خنديديم. با صبرش ساكت شديم و با تدبيرش پيروز شديم.
سال 88 گذشت و خدايا تو شاهد باش ما عوام با بصيرت پشت سر مقتدايمان و عزيز دلمان امام خامنه اي ايستاديم و خم به ابرو نياورديم. به مادرش زهراي اطهر قسمت مي دهيم اين ايستادگي را كفاره ي همه ي گناه هاي ريز و درشت امسال و سال هاي پيشمان قرار بده.
چند پله بيشتر نبود. شايد پايين آمدنش از اين پلكان يكي دو دقيقه هم بيشتر طول نكشيد، اما تاريخ ايران را همين يكي دو دقيقه به دو قسمت تقسيم كرد. تنها در همين يكي دو دقيقه بود كه ايران، بي التهاب و اضطراب، مبهوت پايين آمدن پيرمردي از پله هاي هواپيما بود كه قرار بود، قرار دل هاي زخمي اين سرزمين باشد.
چند جمله بيشتر نبود. شايد گفتن اين چند جمله از پشت تريبون يكي دو دقيقه هم بيشتر طول نكشيد، اما انبوه مخاطبان را همين يكي دو دقيقه به دو قسمت تقسيم كرد. تنها در همين يكي دو دقيقه بود كه ايران، بي التهاب و اضطراب، مبهوت درد دل سرداري با فرمانده ي كل دل ها بود:
ای سید ما، ای مولای ما،
ما آنچه باید بکنیم انجام میدیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت.
من جان ناقابلی دارم. جسم ناقصی دارم. اندک آبرویی هم دارم، که این رو هم خود شما به ما دادید.
همه ی اینها رو من کف دست گرفتم در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد. اینها هم نثار شما باشه.
سید ما، مولای ما،
دعا کن برای ما. صاحب ما تویی. صاحب این کشور تویی. صاحب این انقلاب تویی. پشتیبان ما شما هستید.
ما این راه رو ادامه خواهیم داد، با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما رو با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود پشتیبانی بفرما.

در دروغ هميشه تناقضي هست. يعني دروغ سعي مي كند چيزي باشد كه نيست يا چيزي نباشد كه هست. همين تناقض و عدم تعادل است كه باعث مي شود يك دروغ دير يا زود لو برود و آن چيزي كه حقيقت دارد ديده شود. مدت زمان زندگي دروغ ها متفاوت است، بعضي ها زود لو مي روند يعني تا گفته مي شوند معلوم مي شود كه با حقيقت هيچ وابستگي فاميلي ندارند. دسته ي ديگر آن هايي هستند كه ماهرانه تر گفته مي شوند و طول عمر بيشتري دارند. اين دروغ ها بسته به ارزش حقيقتي كه قرباني كرده اند، ضررهاي متفاوتي دارند.
از قوانين اين دنيا يكي اش اين است كه هميشه ماه پشت ابر نمي ماند، يعني هيچ وقت هيچكس نمي تواند براي هميشه دروغ بگويد ولي يكي از راه هاي طولاني كردن عمر يك دروغ اين است كه دروغگوها درمورد دروغ نگفتن خودشان مدام دروغ بگويند و با كلي قسم و آيه سعي كنند به ديگران ثابت كنند، آنهايي كه واقعا راستگو هستند، دروغگويان واقعي هستند. اين طور مي شود كه همه چيز به هم مي ريزد و فضا مه آلود مي شود و آدم در هزارتوي دروغ ها گم مي شود.
آدمي كه در يك هزارتو گير كرده است اگر فقط چند متر از ديوارهاي اطرافش ارتفاع بگيرد و بالا بيايد خيلي راحت راه هاي انحرافي و بن بست ها و بيراهه ها را تشخيص مي دهد و اين همان كاري است كه بصيرت انجام مي دهد. بصيرت فرزند حلال زاده ي ايمان حقيقي و تفكر پوياست.
در سال 88 ملت ايران وارد هزارتوي دروغ ها شد. عده اي كه فرزند بصيرتشان زودتر به دنيا آمده بود و حالا براي خودش جوان برومندي شده بود خيلي قبل تر از آنكه فيلم فتنه كليد بخورد، سكانس پاياني را حدس زدند و هشدار دادند. براي عده اي از مردم اين تولد در ايام انتخابات اتفاق افتاد، براي عده اي ديگر در نماز جمعه ي 29 خرداد، براي تعدادي روز قدس، براي افرادي 13 آبان، براي كساني 16 آذر و عاقبت براي بخشي از مردم روز عاشورا. روز 9 دي اكثريت قاطع ملت از دل اين هزارتو بيرون آمدند و 22 بهمن روز جشن اين رهايي بود.
متاسفانه هنوز بخش كوچكي از مردم در بين ديوارهايي كه آجرهايش ساخته ي آمريكا و اسرائيل و انگليس است گير افتاده اند و مدام به در و ديوار مي كوبند و از اين بيراهه وارد آن بن بست مي شوند و اين كار را با شور و حرارت ادامه مي دهند و خيال هم مي كنند كه در حال مبارزه اند. افسوس كه ممكن است آدم وارد هزارتويي شود و ديگر هيچ وقت از آن خارج نشود!
*بازتاب اين مطلب در خبرگزاري برنا

شايد با نگاهي دوباره به اين طرح و چينش متفاوت اجزاي آن به نكته ي ديگري پي ببريم.

zion (واژه ي انگليسي صهيون) از دل نشان رسمي المپيك 2012 خودنمايي مي كند. گرچه با توجه به قرابت و نزديكي انگليس خبيث و اسرائيل جنايتكار، تبليغ صهيونيسم در پوشش المپيك 2012 چندان جاي تعجب ندارد. اما چند نكته در اين مورد به ذهن مي رسد:
1. اين اراذل و اوباش بين المللي از هيچ عرصه و فرصتي (حتي ورزش) براي ظهور و بروز خود چشم پوشي نمي كنند. 2. ظاهر قضيه هميشه منظور و هدف طراحانش را نشان نمي دهد. از شيوه هاي اين دشمنان نفوذ غيرمستقيم به ضمير ناخودآگاه انسان هاست. 3. آيا صهيونيست ها براي سال 2012 برنامه ي ويژه اي دارند يا نشانه هاي اين لوگو و آن فيلم 2012 تصادفي است؟
*بازتاب اين مطلب در خبرگزاري برنا
وقتي فضاي ذهن ما غبار آلود مي شود با انبوه تهمت ها و شايعه ها و دروغ ها، وقتي به حقيقت لباس باطل مي پوشانند و باطل را با نماي حرف هاي خوب گريم مي كنند، وقتي اذهان عمومي با هجمه ي پر حجم رسانه هاي رسواي بيگانه جهت را و جبهه ي خودي را و حق را گم مي كنند، وقتي هواي دلمان با هواهاي نفساني مه آلود مي شود و زمين ضمير ناخودآگاهمان، باچيره دستي مشتي گرگ گوسفند پوش مين گذاري مي شود، وقتي گلوي لطيف حقيقت در روز روشن "من الاذن الي الاذن" بريده مي شود، وقتي قرآن پرچم سپاه كفر مي شود و نام حسين و مهدي و محمد و علي اكبر، گروگان گردان نفاق مي شود، وقتي چشم بصيرت خواص، از مرض قند شيريني دنيا كور مي شود و صراط مستقيم، بين كوچه هاي شبهه ها گم مي شود، وقتي شك مدام به ذهن برادران و خواهران من شليك مي شود و طعنه و ترديد در رگ جامعه تزريق مي شود، وقتي بغض، گلوگير مي شود، عشق، زمين گير مي شود، هوا، نفس گير مي شود، وقتي...
وقتي خاكريز خودي و دشمن با هم قاطي مي شود، تنها راه چاره پناه بردن به قرآن و اهل بيت است و اين آيه ي 82 سوره ي مائده از آن آيه هاست كه مثل چراغ فانوس دريايي هشدار مي دهد كه آهاي آنها كه وسط طوفان گير كرده ايد، بدانيد سر سخت ترين مردم با كساني كه "ايمان" آورده اند يهودي ها هستند، كه بفهميد بالاي خاكريز جبهه ي خدا پرچم اسرائيل نصب نشده است، كه حواستان باشد كسي كه به شما دستور مي دهد لهجه ي عبري نداشته باشد، كه يادتان باشد اگر با صهيونيست ها پسر خاله شديد يعني در شجره نامه ي ايمانتان دنبال حرامزاده اي بگرديد، كه يعني اين جماعت از نيل تا فرات از هر كسي حمايت كردند حتما ريگي در كفشش هست.
حالا اگر شما با كشتي تان مي خواهيد محكم بكوبيد به صخره ها، اين ديگر با خود شماست.
غرض از اين بازگشت به گذشته، نگاهي دوباره به بيانيه ي روشنفكرترين زن ايران! به مناسبت روز جهاني زن است. رهنورد در قسمتي از اين بيانيه با کنار هم قرار دادن شخصيتهاي بزرگ مذهبي و شخصيتهاي افسانهاي، الگوي زن ايراني را شخصيت هاي خيالي شاهنامه عنوان مي كند:
"تاريخ مذهبي و اسلامي و تاريخ ملي ما سرشار از روزهاي بزرگي چون تولد حضرت زهرا (س) و پيام آوري زينب(س) است و همچنين سرشار از شخصيت هاي بزرگ ايران باستان چون آذر ميدخت ها و ايران دخت ها و زنان ايثارگر شاهنامه اي و اسطوره اي چون آناهيتا و تهمينه و رودابه و گردآفريد است ".
در عظمت شاهكار جاودانه ي فردوسي عزيز و شخصيت هاي ماندگارش هيچ حرفي نيست. اما قرار دادن شخصيت برترين زن تاريخ بشريت در كنار زنان خيالي يك اثر هنري پذيرفتني است؟ حتي اگر بپذيريم مقصود از اين كنار هم قرار گرفتن، هم شان و هم مرتبه دانستن حضرت زهرا با ديگران نبوده است و تنها هدف، آوردن شاهد و مثالي از زنان نمونه ي ايراني بوده است آيا باز جاي پرسش نيست كه چرا از بين اين همه شخصيت واقعي زنان مسلمان، از شهربانو مادر امام سجاد گرفته تا همسران و مادران شهدا، در اين بيانيه ي روشنفكرانه! نامي برده نشده است؟
به راستي اگر امام زنده بود با نويسنده ي چنين بيانيه اي چه برخوردي مي كرد؟

وقتي قبله ات به جاي بيت الحرام، بيت العدل باشد، روز زن هم به جاي 20 جمادي الثاني برايت 8 مارچ مي شود. وقتي رزق و روزيت به جاي مال حلال، پول بهره و رشوه و اختلاس باشد، عشق به رهبري هم برايت يك لطيفه ي خنده دار مي شود. وقتي آرمانت به جاي صدور انقلاب، عضويت در بانك جهاني باشد، بالا رفتن از پله هاي كاخ اليزه برايت مهمتر از دست دادن با سيد حسن نصرالله و خالد مشعل مي شود. وقتي شهدا برايت تنها نام خيابان ها و كوچه ها باشند، ديگر كاري ندارد مدام از همت رد بشوي، روي چمران پل بزني يا وعده ي محاربه با امام زمان را در وليعصر بگذاري. وقتي به جاي ظهور مهدي مدام به راحتي مهدي جانت فكر كردي، خب طبيعي است كه مواضعت با منافع ساكنان خيابان 10 داونينگ استريت صيغه ي اخوت بخوانند. وقتي به جاي جيب بيت المال مدام به جيب و بيت و مال فكر كردي خب معلوم است كه دلت مدام براي خبرهاي خيابان پنجم نيويورك بال بال بزند. وقتي به اسم خط امام مدام امام را خط بزني و از خط قرمز امام با بنز سفيدت رد بشوي خب روشن است كه BBC و VOA و هزار ماهواره ي آواره ي ديگر برايت غش بكنند و هورا بكشند و كف بزنند. وقتي ...
در اين دنيا بعضي چيزها به بعضي ديگر سنجاق شده اند. يعني تا به يكيشان مي رسي چه بخواهي، چه نخواهي آن يكي هم از راه مي رسد. اين ديگر حساب دو دو تا، چهار تاست. الحمدلله شما كه خوب حساب و كتاب را بلدي!

1. سطل آشغال: به دليل حضور موثر و فداكارانه در كليه ي اعتراضات آرام عده اي از مردم خداجو!
2. سوروس يا سروش: انتخاب يكي از اين دو به اختيار شماست چون چندان با هم تفاوتي ندارند
3. CD براندازي: به دليل حضور همه جانبه در منزل بعضي آقازاده هاي بي بصيرت
4. سيا: به دليل تجليل از نقش خيرخواهانه در دفاع از آزادي و اسلام ناب آمريكايي!
5. سبزه از نوع لجني: سفره ي بدون سبزه مثل BBC بدون دروغ مي ماند، خاصه از نوع لجني اش
6. سوراخ موش: اين روزها براي بعضي ها شديدا مورد نياز است
7. سنگ: به توضيح سطل آشغال مراجعه بفرماييد.
همچنين شديدا خواهشمنديم به جاي قرآن از كتاب آيات شيطاني، به جاي ماهي قرمز از مارمولك سبز و به جاي آينه از ديش ماهواره استفاده نماييد.
ستاد مركزي ائتلاف لجن پراكني سبز

1. بازنده ي اصلي سال 88 چه كسي است؟
الف)خواص بي بصيرت ب)اوباما و نتانياهو و براون و ساير بر و بچ جنايتكار ج)گزينه ي الف و ب د)همه ي موارد
2. به نظر شما كدام يك از مفلوكين زير هنوز در توهم به سر ميبرن؟
الف)آقاي چيز ب)روشنفكرترين زن ايران ج)شيخ ساده لوح د)همه ي موارد
3. براي آقازاده ي معروف ............. از .............. مهمتر است.
الف)انگليس/ايران ب)تحصيل در خارج/زندگي در داخل ج)دنيا/آخرت د)خيانت/خدمت
4. كدام خوردني در سال 88 نقش مهمتري را ايفا مي كرد؟
الف)سانديس ب)ساندويچ ج)كيك د)قرص اكس
5. عده اي از .......... تنها به درد ............... مي خورند.
الف)خواص/ تاكسيدرمي ب)برادران سابق/ لاي جرز ج)اتوبوس ها/ آتش زدن د)مردم خداجو/حمله به مردم
6. علت اصلي حضور ميليوني مردم در 22 بهمن چه بود؟
الف)كدوم 22 بهمن؟ ب)كدوم مردم؟ ج)كدوم ميليوني؟ د)آقا ما خواب بوديم متوجه نشديم
7. اگر دوباره انتخابات برگزار شود اين بار چه كسي پنجم مي شود؟
الف)همون قبلي ب)آقاي م.ك ج)اين بار همه اول ميشن د) همه ي موارد

در هر دو سال نقاب هاي خوش رنگ و لعاب بعضي ها از صورت هايشان كنار رفت و كيش شخصيت آقايان مثل دم خروس از زير عبايشان بيرون افتاد. مردم معناي احترام به قانون! و دمكراسي! و راي اكثريت! را فهميدند. كاركردهاي اتوبوس هاي واحد و سطل هاي آشعال در گذار به دمكراسي مشخص و خط و ربط سياسي اراذل و اوباش محترم معين شد. از شناسنامه ي اسرائيلي، پاسپورت آمريكايي و كارت ملي انگليسي خواص بي بصيرت پرده برداري و سيمرغ دروغين بهترين بازيگر نقش اول و دوم مرد و زن منافق به تعدادي از برادران و خواهران عزيز اهدا شد. و در نهايت در هر دو سال رهبري فرزانه با تيز هوشي و درايت فتنه اي سازمان يافته را مهار و نابود كرد و پايان سال ديگر خبري از علف هاي سبز هرز در باغ دل ملت نبود.
بدين وسيله اين خواهرخواندگي را به همه ي خواص بي بصيرت و دو پهلو و فرزندان در حال تحصيلشان! تبريك عرض مي نماييم.
پ ن: همين جا پيشاپيش اعلام اميدواري مي نماييم سال 89 از جنس سال 61 باشد تا بتوانيم در پايان سال مجددا چنين مراسم باشكوهي! را در اين محل بر پا داريم.


عجب گیری کردیم ها! هرچی تو ۹ دی و ۲۲ بهمن داد زدیم٬ شعار دادیم٬ ابراز انزجار کردیم٬ اظهار تنفر کردیم٬ به گوش این اراذل و اوباش لجنی نرفت که نرفت. حالا نشستن دارن برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کنن که اگه با اون چهارپای تروا نتونستن کاری بکنن٬ به شیوه ی اسکندر و نرون شهر رو به آتش بکشن.
برادران مسئول لطفا حواستون رو جمع کنین دوباره خیابون های تهران میدون جنگ نشه٬ دوباره کسی عکس امام و آقا را پاره نکنه دوباره ...
پ ن : ای کاش برای شب چهارشنبه کسی (از جنس همون ها که ریگی رو گرفتن) فکری بکنه.
گاهي يه خبر كوتاه به اندازه ي يه دنيا خوشحال كننده است:
" عبدالمالك ريگي ملعون به دست تواناي سربازان گمنام امام زمان دستگير شد"
يكي از اين روحانيون جوان كه تخصصش در حوزه ي جوون هاست و با فضاي اينترنتي بيگانه نيست و مدام ازاين دانشگاه به اون دانشگاه مي ره حاج آقا شهاب مرادي است. به همه ي دوستان اينترنتيم توصيه مي كنم سري به ايشون بزنن و از مشاوره هاشون بهره مند بشن.
به خصوص در مورد ازدواج مشاوره هاي ايشون سودمنده. پيشنهاد مي كنم پرسش و پاسخ هاي جوون هاي هم سن و سال خودمون رو درباره ي ازدواج در اين قسمت بخونين.